معصیت دستهام
میخواستم از افسانهی کهنهی اقیانوسها بنویسم، از خواب گنجشکهایی که بیلهجه حرف میزدند و پیراهنام خانهی همهشان بود. از متن سفرهایی که آدم را از حاشیهی امناش دور میکنند تا او را ببرند به موجهای خطرخیز. میدانم اگر حکایت سندباد بحری نبود هیچوقت خیالم این افسانه را نمیساخت اما حالا از خودم میپرسم که اصلاً کلمه چیست؟ یادت رفته؟ یادت رفته آن مرارتها که کشیدی تا کلمه را بلد بشوی، حالا چه شد؟ چرا بی آنکه بدانم انگشتهام خطا کردند؟ چرا کلمهها را، کلمهها را از ساحت قدسیشان پایین کشیدهام و با آنها راهی ساختم برای هلاک خودم؟
باید توبه کنم از نوشتن. انگشتهام را تبعید کنم به اعمال دیگری. بگذارم چای دم کنند، پشت بشقابها را کف بمالند و گاهی دست بگیرند به دیوار تا نیفتم. همینچیزها. برای این انگشتهای لاغر تمام اینها اعمال شاقه است. اما شاید یاد بگیرند آداب نوشتنهایی را که مقصد را از مقصود دور نمیکند. هرچند جملههایی که برآمده از پارانویایِ مؤلفاش باشند بهجای پُل ساختن، فقط درهها را عمیقتر میکنند.