رئیسم در حالی که اتاق ساکت است، پشت تلفن با کسی شوخی جنسی میکند. بیشتر از اینکه خجالت بکشم، متعجب میشوم. چرا آدمها خیال میکنند اگر موضوعی را در شوخیشان بگنجانند زشتیاش پنهان میشود؟ چرا فکر میکنند شوخیهای جنسی جز خنده بار معنایی و روانی دیگری ندارند؟ آخرین باری که کسی با من اینطوری شوخی کرد، شباش خواب دیدم دارد من را دست بسته میبرد تا بهم تجاوز کند. قبول دارم که زیادی حساسم ولی آدمها از راههای اشتباهی خودشان و انحرافات فکریشان را توجیه میکنند.
نجاتدهندگان متوسط
امروز شرکت خلوت و خالی است. من مثل یک مرغ مینا که بعد از مدتها از قفسش بیرون آمده اینور و آنور میپرم. البته این فقط یک تشبیه برای حالم است. نشستهام و کار خاصی نمیکنم. مسئول صفحه برایم یک ویدئو فرستاده از مردی که میخواهد خودش را بیندازد جلوی ماشینها تا بتواند با ناکار کردن خودش دیه بگیرد. میگوید برایش یک یادداشت بنویسم. چهره مرد پیدا نیست. یکی دارد از فاصله دوری فیلم میگیرد. مرد به معتادها شبیه نیست. نمیدانم میخواهد خودش را به کشتن بدهد یا فقط شکستگی دست و پا برایش کافی است. آستانه تحملمان آنقدر پایین آمده که به راحتی شرافت، انسانیت و حالا جانمان را میدهیم. صبح قبل از رسیدن به مترو پیرمردی با ظاهری کاملاً آراسته به هر کسی که میرسید با لحن معلمی که میخواهد از شاگردها درس بپرسد میگفت: خانم! کمک! آقا! کمک لطفاً. تهران پر از آدمهایی است که به تهخط رسیدهاند. پر از آدمهایی است که قبلاً بارها و بارها به هر دری زدهاند، قفل بوده و به هر راهی رفتهاند بنبست. چه کسانی به این آدمها کمک میکنند؟ آدمهای مرفه؟ شاید یکی دوبار برای یک استوری یا پست یا توئیت اما بیشتر وقتها آدمهای متوسط بهشان کمک میکنند، بیمنت و سادهلوحانه. ولی این شکاف را آدمهای متوسط نمیتوانند پر کنند. البته اگر پر کردنی باشد. آدمهای متوسط میدانند که درد یعنی چه، هم درد کشیدهاند و هم مزهی خوشی را چشیدهاند. ویدئو را پاز میکنم. مرد افتاده کف خیابان. رانندهای به او زده. رانندهای از میان آدمهای متوسط. احتمالاً.
دوشنبهی من
دیروز به رئیسم گفتم من یک مشکلی دارم و نمیتوانم مدت طولانی بنشینم. قیافهی رئیسم یکجوری شد. انگار چیزی شنید که نباید بشنود. نمیدانم چرا بهش نگفتم کمرم درد میکند؟ و امروز میبایست دراز میکشیدم کنار لپتاپم و کارها را از دور سروسامان میدادم اما بهجایاش تا توانستم دلی به دست آوردم. دل خانهام را که طفلکی مدتها بود کسی بهش آنطور که لیاقتش را دارد، توجه نکرده بود. یک عدد قرص فرو دادم و حمام را شستم، کاشیهایش از خوشحالی برق میزنند. در تراس را باز کردم و گذاشتم آخرین نورهای دلپذیر تابستان به خانه بیاید. رختآویز را بردم آنجا تا لباسها هم مثل من از لمس ذرههای نور بیتاب شوند. بعد جای گلدانها را عوض کردم و همهشان را بردم پشت پنجره اتاق. برایشان درنای کاغذی درست کردم و یک فرشته با بالهای کوچک کنارشان گذاشتم تا مراقبشان باشد. دلم چند تا گلدان دیگر میخواهد. دلم میخواهد به دیوارهایمان هر چیزی که دوست دارم بیاوزم. چرا قوانین اجارهی ملک به مستأجر اجازه نمیدهد هویتش را روی دیوارها بکوبد؟ چقدر غمانگیز است بعضی قوانین، بعضی محدودیتها، بعضی ملاحظات و همهی بعضیهایی که دستوپاگیرند و آرزوهایات را به حسرت تبدیل میکنند.
نیلیهای این خانه شنیداریست
همکارم میگوید من اصلاً زنهایی که ساعت یازده ظهر بیدار میشوند و تازه یادشان میآید ناهار چی بپزند را درک نمیکنم. میگویم من گاهی ساعت یازده بیدار میشوم و تا یک ظهر یادم نمیآید که چیزی به اسم ناهار هم وجود دارد. میگذارم همکارم از تعجب شاخ دربیاورد. بهش میگویم چقدر خوب است تا لنگظهر بخوابی و برایت مهم نباشد که بعد چه اتفاقی میافتد. بیخیالی یک آدم بیعار را داشتن برای یک روز در هفته چه عیبی دارد؟ مگر زنها باید همیشه دغدغه پختن داشته باشند؟ چرا باید دو ساعت زودتر از شوهرانشان بیدار شوند تا ناهار بپزند و نگرانیشان این باشد که اگر گرسنه بمانند زن بودنشان زیر سؤال میرود؟ کدام سؤال اصلاً؟ مسخره نیست که گاهی اثبات زنانگیمان این باشد که همیشه قابلمهای روی اجاقگازمان باشد؟ جداً که مسخره است.