معصیت دست‌هام

می‌خواستم از افسانه‌ی کهنه‌ی اقیانوس‌ها بنویسم، از خواب گنجشک‌هایی که بی‌لهجه حرف می‌زدند و پیراهن‌ام خانه‌ی همه‌شان بود. از متن سفرهایی که آدم را از حاشیه‌ی امن‌اش دور می‌کنند تا او را ببرند به موج‌های خطرخیز. می‌دانم اگر حکایت سندباد بحری نبود هیچ‌وقت خیالم این افسانه را نمی‌ساخت اما حالا از خودم می‌پرسم که اصلاً کلمه چیست؟ یادت رفته؟ یادت رفته آن مرارت‌ها که کشیدی تا کلمه را بلد بشوی، حالا چه شد؟ چرا بی آن‌که بدانم انگشت‌هام خطا کردند؟ چرا کلمه‌ها را، کلمه‌ها را از ساحت قدسی‌شان پایین کشیده‌ام و با آن‌ها راهی ساختم برای هلاک خودم؟

باید توبه کنم از نوشتن. انگشت‌هام را تبعید کنم به اعمال دیگری. بگذارم چای دم‌ کنند، پشت بشقاب‌ها را کف بمالند و گاهی دست بگیرند به دیوار تا نیفتم. همین‌چیزها. برای این انگشت‌های لاغر تمام این‌ها اعمال شاقه است. اما شاید یاد بگیرند آداب نوشتن‌هایی را که مقصد را از مقصود دور نمی‌کند. هرچند جمله‌هایی که برآمده از پارانویایِ مؤلف‌اش باشند به‌جای پُل ساختن، فقط دره‌ها را عمیق‌تر می‌کنند.

 

برای ثبت در تاریخِ عمومی مُردگان

من باورم به دیوانه‌بازی بود. به این‌که گاهی از اصل واقعیت در بیاییم و برویم خودمان را در اصل لذت غرق کنیم. آن هم منی که این‌قدر در تنگنای اصول شخصی‌ام گرفتار هستم. احساس می‌کردم که می‌شود ساعاتی قانون‌های دنیا را کنار گذاشت. می‌شود معشوق را در ایستگاه مترو بوسید و با احتمال ثبت تصویر خودت روی دوربین‌ مداربسته‌ی ایستگاه در حالی‌که دستت را دور گردن‌اش انداخته‌ای، دلهره‌ای لذت‌بخش زیر پوستت بدود. می‌شود یک روز از خانه فرار کرد و شب دوباره برگشت. و تمام طول روز به این فکر کرد که «چه‌قدر حضورت در این دنیا قابل لمس است؟». می‌شود مشکلات را پرت کرد گوشه‌ای. آن‌وقت دنیا قابل تحمل می‌شود، آن‌وقت انگار اندکی سکان کشتی را به دست گرفته‌ای، آن‌وقت احساس بودن بهت دست می‌دهد. می‌بینی که به‌جای همراهی با دنیا، دنیا دارد همراهی‌ات می‌کند. همه‌ی آن سفرهای مهیج، آن تجربه‌های آمیخته به خطر، آن بوسه‌ها، آن یواشکی‌های شیرین را که پیش از این پشت سر گذاشته‌ام برای همین‌ها بوده. برای جدا شدن از صلبیت سخت و غیرقابل انعطاف روزمره. برای درک هستیِ خودم در حباب تنگ دنیا. دشواری‌ها، همیشه هستند، من نه.

 

اما اشتباه می‌کردم. و متاسفم که دیگر هیچ‌جایی برای لذت بردن، تبریک گفتن و سرخوش بودن باقی نگذاشته‌ام و نه کلمه‌ای. ابداً هیچ کلمه‌ای. 

