پژواک مونولوگ‌های درونی در یک اتاقک آبی

دیگه بعضی وقتا شک می‌کنم به این‌که دارم با خودم حرف می‌زنم یا نه هنوز فکرهام توی سرم باقی موندن. مثل همه‌ی وقتایی که بی‌هوا به فکرهام خندیدم و نه مثلاً به اون پسری که توی اتوبوس اون ته‌مه‌ها درست نشسته روبه‌روم و بعد زل‌زل نگام کرده. بعدش که این‌جا می‌نویسم و دوباره می‌آم و متن‌ام رو می‌خونم فکر می‌کنم که آره، دارم با خودم حرف می‌زنم. بیش‌تر شبیه مونولوگ درونی‌ئه تا یه‌جور گفت‌وگوی دوطرفه. وقتی که می‌رم بلاگای قدیمی رو می‌خونم. اون‌هایی که یه روزایی نویسنده‌هاشون باعث می‌شدن کامنت‌های خصوصیم به دو هزار و ششصدتا برسه، می‌بینم که واقعاً بلاگ‌ها شدن اتاقک‌های تک‌نفره. با دیواره‌های شیشه‌ای. زندگی توی حباب. این قضیه منو یادِ تکنیک چندصدایی می‌ندازه. توی داستان ممکنه چندتا صدا به گوش برسه، اون‌وقت توی جهان مجازی ما هر کسی صدای خودش رو می‌شنوه. اینم از چیزی که بهش می‌گن واقعیت بیرونی!

صحبت از تنهایی نیست، بیش‌تر منظورم یه ارتباط ناقص و شکل‌نگرفته‌اس. اینم می‌دونم که با همه‌ی سخت‌ بودن‌ام و اون پوسته‌ی آهکیِ درونی که نمی‌ذاره به راحتی تغییر کنم، عوض شدم ولی بدجوری هنوز دلتنگ چیزایی می‌شم که مثل کامنتی که مرجان بخواد برام بذاره، دور و بعید به نظر می‌رسن.

 

از عشق و اوریگامی.

مردی که می‌نشیند، با قشنگ‌ترین انگشتانِ مردانه‌ی دنیا کاغذها را تا می‌زند تا شعر سپید دست‌هاش را به خطوط تا خورده‌ی کاغذ سنجاق کند، آیا عاشق‌ترین مردی نیست که می‌داند معشوقه‌اش زنبق‌های کاغذی را طور دیگری دوست دارد؟

 

چند آواز غمناک مانده تا اصفهان؟

صدای حرکت قطار در نیمه‌های شب، بوق کامیون‌ در جاده‌ای کویری، هیاهوی آدم‌هایی که از گیت فرودگاه می‌گذرند، بستن چمدان، جمع کردن ضروری‌ترین وسایل در کوله‌پشتی آبی. سفر. در جاده بودن. کویری، کوهستانی، پر درخت، آسفالت‌شده و خاکی، پر پیچ‌وخم و یا مستقیم و محو در افق.

چه‌قدر مسافر دیده‌ام. چه‌قدر در تمام این سفرها، ایماژهایی از آدم‌هایی در ذهنم نشسته که تنها در یک روز ناکامل با آن‌ها بوده‌ام. یاد دختری افتادم که ماجرای عاشقانه‌اش را برام تعریف کرده بود، یاد پیرزنی که شبیه شهلا ریاحی بود و آدم دلش نمی‌آمد برای معده‌دردی که داشت، آخرشب سراغ مهمان‌دارها را نگیرد. یاد زنی که سر صبح ساندویچش را با من قسمت کرد و گفت هیچ‌وقت به هیچ‌کس اعتماد نکنم و من سر تکان دادم که یعنی چشم. یاد پرستاری افتادم که نزدیک بوده یکی را به کشتن بدهد. یاد مردان چهار صبح افتادم که دست به یقه شده بودند. یاد زاینده‌رود، زاینده‌رود، زاینده‌رود پرآب، خشک‌شده، کم‌آب و بی‌رمق.

