ناملایمات یک کارمند خیالباف

پیرمردها توی پارک با یک آهنگ هندی ورزش می‌کنند. صدای موسیقی آن‌قدر بلند است که تا پیاده‌رویی که من را می‌برد به ایستگاه مترو، می‌رسد آهسته و نرم‌نرمک. یک ساری قرمز می‌پوشم و تا آرنج النگو دست می‌کنم و میان پیرمردهای شنگول هفت صبح می‌رقصم. آن‌وقت یادم می‌رود که درخت‌های زبان‌گنجشک تا کجاهای خیال‌های شبانه‌ام قد کشیده بودند. خیابان‌ها و کوچه‌هایی پر از آواز غمگنانه‌ی کاشی‌هایی که دلتنگ انگشت‌هایند و کلمه‌ها در هیاهوی هندوستانی که سرودهایش را به یاد آورده، عشقبازی می‌کنند. خلوت‌های شبانه‌ام را به من برگردانید. من از خواب‌آلودگی‌ متصل به فکرهای ناتمام و جمله‌های منفعل بیزار شده‌ام. می‌خواهم دوباره دست‌هایم را به شب بسپارم. اندیشه‌ی اندوهناک نوشتن را به من پس بدهید. صبح پشت میز یک کارمند منضبط می‌نشینم. کتابهای ناتمام در کیفم جنبش می‌کنند. راوی‌هایشان فحش‌های رکیک نثارم می‌کنند که این‌همه معطل‌شان می‌کنم، زن‌های قصه‌گو با چهره سرخپوستی‌‌شان به من اخم می‌کنند و می‌گوید شرم بر تو! اگر کلمه‌ها را ننویسی دست‌هایت را طلسم می‌کنیم. من ساری از تن به در می‌کنم. همین مانتو و مقنعه‌ی دود گرفته را می‌پوشم و با حسرت شب‌های تب‌دار تابستان پشت میزم برمی‌گردم. مثل اسرافیل که قرار است دم‌دمای قیامت در صور بدمد، در گلوی کوچک‌ترین گنجشک این حوالی داد می‌زنم که می‌خواهم بنویسم، بنویسم، بنویسم.

 

احمد

انگار وسط یک آشوب بزرگ نشسته‌ام. در دل کائوس. هر لحظه موج زمان و مکان اتفاقی را رقم می‌زند که هم دلهره‌آور است و هم بی‌تکرار، مثل مرگ. انگار مرگ شانه‌به‌شانه‌یمان نشسته. هر لحظه شاید بپرسد که آماده‌ای؟ یا نه اصلاً سؤال هم نمی‌پرسد. دستت را می‌گیرد و می‌برد. به پسرعمه‌ام فکر می‌کنم. به سیل عظیمی که او را با خودش برده. تا نمی‌دانم کجا. کاش پیدا نمی‌شد. کاش گمگشته می‌ماندی احمد. اینطوری می‌شد تصور کرد که به ابدیت پیوسته. در شکاف زمان و شیارهای زمخت مکان گم‌شده. کاش می‌شد ترس مردی که در گل‌ولای یک بلای طبیعی غلت می‌زند را ازش گرفت. به‌جای‌اش لبخند بزرگترین پسرش را به او داد که تازه داماد شده، شادی پسر کوچکش را که ته‌تغاری پدرش بوده و شرم بیهوده‌ی همسرش کریمه را که احتمالاً هرگز و هیچوقت مستقیم به او نگفته دوستت دارم. چقدر هراس‌آور است تصویر مردی که با سیل می‌رود در چاله مرگ. چقدر غم‌انگیز است شتاب سیل در محو کردن آدمی که تمام امنیت خانواده‌اش بود. چقدر رایج شده مرگ و ما چقدر هنوز...

