پرندهها به سوی جانب آبی رفتهاند
انبوهام از کلمه و اتفاق. انگار حجمی از برادههای آهنی در رگهایم فرو میشوند. سنگینام از ثقل آن لحظهها که حتا نمیشود یکجا برای کسی نقلشان کرد. مثل برزخ که فقط خودت هستی. دیگر میدانم که همهچيز به سستی باد است. همهچیز در لحظهی پیش از فروپاشیاش است. از وابستگیهای آزاردهندهام بیزار هستم. چرا دوباره متولد نشدم؟ فکر میکردم میروم سفر و همهچیز آرامتر میشود. آرامتر شده است عبور پرنده تا بالاترین سیم برق و نیافتن شاخهای برای پناه گرفتن. زمان کند شده است. کند و نامطمئن. آنسوی مرزها و دیوارها و پنجرهها زندگی مثل اسبی خسته که به دشتی رسیده باشد، در حال چریدن است. دستهایی که مینوازند، رفتهاند. کسی از بلندی پرت میشود. تباهی یعنی چه؟ خالی شدن از آبیها؟ ناگهان تهی شدن از خودت و بلعیده شدن در حفرههای بیزمانی و گم کردن آخرین خطوط محو و گنگ نقشها، اسلیمیها، پرندهها، جیکجیکها. فراموش کردن آواهای گذشته. غزلها و سوسوی چراغها و بال زدن سنجاقک و نشستن بر موهایات. رفتن یعنی چه؟ این را تو بگو، درنای هنوز نیامده.
