امروز شرکت خلوت و خالی است. من مثل یک مرغ مینا که بعد از مدت‌ها از قفسش بیرون آمده این‌ور و آن‌ور می‌پرم. البته این فقط یک تشبیه برای حالم است. نشسته‌ام و کار خاصی نمی‌کنم. مسئول صفحه برایم یک ویدئو فرستاده از مردی که می‌خواهد خودش را بیندازد جلوی ماشین‌ها تا بتواند با ناکار کردن خودش دیه بگیرد. می‌گوید برایش یک یادداشت بنویسم. چهره مرد پیدا نیست. یکی دارد از فاصله دوری فیلم می‌گیرد. مرد به معتادها شبیه نیست. نمی‌دانم می‌خواهد خودش را به کشتن بدهد یا فقط شکستگی دست و پا برایش کافی است. آستانه تحمل‌مان آن‌قدر پایین آمده که به راحتی شرافت، انسانیت و حالا جان‌مان را می‌دهیم. صبح قبل از رسیدن به مترو پیرمردی با ظاهری کاملاً آراسته به هر کسی که می‌رسید با لحن معلمی که می‌خواهد از شاگردها درس بپرسد می‌گفت: خانم! کمک! آقا! کمک لطفاً. تهران پر از آدم‌هایی است که به ته‌خط رسیده‌اند. پر از آدم‌هایی است که قبلاً بارها و بارها به هر دری زده‌اند، قفل بوده و به هر راهی رفته‌اند بن‌بست. چه کسانی به این آدم‌ها کمک می‌کنند؟ آدم‌های مرفه؟ شاید یکی‌ دوبار برای یک استوری یا پست یا توئیت اما بیش‌تر وقت‌ها آدم‌های متوسط بهشان کمک می‌کنند، بی‌منت و ساده‌لوحانه. ولی این شکاف را آدم‌های متوسط نمی‌توانند پر کنند. البته اگر پر کردنی باشد. آدم‌های متوسط می‌دانند که درد یعنی چه، هم درد کشیده‌اند و هم مزه‌ی خوشی را چشیده‌اند. ویدئو را پاز می‌کنم. مرد افتاده کف خیابان. راننده‌ای به او زده. راننده‌ای از میان آدم‌های متوسط. احتمالاً.