پرنده‌ها به سوی جانب آبی رفته‌اند

انبوه‌ام از کلمه و اتفاق. انگار حجمی از براده‌های آهنی در رگ‌هایم فرو می‌شوند. سنگین‌ام از ثقل آن لحظه‌ها که حتا نمی‌شود یک‌جا برای کسی نقل‌شان کرد. مثل برزخ که فقط خودت هستی. دیگر می‌دانم که همه‌چيز به سستی باد است. همه‌چیز در لحظه‌ی پیش از فروپاشی‌اش است. از وابستگی‌های آزاردهنده‌ام بیزار هستم. چرا دوباره متولد نشدم؟ فکر می‌کردم می‌روم سفر و همه‌چیز آرام‌تر می‌شود. آرام‌تر شده است عبور پرنده تا بالاترین سیم برق و نیافتن شاخه‌ای برای پناه گرفتن. زمان کند شده است. کند و نامطمئن. آن‌سوی مرزها و دیوارها و پنجره‌ها زندگی مثل اسبی خسته که به دشتی رسیده باشد، در حال چریدن است. دست‌هایی که می‌نوازند، رفته‌اند. کسی از بلندی پرت می‌شود. تباهی یعنی چه؟ خالی شدن از آبی‌ها؟ ناگهان تهی شدن از خودت و بلعیده شدن در حفره‌های بی‌زمانی و گم کردن آخرین خطوط محو و گنگ نقش‌ها، اسلیمی‌ها، پرنده‌ها، جیک‌جیک‌ها. فراموش کردن آواهای گذشته. غزل‌ها و سوسوی چراغ‌ها و بال زدن سنجاقک و نشستن بر موهای‌ات. رفتن یعنی چه؟ این را تو بگو، درنای هنوز نیامده. 

 

دنیاهای وارونه

«آخرش هم زن‌ها مقصرند». این جمله را از زبان خیلی‌ها شنیده‌ام و اغلب این خیلی‌ها زن‌هایی بوده‌اند که داستان خیانت مردان را شرح داده‌اند. مردهایی که نتوانسته‌اند خویشتن‌دار باشند و زن‌های‌شان زشت بوده‌اند یا به خودشان نمی‌رسیدند و یا هزار عیب دیگر داشته‌اند و خب مردها هم مردند دیگر و می‌روند سراغ زن‌های دیگر. اما وقتی پای خیانت زن وسط باشد، نمی‌شود هیچ‌جوره داستان را توجیه کرد، زن چطور به خودش اجازه داده خیانت کند؟ معلوم است که او مقصر است. زنی که نتواند پای زندگی‌اش بماند زن نیست.

همه ماجرا این است که شیوه برخورد زن‌ها با مردها فرق دارد. زن‌ها کم‌تر هوس‌بازند اما مکر زنانه قدرت بیش‌تری دارد. آن‌قدر که بتواند مردی را فریب بدهد. مردها حیله‌گری را بلد نیستند، فقط راه شهوت را دنبال می‌کنند. مکر زنانه یک‌جور سلاح است در دنیایی که مردهایش مدام هوس‌بازند و وقتی زنی را می‌بینند او را در بستر تصور می‌کنند. وقتی مردها پی‌درپی زن دیگری را انتخاب می‌کنند، چاره‌ی زن حیله‌گری است. مکر زنانه‌ است که زن را مقصر جلوه می‌دهد و پوششی می‌شود برای رفتارهای اشتباه مردان. انگار مرد به صرف مرد بودن می‌تواند هر تعداد زن را انتخاب کند اما زن هرگز نمی‌تواند پای‌اش را از گلیم‌اش درازتر کند.

من نمی‌خواهم خیانت زن‌ها را توجیه کنم. مطمئناً خیانت از طرف هر کسی که باشد، زیر پا گذاشتن یک تعهد است. اما با این گزاره شدیداً مخالفم که زن‌ها همیشه مقصرند. در دنیای هزار و یک شب که پر از مردان هوس‌باز و زنان مکار است، مردها هر زن زیبایی که می‌بینند «عاشق» می‌شوند و زن‌ها برای فریب مردان حیله‌های بسیاری در آستین دارند. آیا عشق به همین سادگی است؟ آیا پاسخ به عشق حیله‌گری است؟ این درست شبیه همین امروزی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. زن‌های هزار و یک شب بارها با غلامان سیاه همبستر می‌شوند در حالی که همسرشان پادشاه و ملک است. مردها شب ازدواج‌شان هوس دیگری به سرشان می‌افتد و همسرشان را فراموش می‌کنند. تا وقتی نگاه «زن‌ها و مردها» به «زن» شبیه یک کالای خوش‌رنگ و لعاب باشد، کسی که شرح وظایفش ارضای نیاز مرد و رسیدگی به کارهای خانه است، بی‌آن که لازم باشد بیندیشد و تفکر مستقل داشته باشد، زن‌ها به مکرشان ادامه می‌دهند و مردها به هوس‌بازی‌شان.

