غریب‌اند و غریبی‌شان قشنگ است

هزار و یک شب مردی دارد به اسم غریب و چون توی این کهنه‌کتاب اسم‌ها نمود رسالت صاحبان‌شان هستند، غریب هم در تمام صفحات کتاب غریب است. هزار و یک شب و این همه قصه و آدم و جن و پری و یکی از میان‌شان این همه غریب، تک‌افتاده‌، بی‌شبیه. سرنوشتش همیشه بر غربتش اضافه کرده. سرتاسر کتاب خالی است از آدمی مثل او. پس وقتی کسی می‌گوید چه روزگار غریبی انگار دارد ارجاع می‌دهد به زمانه‌ی غریب، همان مرد بی‌مثال. هرچند غریب می‌جنگند، آن‌قدر که باور خودش را به همه‌ی آدم‌ها ببخشد و تا این‌جایی که من خوانده‌ام خیلی هم موفق می‌شود.

اما، اما همه‌ی آدم‌ها که این‌قدر سلاح ندارند و نه سپاهی از عفریت‌ها که غربت را از غریب بگیرند و به جای‌اش آشنایی و انس بدهند. آن‌ها غریب‌اند و جز خدا کسی از غریبی‌شان باخبر نیست. قرن‌ها بعد از آن شبی که شهرزاد قصه‌ی غریب را تعریف می‌کند، غریب‌هایی در دنیا پیدا می‌شوند که مجبورند هر جا که می‌روند غربت‌شان را هم با خودشان ببرند. حتا اگر آن‌جا، میدان ولیعصر باشد در شلوغ‌ترین ساعت از روز. 

 

 

درد و اندوهم را فقط با خداوند در میان می‌گذارم و از عنایت خداوند چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

یوسف/ هشتادوشش

 

دیروز که من زن بودم

در یک بُهت تاریخی فرو می‌روم وقتی که مسئول دفتر می‌گوید که جناب رئیس با زن‌ها مصاحبه نمی‌کند و با لحنی این حرف را می‌زند که انگار این از محسنات جناب رئیس است. همه‌ی این‌ها در حالی اتفاق می‌افتد که در نامه‌ی اداری نام و نام خانوادگیِ من لحاظ شده و آن‌ها قبل‌تر این اکراه مردانه را اعلام نکرده بودند. مسئول دفتر متوجه بُهت من نمی‌شود و من را به واسطه‌ای معرفی می‌کند که جواب‌های جناب رئیس را از طریق او دریافت کنم. اولین بار و شاید حتا آخرین باری باشد که با رئیسی مواجه شده‌ام که موضوع جنسیت را طوری برجسته می‌کند که انگار زن همواره موجودی اغواگر است. حتا در شرایط مصاحبه‌ای رسمی. همه‌ی رئیس‌هایی که داشته‌ام را مرور می‌کنم. آن رئیسی که همیشه حال داستان‌هایم را می‌پرسد یا آن یکی که عبا و امامه‌اش را برمی‌داشت، روی صندلی می‌رفت و چراغ اتاق را عوض می‌کرد یا همین رئیس فعلی‌ام که ترور شخصیت یکی از ویژگی‌های جدانشدنی اوست با این همه زن بودن برای همه‌شان زن بودن است و مرد بودن برای‌شان مرد بودن. حتا برای انسان‌های بدوی هم زنان تنها در دوره‌هایی خاص تابو بودند.

بعد خنده‌ام می‌گیرد. جناب رئیس را تصور می‌کنم که نمی‌تواند به اندازه‌ی یک مصاحبه‌شونده از خودش خویشتن‌داری نشان بدهد. اصلاً او درباره‌ی فضای مصاحبه چه‌طور فکر می‌کند؟ اصلاً او چه‌طور فکر می‌کند؟ هیچ‌جوره نمی‌توانم به مغز چنین مردی رسوخ کنم. نمی‌توانم دنیایی را تصور کنم که در ذهن او شکل گرفته. فقط این را نوعی بی‌احترامی به خودم و اداره‌ام می‌دانم و فکرش را نمی‌کردم که جمله‌ای از کتاب «جنس دوم» نوشته‌ی سیمون دوبووار به این زودی برای‌ام عینیت پیدا کند؛ «هیچ‌کس بیش از مردی که نگران مردی خود باشد در قبال زنان دارای رفتار مغرورانه و نیز حالت تهاجمی و تحقیرکننده نیست».

 

از کلمه‌ها به بعد

من چقدر کلمه‌ام. یادم می‌رود چشم‌هایم را و دست‌هایم را و لب‌هایم را. فراموش می‌کنم که می‌شود با لب‌هایم جست‌وجوی‌ات کنم، فراموش می‌کنم می‌شود با دست‌هایم حرف‌های بی‌تکرار بزنم، فراموش می‌کنم که با چشم‌هایم می‌توانم لبخند بزنم. این آخری را تو گفته بودی و من نمی‌دانستم. پس نمی‌شود چیزی را که نمی‌دانستم فراموش کرده باشم.