 

دیدم که دیگر نمی‌خواهم با مشت بزنم زیر چانه‌ی رئیس‌ام. و دیگر وقتی سالن اداره را به‌‌طرف تحریریه می‌پیچم، دلم نمی‌خواهد تو روی آدمی که این‌همه در حقارت اطرافیانش کوشش کرده، تُف بیندازم. فقط می‌خواستم بروم و گوشی تلفن را بردارم و به چندتا آدم زنگ بزنم و بپرسم چرا فلان کار را کرده‌اند و دلیل‌شان چه بوده و حالا چه احساسی دارند و تعدادی سؤال کلیشه‌ای دیگر. وقتی که آن‌ها می‌خواهند جوابم را بدهند به این فکر کنم که باقیِ زندگی؟ واقعاً باقیِ زندگی چه چیزی است؟ من‌هم می‌خواهم فلان کار را انجام بدهم و دلیلم چیست؟ جداً این احساس از کجا می‌آید که فکر می‌کنم دنیا دیگر دست‌هایش برایم خالی شده و من مثل بره‌ای سرگردان در دامنه‌هایش می‌چرخم فقط. مثل آدم که از میوه‌ی درخت معرفت خورده باشد، آگاه شدم که حفره‌ای در من هست. رنجی نه به آن اندازه که بر بودا رفت، بر من گذشت تا آن‌را در خودم تشخیص بدهم و حالا انگار هم سقوط کرده‌ام و هم هبوط. زندگی می‌گذرد و می‌توانی قبول کنی که جزئی از آن سیاهیِ جمعیتی هستی که بر سطح کره‌ی زمین به شکلی از زیستن روی آورده‌اند که در عین سادگی کُشنده است. و یا می‌توانی خودت را بیرون بکشی.

به یک‌جور تجلی نیاز دارم که همه‌ی آن‌چیزهایی را که با عظمت و شدت در درون‌ام اتفاق می‌افتند را به بیرون جاری کند. تا دیگر لازم نباشد این‌اندازه در بروز دادنِ خودم و پیوندهایی که به اشیاء، رخدادها و آدم‌ها دارم، تقلا کنم. آن‌شب فکر می‌کردم یک سیلی به گونه‌ام، شاید کارکردی شبیه همین تجلی داشته باشد و من را به خودم بیاورد. حالا فکر می‌کنم حفره‌ام دارد من را به درونِ برهوت بی‌انتهایی می‌مکد.  

 

غریق تخیّل یک شهر

آن روز باد بود و ما سنگفرش‌ها را با صدای قدم‌های‌مان بیدار می‌کردیم. وسط صحبت‌های‌ چهارنفره‌ی‌مان گاهی در فاصله‌ی دو لحظه می‌توانستم به آن بالاها نگاه کنم. ناقوس کلیسای بیت لحم آبی‌ها را به نارنجی‌ها وصل می‌کرد. انگار شیبی از رنگ‌ها به هم مخلوط می‌شد تا خورشید خودش را پنهان کند و وضعیتی حاصل شود که بهش می‌گویند غروب. به آن احساس رهاشدگی فکر می‌کنم. به سرمای مطبوع وسط‌های پاییز. به خیره شدن و سلام دادن به شیخ، شیخ لطف‌الله، به عبور هر باره از چهار باغ، چهار باغِ عزیز. به هزار بار رفتن و برگشتن از روی سی‌وسه پل. حالا گیرم که زنده‌رود ناخوش احوال بوده باشد. کِی فکرش را می‌کردم که با اصفهان، اصفهانِ جان، این همه دم‌خور شوم؟ 

 

کنار واکری که نقش‌اش را برای همیشه از دست داده

 

تنهایی مادربزرگ.

 

آدم‌هایی درگذشته

به یادش افتادم. بعد از مدت‌ها. آخرین‌باری که دیدمش گفت که به‌وضوح نشانه‌هایی از اختلال دوقطبی را دارد. نگران بود اما من تنها توانستم در این‌باره با او شوخی کنم. بیش از هر چیز در نگاهش، نگاهش که خیره می‌شد و حس می‌کردم می‌تواند آبی‌هام را ببیند، اشتیاقی بود بیان‌نشدنی که فقط چشم‌هاش درخششی از آن را نشان می‌داد. انگار می‌توانست عاشق هر آدمی باشد که بیرون از همه‌ی پیش‌فرض‌ها و الگوهای ذهنی سر صحبت را با او باز می‌کند. امروز به وقتِ تصمیم گرفتن، با خودم گفتم باید مثل حرفه‌ای‌ها با این مسئله –هر چند جزئی- برخورد کنی و به یادش افتادم. می‌گفت برای حرفه‌ای شدن باید اول مثل حرفه‌ای‌ها رفتار کرد.