 

رابطه‌هایی داشته‌ام که فقط وصل بوده‌اند به اندوه‌های متقابل. من و دیگران در این رابطه‌ها جایگاه شنونده‌های دردکشیده و مغمومی را داشتیم که قرار بود در دردهای هم شریک باشیم. چقدر برای هم خون دل خوردیم. چقدر دست‌های هم را گرفتیم. چقدر. وقتی که دیگر حجم اندوه کاسته شد و خط عمیق دلزدگی از دنیا و مکافاتش را پشت سر گذاشتیم و حرف‌های‌مان درباره غصه‌ها و آدم‌ها تمام شد، رابطه‌ به پایان رسید. عجیب بود برایم. انگار نمی‌شد همدیگر را در شادی‌مان شریک کنیم. حتا در موقعیت‌هایی که فقط قرار بود بگوییم و بخندیم، باز هم چهره‌های‌مان غریبه و چشم‌های‌مان مثل عروسک‌های پلاستیکی، پر از تصنع بودند. آن رابطه‌ها، آن زن‌ها و مردهایی که رابطه‌ها را ساخته بودند و من که این‌طرف تمام این چشم‌انداز دور و قدیمی ایستاده‌ام، می‌دانیم که زمان سپری شده. من دیگر سراغ‌شان را نخواهم گرفت، آن‌ها را نمی‌دانم.  

 

تشابهاتِ الکی

کاش دیگر توی داستان‌های‌مان آدم‌ها این‌قدر سیگار نکشند. حالا دیگر سیگار کشیدن جزئی از پرداخت شخصیت نیست و بیش‌ترْ آدم‌ها را به تیپ نزدیک می‌کند. مخصوصاً دخترها و زن‌های سیگاری که تنهای‌اند و غصه‌دار و تا آخر قصه هم معلوم نمی‌شود دردشان چیست. ولی سیگار کشیدن‌شان توی ذوق می‌زند. شاید تا یک دهه پیش سیگار کشیدن می‌توانست نشانه‌ی خاصی باشد اما حالا هر بار در یک داستان زنی سیگار می‌کشد، حس مبتذل و مهوعی بهم دست می‌دهد. حالا نه این‌که سیگار در داستان باید کارکردی در حد تفنگ چخوف داشته باشد اما همین‌طوری الکی و بی‌هیچی هم مسخره است. اگر هم خیلی علاقه‌مندیم که شخصیت حتماً سیگار بکشد، برایش تفاوتی قائل شویم. بگذاریم در موقعیت خاصی این‌کار را بکند. سیگار کشیدن را به بخشی از رفتارش تبدیل کنیم نه یک وصله‌ی کلیشه‌ای.  

 

درخت‌هایی بهتر از من

آن روز که دکتر با یک جمله ساده خبری شبیه هزاران جمله‌ی ساده‌ی خبری دیگر گفت که کیست دارم، بی‌هوا یک قطره اشک از گوشه چشمم سُر خورد. انگار از مرز یک دنیای موازی گذشتم. آن‌سوی واقعیتی که به تخیّل پهلو می‌زد، تنها تصویر واضحی که به چشم می‌آمد روی صفحه نمایشگر بود. داشتم زن بودن را تجربه می‌کردم. در دردهای چندین ماهه‌ام. در تعداد بی‌شماری قرص که خورده بودم. در اتاق سونوگرافی، روبه‌روی دکتری که لحن و صدای‌اش خالی از هر عاطفه و حسی‌ بود. انگار او را از دنیای پردلهره‌ی کتاب هزار و نهصد و هشتاد و چهار آورده‌ بودند. همه‌ی چیزی که ناشناخته مانده اکنون در من بود. چیزی شبیه آشیانه‌ی گنجشکی که اول پاییز قصد جفتگیری دارد روی صفحه نمایشگر پهن شده بود. آشیانه‌ای کوچک برای پرنده‌ای که هیچوقت مهاجرت نمی‌کند. گنجشک‌ها همیشه هستند و همین همیشگی بودن‌شان است که آن‌ها را به عادت شهرها تبدیل کرده. اگر یک روز همه گنجشک‌ها بروند، چند تا درخت از غصه دق می‌کنند؟ از روی تخت بلند شدم. گلوی‌ام را توی آسانسور فشار دادم. ماهی‌ها آمده‌ بودند تا لب حوض و هوا را می‌مکیدند و دوباره برمی‌گشتند ته آن لاجوردی‌های چسبناک. گنجشک بی‌خبر آشیانه‌اش را آماده کرده. توی دلم. بهش می‌گویم: یک درخت بهتر برایت پیدا می‌کنم. 

