ناملایمات یک کارمند خیالباف
پیرمردها توی پارک با یک آهنگ هندی ورزش میکنند. صدای موسیقی آنقدر بلند است که تا پیادهرویی که من را میبرد به ایستگاه مترو، میرسد آهسته و نرمنرمک. یک ساری قرمز میپوشم و تا آرنج النگو دست میکنم و میان پیرمردهای شنگول هفت صبح میرقصم. آنوقت یادم میرود که درختهای زبانگنجشک تا کجاهای خیالهای شبانهام قد کشیده بودند. خیابانها و کوچههایی پر از آواز غمگنانهی کاشیهایی که دلتنگ انگشتهایند و کلمهها در هیاهوی هندوستانی که سرودهایش را به یاد آورده، عشقبازی میکنند. خلوتهای شبانهام را به من برگردانید. من از خوابآلودگی متصل به فکرهای ناتمام و جملههای منفعل بیزار شدهام. میخواهم دوباره دستهایم را به شب بسپارم. اندیشهی اندوهناک نوشتن را به من پس بدهید. صبح پشت میز یک کارمند منضبط مینشینم. کتابهای ناتمام در کیفم جنبش میکنند. راویهایشان فحشهای رکیک نثارم میکنند که اینهمه معطلشان میکنم، زنهای قصهگو با چهره سرخپوستیشان به من اخم میکنند و میگوید شرم بر تو! اگر کلمهها را ننویسی دستهایت را طلسم میکنیم. من ساری از تن به در میکنم. همین مانتو و مقنعهی دود گرفته را میپوشم و با حسرت شبهای تبدار تابستان پشت میزم برمیگردم. مثل اسرافیل که قرار است دمدمای قیامت در صور بدمد، در گلوی کوچکترین گنجشک این حوالی داد میزنم که میخواهم بنویسم، بنویسم، بنویسم.