غریباند و غریبیشان قشنگ است
هزار و یک شب مردی دارد به اسم غریب و چون توی این کهنهکتاب اسمها نمود رسالت صاحبانشان هستند، غریب هم در تمام صفحات کتاب غریب است. هزار و یک شب و این همه قصه و آدم و جن و پری و یکی از میانشان این همه غریب، تکافتاده، بیشبیه. سرنوشتش همیشه بر غربتش اضافه کرده. سرتاسر کتاب خالی است از آدمی مثل او. پس وقتی کسی میگوید چه روزگار غریبی انگار دارد ارجاع میدهد به زمانهی غریب، همان مرد بیمثال. هرچند غریب میجنگند، آنقدر که باور خودش را به همهی آدمها ببخشد و تا اینجایی که من خواندهام خیلی هم موفق میشود.
اما، اما همهی آدمها که اینقدر سلاح ندارند و نه سپاهی از عفریتها که غربت را از غریب بگیرند و به جایاش آشنایی و انس بدهند. آنها غریباند و جز خدا کسی از غریبیشان باخبر نیست. قرنها بعد از آن شبی که شهرزاد قصهی غریب را تعریف میکند، غریبهایی در دنیا پیدا میشوند که مجبورند هر جا که میروند غربتشان را هم با خودشان ببرند. حتا اگر آنجا، میدان ولیعصر باشد در شلوغترین ساعت از روز.