 

حقایق موجود

آخرین‌باری که کتاب خواندید کی بود؟ اگر مدت‌ زیادی از این زمان گذشته باور کنید که شما آدم باسوادی نیستید. مهم نیست آخرین مدرک دانشگاهی‌تان چی بوده و یا چقدر کتاب دانشگاهی دارید که تلنبار کرده‌اید توی انباری یا کتابخانه، آدم‌هایی که کتاب نمی‌خوانند آدم‌های خطرناکی هستند. وقتی کامنت‌ها را زیر پست‌ها می‌دیدم که پر بودند از فحاشی و زشتی‌شان را فقط می‌توان به جهنم تشبیه کرد، فکر کردم کدام یکی از این موجودات یک‌بار مفهوم جهان خیالی داستان را دریافته؟ گمان‌مان این است که با کتاب نخواندن هیچ اتفاقی نمی‌افتد اما متوجه نیستیم که چطور از درون پوک شده‌ایم. حالی‌مان نیست که هیچ‌چیزی برای ارائه به جهان هستی نداریم. تنها اثری که بر جهان می‌گذاریم لکه‌های زشت و کثیف نادانی است.

اگر فکر می‌کنید با عضویت در کانال توئیتر فارسی و خبر فوری و فلان و بهمان از اوضاع ایران و جهان مطلع می‌شوید و در مقام یک نظردهنده با شعور قرار می‌گیرید، باز هم اشتباه می‌کنید. غلط‌های املایی دیگر مهم نیست وقتی که بیش‌تر آدم‌ها یک لایه نازک تا از دست دادن شأن انسانی‌شان فاصله دارند. و بعد بی‌درنگ تبدیل به موجوداتی می‌شوند که انسان‌های بدوی در برابرشان نجیب و محجوب‌اند. کلام و کلمه در مقابل این موجودات ماهیت دیگری پیدا می‌کند. چرا ما این‌قدر متورم و بادکرده هستیم؟ غرق در خودستایی و خودشیفتگی؟ واقعاً درباره خودمان چی فکر می‌کنیم؟ شبکه‌های اجتماعی جای کتاب خواندن را نگرفته‌اند، فقط دارند ترشحات ندانستن را به روی‌مان پرتاب می‌کنند و به یادمان می‌آورند ما مدت‌هاست با تلفن‌های هوشمندمان به عصر جاهلیت برگشته‌ایم.

 

هر چند تا که باشد

 

 

آخرین روزهای تابستان را در این عکس نگه داشته‌ام. انگار زمان متوقف شده است. روزهایی در پاییز گذشته به گرمای مطبوع این عکس نیاز داشتم تا برای لحظه‌ای، آرام بگیرم. برای رام کردن افکار آشفته‌ای که از نیمه پاییز مثل مور و ملخ در روحم می‌تازد و به باغ آفت‌زده‌ای شبیه‌ام می‌کند به تصویر و رؤیا و تخیّل نیاز است.

خودم را به یاد می‌آورم که آن شب بارانی که صورتم خیس بود و مثل موش آب کشیده‌ای خیابان را بالا می‌آمدم تا به خانه برسم، دیگر هیچ توانی در من نبود. رفتم توی سوپر مارکت. شیر برداشتم. فروشنده انگار خودش ضدآب باشد و آن باران سیل‌آسا نتواند به اندازه یک قطره هم خیس‌اش کند، با ترحم نگاهم کرد. مثل خاطرات سیلویا پلات پر بودم از حس مرگ و نمی‌دانستم که چطور زندگی می‌تواند فراز داشته باشد و نشیب. هنوز هم نمی‌دانم. هر بار در یکی از فرازها و نشیب‌ها به خودم می‌آیم عوض شدن چهره‌ام در آینه برایم تعجب‌آور است اما باورپذیر نیست. از خودم می‌پرسم من این‌جا چه کار می‌کنم؟ انگار در یکی از خواب‌هایم بیدار شده‌ام. خواب‌هایی که هر شب دو سه تای‌شان تا صبح پشت پلک‌هایم پخش می‌شوند و از یادم می‌برند که خوابیدن بدون خواب دیدن هم ممکن است. حالا این نقطه که نمی‌دانم دقیقاً کجای شیب عمرم حساب می‌شود ثبت‌های تازه‌ای برای آینده است. برای هر تعداد پاییزی که بعد از این بتوانم تجربه‌اش کنم.