چند آواز غمناک مانده تا اصفهان؟
صدای حرکت قطار در نیمههای شب، بوق کامیون در جادهای کویری، هیاهوی آدمهایی که از گیت فرودگاه میگذرند، بستن چمدان، جمع کردن ضروریترین وسایل در کولهپشتی آبی. سفر. در جاده بودن. کویری، کوهستانی، پر درخت، آسفالتشده و خاکی، پر پیچوخم و یا مستقیم و محو در افق.
چهقدر مسافر دیدهام. چهقدر در تمام این سفرها، ایماژهایی از آدمهایی در ذهنم نشسته که تنها در یک روز ناکامل با آنها بودهام. یاد دختری افتادم که ماجرای عاشقانهاش را برام تعریف کرده بود، یاد پیرزنی که شبیه شهلا ریاحی بود و آدم دلش نمیآمد برای معدهدردی که داشت، آخرشب سراغ مهماندارها را نگیرد. یاد زنی که سر صبح ساندویچش را با من قسمت کرد و گفت هیچوقت به هیچکس اعتماد نکنم و من سر تکان دادم که یعنی چشم. یاد پرستاری افتادم که نزدیک بوده یکی را به کشتن بدهد. یاد مردان چهار صبح افتادم که دست به یقه شده بودند. یاد زایندهرود، زایندهرود، زایندهرود پرآب، خشکشده، کمآب و بیرمق.
پایام را که توی کوپه میگذارم، کولهپشتی را که زیر صندلی اتوبوس جا میدهم و یا کارت پرواز را که به مهماندار نشان میدهم تصور اینکه شاید به مقصد نرسم رهایام نمیکند. مرگ. دوستی دارم که میگوید سفر «باید» آدمها را عوض کند. گمانم در هر سفری، چیزی در وجود آدم تغییر میکند. انگار مسافرها قسمتی از حافظه و هستیشان را در مقصدهایشان جا میگذارند. جایی شبیه یکی از دهنههای سیوسه پل که مردی در آن آواز غمناکی میخواند.