استتوسهایی برای زندگی
چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟ آیا برای بقای گونهی ما حیاتی بوده نتوانیم مالیخولیایمان را پنهان کنیم؟ چرا؟ فایدهی تکاملی گریستن چیست؟
جزء از کل/ استیو تولتز
چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟ آیا برای بقای گونهی ما حیاتی بوده نتوانیم مالیخولیایمان را پنهان کنیم؟ چرا؟ فایدهی تکاملی گریستن چیست؟
جزء از کل/ استیو تولتز
فقط کافی است چند سال به هر آدمی که وارد زندگیات میشود وقت بدهی و چند سال ازش وقت بگیری. باقی چیزها خودشان پیش میروند و یا بالاخره جایی که باید، گیر میکنند و متوقف میشوند. مدتی قبل با دوست شاعرم گپ میزدیم. لای حرفهاش گفت: «تو دنیای من فقط صدای پرنده میاد». من همان لحظه بیفاصله لبخند زدم. و فکر کردم آدمهای من، آدمهایی هستند که رگههای کمرنگ و محوی از طیف نیلی تا لاجوردی در دستها و چشمها و کلمههایشان هست. همهی این آدمها حدود تخیّل را میشناسند. و یادم رفت به آنروزی که کنار مرجان توی ماشین نشسته بودم، زانوهام را بغل کرده بودم و همهاش فکر میکردم اگر دوتایی گریه کنیم، حالمان بهتر میشود یا بدتر؟ و یا آن روزی که از پلههای متروی نواب بالا رفتم و لیلی آنجا ایستاده بود و میخندید. به همهی آن وقتهایی فکر کردم که بعد از چند روزی اندوه و غم، پولاددل تکست میدهد؛ «بهتری رفیق؟» و یا به آن شبی فکر کردم که بنبست ایستاده بود روبهرویام و درباره «رقص دستهجمعی» حرف میزد، انگار آرزوی خیالی من برای دستهجمعی رقصیدن بلاگرها یک گزارهی امکانپذیر بود و همین حرف زدن ازش باعث میشد حس کنم که دوستانم همه میتوانند اهل یک قبیله باشند؛ قبیلهی من.
باید یک پلیلیست درست کنم به اسم «کیچن» و وقتهایی که توی آشپزخانه مشغولم آن را پلی کنم. احوال آدم در آشپزخانه متفاوت است. هم خلسهای همراهش هست و هم حواسِ جمعی که باید مراقب میزان ادویه در غذا و سرخشدگی پیازها باشد. آهنگهای این مجموعه نمیتوانند زیادی آرام باشند و نه از آنجور ملودیهایی که آدم را به فکر میبرند. مثلا شاید در این مجموعه آدم پوچ نامجو را حذف کنم، به جایاش فدا شم سامیبیگی را بگذارم.
البته آشپزخانه جای خوبی برای فکر کردن است. بهخصوص وقت شستن ظرفها. انگار سینک ظرفشویی یکی از سنگصبورترین اشیاء خانه است. در این وقتها باید هر آهنگی را پاز کنم و حرفها بگویم با سینک.
به شهرزاد زیاد فکر میکنم. نه آن شهرزادی که شما سریالش را میدیدید. برای من فقط یک شهرزاد هست و مُدام دربارهی هر حکایتی از هزار و یک شب که در حافظهام مانده فکر میکنم تا این زن اساطیری را بیشتر بفهمم. حکایتهای این شاهکار را نباید مستقل دانست. باید همهشان را روایتی موازی با روایت اصلی درنظر گرفت. و من هی هر حکایتی را با این سوال میسنجم که چرا شهرزاد این قصه را گفت؟ این حکایت چه تاثیری دارد روی شهریار؟
ناشناخته بودن راویان هزار و یک شب، آن را رازآمیز و مرموز میکند. انگار با خواندن این کتاب در بطن ناخودآگاه قرار میگیری. انگار میافتی وسط برهوت خودت. جایی مثل سفر ششم سندباد. هر بار خودم را در قالب یک زن میبینم، هر بار زنانگی در وجودم تشدید میشود شهرزاد را میبینم و باز سوالها از سر و کلهام بالا میروند. در وضعیت شهرزاد، در یک قدمی مرگ چطور میشود اینگونه رفتار کرد که این زن؟
پنجاه صفحه از «هزار افسان» را خواندهام و گمان میکنم هنوز خیلی چیزها دربارهی این کتاب هست که نمیدانم.
بیشتر آدمها در بیستوپنج سالگی تمام میشوند. و بعد تبدیل میشوند به ملتی بیشعور که رانندگی میکند، غذا میخورد، بچهدار میشود و هرکاری را به بدترین شکلاش انجام میدهد، مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوریای که آنها را یاد خودشان میاندازد. من دلبستگی نداشتم. به هیچچیز دلبستگی نداشتم. حتی نمیدانستم چطور باید فرار کنم. بقیه دستکم حساب کار دستشان آمده بود که چطور زندگی کنند. آنها ظاهراً چیزی را فهمیده بودند که من نفهمیده بودم. شاید چیزی در من کم بود.
ساندویچ ژامبون/ چارلز بوکوفسکی