پای‌ام را که توی کوپه می‌گذارم، کوله‌پشتی را که زیر صندلی اتوبوس جا می‌دهم و یا کارت پرواز را که به مهمان‌دار نشان می‌دهم تصور این‌که شاید به مقصد نرسم رهای‌ام نمی‌کند. مرگ. دوستی دارم که می‌گوید سفر «باید» آدم‌ها را عوض کند. گمانم در هر سفری، چیزی در وجود آدم تغییر می‌کند. انگار مسافر‌ها قسمتی از حافظه‌ و هستی‌شان را در مقصدهای‌شان جا می‌گذارند. جایی شبیه یکی از دهنه‌های سی‌و‌سه پل که مردی در آن آواز غمناکی می‌خواند.

 

به اعتبار تمام عاشقانه‌های بی‌اعتبار

دیگر چیزی نمانده.

از تو یک خاطره‌ی گنگ دارم

که می‌ترسد زبان باز کند

تا شاید دوباره خونابه‌ای

از شکاف حافظه‌ام راه باز کند به اکنون.

اکنونی که در آن

همه‌ی کلمات، اصطلاحات و واژه‌های انباشته در لغت‌نامه‌ها

از معنای‌شان تُهی شده‌اند.

عشق، تسلیم، نیاز.

نباید دلتنگ طعم دهانت باشم

و آن اعجاز شبانه میان بازوهات.

چندبار لباس‌ها را کندیم و پناه بردیم به آغوش هم؟

کاش خدا نشمرده باشد.

چندبار از لرزش شانه‌ و شوری اشک‌هام ترسیدی؟

کاش نشمرده بودم.

به تعداد تمام دیدارهای شبانه،

بی‌اعتبار شده‌اند

عاشقانه‌هایی که هیچ به شعر نمی‌مانند.

 

این پتوی چهل‌تکه را روی شانه‌هات بنداز کهنه‌سالِ سربه‌هوا

یک‌بار سیمور گفت تنها کاری که ما در زندگی‌مان می‌کنیم این است که از یک تکه کوچک زمین مقدّس به تکه‌ی دیگری برویم. تکه‌ی بعدی آن‌جاست. پشت تپه‌های جنوبی، از کناره‌ی زمینی که می‌خواهد آشوب‌های دوباره‌ای بزاید. جایی سپیدتر از پرهای تازه‌ی جوجه گنجشکی که از ترس به اجبارِ پرواز می‌رسد. از همان‌جا راهت را می‌گیری تا شاید بغل گرم یک خرس قطبی نصیب شب‌های یخ‌زده‌ات بشود که کولرهای آبی روی هر پشت‌بامی مثل هیولاهای داستان‌های خیالی، هوهو می‌کنند. چیزهای دیگری هم هست. آتشی که چند زائر دیوانه توی بیابان روشن کرده‌اند تا راه گم‌کرده‌ای به خیال دیدنِ خداوند در تاریکیِ شب، به آتش‌پرستی برگردد. برو. بیش‌تر. با احتمال بچه‌ای توی شکم‌ات. ناگهان انگار یک جوجه تیغی زیر پوستت راه برود. باز هم برو. تکه‌های خودت را می‌توانی به پیرترین زن ایلیاتی بدهی و به‌جاش گهواره‌ای بگیری برای تاب خوردن رؤیاهات. تکه‌هات را می‌توانی در بازار برده‌فروش‌ها با بازرگانی مبادله کنی که رنگ معمولی چشم‌هات برای دلدادگی‌اش کفایت می‌کند. تکه‌هات را می‌توانی مثل درخت‌های همیشه، برای جیک‌جیک تابستانه‌ی گنجشک‌ها آشیانه کنی. تکه‌هات را می‌توانی سهم‌الارث آدم‌هایی کنی که به تو برای این گذرهای دائمی توشه‌های گران می‌دهند؛ بهار، باران، بوسه.

 

*جمله‌ی اول از کتاب تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجّاران/ جی.دی سلینجر.