آبیست چیزی روشن در چشمهایت
نمیدانم چرا دارم گریه میکنم. پر از یأس شدهام. نمیتوانم یک قدم به جلو و یا به عقب بردارم. دلم میخواهد خدا به همان سادگی که کلمه را گفت و انسان موجود شد، حالا بشکنی بزند و من از جایی که هستم محو شوم. مثل خرگوشی به کلاه شعبدهباز برگردم. توی تاریکی عقربههای ساعت را پیدا میکنم. یک و چهل دقیقه بامداد است. کاشیهای دور ساعت مثل دیوارهای یک مسجد کوچک دورم را میگیرند. مسجدی در یک آبادی. با یک سرو تنها و شاید مزار چند روستایی مرده. نقشها و اسلیمیها کنارم مینشینند. آبیها سعی میکنند دلداریام بدهند. به من میگویند ما را میشناسی؟ ما همانهایی هستیم که همیشه دربارهشان مینوشتی. و خیال دستهایم را میگیرد. میگوید سرت را بگذار روی شانههای من. میگوید قول میدهم همیشه به من تکیه کنی. مثل ستون امنی از کاشیهای کهنه که هنوز حتا بعد از هزارهها نیازی به مرمت ندارند. میگوید با من هرگز مثل کودک گمشدهای، ترسهای دنیا آزارت نمیدهد. میگوید دو بال کوچک پشت کتفهایت میگذارم که بتوانی هر وقت که غصه و اضطراب مثل قاتلان به خون تشنه دنبالت کردند، تا بلندای بلندترین طبقه آسمان بروی. آنجا که رنگها همه مثل نیلی و لاجوردی، کاشیها را دوست دارند. میپرسد چند وقت است به گنجشکها سلام نکردهای؟ چند وقت است که پدالهای دوچرخهای تو را تا شعف دختر ده سالهای نبرده است؟ میگوید دستم را رها نکن. تو دیگر تنها نیستی.