 

در یک زمان بد، یک پیشنهاد خوب می‌گیرم. خواندن سعدی. و بعد هر جا که می‌روم هی غزل غزل می‌خوانم و گره‌ها و خراش‌ها التیام پیدا می‌کنند. انگار یک نفر موهایت را شانه بزند، حس خواندن سعدی برای من، انگار از دست‌هایت شاخه‌های نازک زبان‌گنجشک بیرون بزند. انگار آینه بخار گرفته را پاک کنی و زیباییت را تماشا کنی. خواندن سعدی، غزل‌هایش، آدم را زیبا می‌کند. زخم‌ها را طوری در شعر می‌پیچد که ناچاری از رنج‌ها هم لذت ببری؛ گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ/ دیدن او یک نظر صد چو منش خون‌بهاست. زیستن با سعدی یعنی روبه‌رو شدن با جهانی که یکسر انباشته از جنونی دلپذیر است و کاش می‌شد تا ابد کنار شیخ اجل نشست. من یکی که رسماً مدهوش شده‌ام. می‌خواهم بهش بگویم که چطور می‌تواند دل آدمیزاد را شرحه شرحه کند. بگویم که چطور به رقص درمی‌آورد اندوه را. اما سعدی با جدیت قرن هفتمی‌اش جواب می‌دهد؛ جز سر عشق هر چه بگویی بطالت است. 

 

 

آبی‌ست چیزی روشن در چشم‌هایت

نمی‌دانم چرا دارم گریه می‌کنم. پر از یأس شده‌ام. نمی‌توانم یک قدم به جلو و یا به عقب بردارم. دلم می‌خواهد خدا به همان سادگی که کلمه را گفت و انسان موجود شد، حالا بشکنی بزند و من از جایی که هستم محو شوم. مثل خرگوشی به کلاه شعبده‌باز برگردم. توی تاریکی عقربه‌های ساعت را پیدا می‌کنم. یک و چهل دقیقه بامداد است. کاشی‌های دور ساعت مثل دیوارهای یک مسجد کوچک دورم را می‌گیرند. مسجدی در یک آبادی. با یک سرو تنها و شاید مزار چند روستایی مرده. نقش‌ها و اسلیمی‌ها کنارم می‌نشینند. آبی‌ها سعی می‌کنند دلداری‌ام بدهند. به من می‌گویند ما را می‌شناسی؟ ما همان‌هایی هستیم که همیشه درباره‌شان می‌نوشتی. و خیال دست‌هایم را می‌گیرد. می‌گوید سرت را بگذار روی شانه‌های من. می‌گوید قول می‌دهم همیشه به من تکیه کنی. مثل ستون امنی از کاشی‌های کهنه که هنوز حتا بعد از هزاره‌ها نیازی به مرمت ندارند. می‌گوید با من هرگز مثل کودک گم‌شده‌ای، ترس‌های دنیا آزارت نمی‌دهد. می‌گوید دو بال کوچک پشت کتف‌هایت می‌گذارم که بتوانی هر وقت که غصه و اضطراب مثل قاتلان به خون تشنه دنبالت کردند، تا بلندای بلندترین طبقه آسمان بروی. آن‌جا که رنگ‌ها همه مثل نیلی و لاجوردی، کاشی‌ها را دوست دارند. می‌پرسد چند وقت است به گنجشک‌ها سلام نکرده‌ای؟ چند وقت است که پدال‌های دوچرخه‌ای تو را تا شعف دختر ده ساله‌ای نبرده است؟ می‌گوید دستم را رها نکن. تو دیگر تنها نیستی.

 