در دسته‌بندی آدم‌ها به سمعی، بصری، لمسی باید دسته‌ی دیگری هم باشد؛ نوشتاری. من نوشتاری‌ام. کلمه ضعف من است، کلمه قوت من است، کلمه بافت درونیِ من است. کلمه وجودِ من است. من می‌توانم یک مفهوم انتزاعی باشم، بی‌دست، بی‌دهان، بی‌چشم. و چقدر فراموش کردنِ جسم‌ام خارج از غشایِ کلمات احمقانه است وقتی می‌توانم دست باشم برای دست‌هایت، دهان باشم برای دهانت و چشم باشم برای چشم‌هایت. آموختن زبانِ اعضایی که همیشه در تقلایِ کلمه‌ها بوده‌اند یکی از وظایف من در زندگی‌ام با توست. این‌که چقدر خوب آن را فراگرفته‌ام برعهده‌ی تو. 

 

آن فراموش‌کاری‌ها که کردیم

سلیمان گفت هیچ‌چیز تازه‌ای بر روی زمین نیست همان‌گونه که افلاطون تصور می‌کرد تمام دانسته‌ها چیزی نیست مگر یادآوری. پس سلیمان حکم کرد هر تازگی چیزی نیست جز نسیان.

 

فرانسیس بیکن: مقالات 58/ از پاورقی کتاب «کتابخانه‌ی بابل».

 

قصّه‌های ناتمامِ آسیه

از نردبام‌ها می‌رفتم بالا تا خودم را برسانم پایِ دارِ قالی‌باف‌ها. همه‌اش هیاهوی شانه‌زدن بود و سکوتِ گره زدن. انگشت‌های آسیه. انگشت‌های آسیه را هنوز یادم هست و آن کج‌شدگی بندها. چه زبان زمختی دارد فرش. با این‌همه آسیه عاشق گره زدن بود. هجده هزار گره در روز. هر گره انگار کلمه‌ای است در داستان یک فرش. من تا به حال هجده هزار کلمه در روز ننوشته‌ام. پس نمی‌دانم آن قصه چه‌قدر باید دشوار باشد و انگشت‌ها، چقدر انگشت‌ها مقدس‌اند، چقدر انگشت‌ها باید عزیز باشند وقتی بتوانند داستانی ببافند که یک ترنج بزرگ دارد و هزاران هزار گره. آسیه گاهی با فرش‌اش حرف می‌زند. درد دل می‌کند. دار قالی وابسته می‌شود به انگشت‌ها و به آسیه و به گره‌ها. آسیه هر روز چندین رج می‌بافد و مثل شهرزاد قصه‌ی بافتن را در یک رج، ناتمام می‌گذارد تا دار قالی فردا دوباره ادامه‌ی قصه را بشنود. آسیه شهرزاد است در هزار و یک گره‌ی فرش و دار قالی شهریاری که می‌خواهد تا انتهای قصه با آسیه بماند.

 

*از اینستاگرامم.

 

خانه

در این مدت که چراغ بلاگم را خاموش کردم و پنجره‌های‌اش را بستم، کارهای زیادی انجام داده‌ام؛ دو تا گزارش خوب نوشته‌ام، داستان پنج‌هزار کلمه‌ای‌ام را بازنویسی کردم، دوباره خودم را برای تصمیم‌های تازه آماده کرده‌ام، چندباری دلم گرفته، چندباری حسابی خوش‌بخت بوده‌ام. اما نقطه‌ی عطف‌اش چند روز پیش اتفاق افتاد و حالا ما در آرزوی محقق شده‌ی‌مان هستیم؛ خانه.

چند روز گذشته از آن متنی که درباره‌ی داشتنِ خانه‌ای برای خودمان نوشتم؟ (+) و همان متن مردی را واداشته که خواسته‌ام را محقق کند، بی آن‌که دوباره و دوباره درخواستم را گفته باشم. این مرد که حالا کمی آن‌طرف‌تر در پذیرایی کوچکِ خانه‌ی‌مان نشسته، مهربان‌ترین است.

دارم فکر می‌کنم به این‌که میوه‌های کاج‌ام را کجا بگذارم، نشانی خانه‌ی‌مان را به دُرناهای کاغذی بدهم تا همه‌شان کوچ کنند به تراس کوچک‌مان، نورها را دعوت کنم به پنجره‌های قشنگ‌مان و دیواری را با چندتا کاشی معرق و هفت‌رنگی، لاجوردی کنم. کاش بشود جزئیات این هیجانِ تازه دمیده را آهسته آهسته همین‌جا بنویسم.