ما دیوانگان بی‌خبر و بی‌هوش

دیروز توی مترو دعوا شد. زن شماره یک به مرد فروشنده گفت این‌جا واگن بانوان است و جای شما نیست. مرد فروشنده گفت من دو شب توی بازداشتگاه خوابیده‌ام. توی دهن مأمور هم زده‌ام، حالا یک ضعیفه به من می‌گوید نیا این‌جا؟! از همین دیالوگ بود که بازوهای مرد و آن هیکل درشت و اخم‌های درهم گره‌کرده‌اش در برابرم ذوب شد. صدای‌اش مثل هیولایی که خنجر خورده باشد، آهسته محو می‌شد. زن شماره دو به زن شماره یک گفت به تو هیچ ربطی ندارد که او کجا باشد! تو خودت اعتراض داری پیاده شو. زن شماره یک گفت همه اعتراض دارند و به کناری‌اش نگاه کرد. کناری‌اش گفت: بله من هم اعتراض دارم. زن شماره دو گفت همه‌تان از یک قماشید. همه‌جا را زنانه و مردانه می‌کنید. این هم می‌خواهد کاسبی کند. من داشتم خیره خیره نگاهش می‌کردم. چطور از کسی طرفداری می‌کرد که به زن‌ها می‌گوید ضعیفه؟ و از تحقیر کردنش احساس قدرت می‌کند. زن شماره دو اگر از جدا شدن زن و مرد بدش می‌آمد و اگر به مسائل دینی که زن شماره یک درباره نیامدن مرد در جمع زن‌ها گفته بود، عقیده نداشت آیا به آرامش آدم‌ها در ساعات خستگی‌شان در مترو باور داشت؟ به این‌که مترو اساساً بازار روز نیست و مسافران آسایش‌شان را به فروشنده‌ها داده‌اند اما اگر از فروشنده‌ای بخواهی صدای‌اش را پایین بیاورد درسته قورتت می‌دهد؟ آن‌وقت در مقام کسی که به او لقب ضعیفه را داده‌اند از چی دفاع می‌کرد؟ من که می‌گویم ما دیوانگانی هستیم بی‌خبر. وگرنه چطور می‌توانیم توقعات‌مان را تا سطح انسان‌های بدوی پایین بیاوریم و هم‌زمان طرفدار آنانی باشیم که جنسیت برای‌شان سند افتخار است.
 

همه فکر این هستند که کجای صف قرار می‌گیرند قبل از این‌که به تولید هنری فکر کنند. ولی فکر نمی‌کنند که تولید هنری مربوط به خلوت است. مربوط به عرصه‌ی سکوت است.

 

__از گفتگوی بی‌بی‌سی با محسن نامجو

 

قصه‌ی آن مسافر، در سفری بی‌پایان

آن روز پدرت هنوز اتصالش با دنیا قطع نشده بود. هنوز می‌توانست حرف بزند. پیراهن کرم رنگ را که خواست بپوشد دستش در هوا به دنبال آستین بود. دکمه‌ها را با هم بستیم. یقه‌اش را صاف کردم. جوراب‌هابش را به سر پنجه‌ی پاهایش کشیدم و خودش در آرامش انسانی نزدیک به مرگ آنها را پوشید. آهسته تا جلوی در رفتیم. خستگی آدمی را داشت که دوست دارد یک عمر بخوابد. نقطه‌ای آبی بودیم وقتی که مبدأ را پیدا کردم. چهار باغ بالا. و برای پیدا کردن مقصد، خیابان‌های اصفهان را بالا و پایین کردم. هنوز زاینده‌رود روی نقشه یک رودخانه آبی است. هنوز آن‌جا می‌شود شنا کرد. می‌شود غرق شد. زاینده‌رود در نقشه‌های مجازی‌اش پرخروش و زنده است. پدرت هم در لیست سفرهایم، مسافری که به مقصد نمی‌رسد. چرا شک دارم به این خاطره؟ به این خط آبی پررنگ که از جایی به جایی در اصفهان کشیده شده و در آن پدرت با مادرت هنوز در راهند. و همه اتفاقات بعد از آن مثل حجمی سیال در چاله‌های زمان گم می‌شود. خدایا چرا مراقب باباها نیستی؟ اصلاً چرا می‌گذاری پیر بشوند؟ می‌دانی دیدن موهای سفیدشان چقدر سخت است؟ به‌خصوص اگر بدانی که سهم تو در سفید شدن موها کم نبوده. در روند پیر شدن. من که دردم می‌گیرد خدا. این جمله که تا آدم‌ها زنده‌اند قدرشان را بدانید، دوست‌شان داشته باشید، خیلی تکراری اما همچنان حقیقتی است.