ما در کتابِ تو می‌شکوفیم

یکی از موهبت‌های خدا به بندگانش، آفریدن انسانی است با نام و نام‌خانوادگی احمد شاملو. و یکی از الطاف الهی هم این است که شاملوی شاعر آن‌قدر صدای‌اش خوب است، آن‌قدر صدای‌اش عظمت دارد که فقط خودش باید شعرهایش را بخواند. وقتی می‌خواند «قناعت‌وار تکیده بود، باریک و بلند، چون پیامی دشوار، که در لغتی» جایی بین محو شدن در صدای‌اش و فکر کردن به این تکه‌ی ناب گم می‌شوم. شاملو «سرود برای مرد روشن که به سایه رفت» را نوشته و حتماً می‌دانسته خودش هم یک مرد روشن است که سایه‌ها را فراری می‌دهد. چقدر شاملو ماه است و چقدر ابهت او توی کلمات من جا نمی‌شود.  

 

(*)

 

حقایق موجود

با شما از زخمی سخن می‌گویم برآمده از نیزه‌های نادانی، و ما همه قربانی آنیم. کسی دوستدار حقیقت نیست، و همه دوستدار مصلحت‌اند. 

 

طومار شیخ شرزین/ بهرام بیضایی

 

 

مخلوط ناهمگن عواطف

پیراهن بلند و پف‌دار عروس شبیه آرزوی کهنه‌ای است که در میان عروسک‌های مو فرفری‌مان و خاطره‌ی ظرف‌های کوچک پلاستیکی رنگ می‌بازد. بعد از آن دیگر از یاد می‌بریم که چند بار در بازی‌های‌مان عروس شده‌ایم و چند بار از اشتیاق این عنوان با کفش‌های تق‌تقی مامان‌های‌مان دویده‌ایم. بعد از آن سال‌ها پوشیدن این لباس احساس متفاوتی دارد. وقتی لباس را پوشیدم و روبه‌روی آینه قدی ایستادم، صاحب مزون تور بلندی را پشت موهایم سنجاق کرد و دیگر تفاوت زیادی با یک عروس درست و حسابی نداشتم جز این‌که صورتم بدون هیچ آرایشی بود که مثل نقابی نچسب و اضافه است. ناگهان برگشتم و تمام آن دفعاتی که خواسته‌ام عروس باشم را مرور کردم و انگار توده‌ای در دلم شکل گرفت، جنین‌وار و لرزان. توی این لباس آدم نگران است، انگار زیبایی و شکوه این لباس بهایی دارد به درازای عمر. یک‌بار چرخیدم و از روی شانه به تصویرم توی آینه نگاه کردم، دوباره چرخیدم و دست به کمر ایستادم. صاحب مزون گفت مثل عروسک‌ها شده‌ای. تور را برگرداند و روی صورتم انداخت. دلواپسی، اشتیاق، شادی، نگرانی، ترکیب عجیبی است که از سرشانه‌های دانتل‌دار لباس شروع می‌شود و تا هلالی‌های لبه‌ی دامن پف‌دارش می‌رسد. 

 

دشواری داور بودن

قضاوت کار سختی است. وقتی کسی تو را بگذارد در جایگاه داوری وظیفه‌ات این است که قضاوت کنی. برای من که سخت‌گیرم، دشوار است. باید تعداد زیادی داستان بخوانم و به هر کدام امتیاز بدهم. یک تا ده. راستش تا الان هیچ‌کدام ده نگرفته‌اند و امید دارم بالاخره نوبت یکی‌شان بشود ولی من سخت می‌گیرم. انگار یک ذره انصاف ندارم ولی بعد می‌گویم که باید این موضوع را جدی گرفت. پای خیلی چیزها در میان است. تعریف خودم را از داستان مرور می‌کنم. اهمیت فُرم، اهمیت موضوع و درون‌مایه، حتا اهمیت قواعد ویرایش. آن‌ور دل‌رحم ذهنم می‌گوید آسان بگیرم، دوباره داستان‌ها را بخوانم و دوباره امتیازها را عوض کنم. شاید نه عادلانه اما قضاوتم دست‌کم باید منصفانه باشد. فعلاً که معده‌ام کم آورده، بروم به دادش برسم. 

 

جزئیات

با کفش‌های به درد نخورم پیاده‌روی کرده بودم. ولی به هیچ‌چیزی نگاه نمی‌کردم. ابداً به هیچ‌چیزی. تا این‌که مردی را دیدم که شبیه علی خدایی بود. نه این‌که علی خدایی برای من آدم خاصی باشد ولی همین شباهت باعث شد کنار نیمکتی، در همسایگی یک کاج مطبق بنشینم. یاد کتاب آذر افتادم که در جایی از آن برف می‌بارید و راوی که در واقع همان علی خدایی است از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. دور و بر من هیچ نشانی از برف نبود. فقط راسته‌ی خیابان بلندی بود که آدم‌های زیادی را در خود جا می‌داد. مثل قطاری با یک میلیون کوپه. مردم تکه‌تکه بودند، کنار هم، گاهی چفت هم با دست‌های گره‌خورده و مرطوب. اگر همین حالا از آسمان برف می‌بارید، اگر همین حالا که هُرم گرما آدم‌های توی خط هفت بی‌آرتی را از هم دور می‌کند، دانه‌های درشت برف روی شانه‌های‌مان می‌نشست، خیال می‌کردم که خدا هم باید کسی مثل گابریل گارسیا مارکز باشد. اما برف نبارید و من همچنان نشسته بودم. و آدم‌ها هم‌چنان در اطرافم می‌رفتند و می‌آمدند. 

 

استتوس‌هایی برای زندگی

تعجب نکن که اوضاع بر وفق مراد تو نچرخیده، جهان هستی از تو بزرگ‌تر است. تعجب نکن که نمی‌فهمی چرا دنیا به کام تو نمی‌گردد زیرا تو عمق منطق طبیعت را درک نمی‌کنی. ببین در برابر یک کوه چه اندازه حقیری. بپذیر آنچه را از تو بزرگ‌تر است و تو نمی‌فهمی. 

 

هنر سیر و سفر/ آلن دوباتن

 

واقعی‌های خیالی

 

 

آمده‌اند تا لبه‌ی خواب‌هام. بال‌های‌شان را گشوده‌اند و باد می‌رود تا شاهپرهای‌شان. می‌گویند: کی می‌آیی پس؟ شاید یک خانه‌ی برفی کوچک ساخته‌اند برام، در سیبری. شاید هم با منقار کشیده‌ی‌شان شاخه‌ی بلند زبان‌گنجشک‌ها را از این سر دنیا برده‌اند تا آن سرش. شاید با سفیدی و سیاهی پرهای قشنگ‌شان خاکستری‌ها را پاک کرده‌اند و حالا هر جایی می‌تواند جهان آن‌ها باشد، قلمروی آوازخوانی‌شان. صدای‌شان را می‌شنوم، همان‌جور نشسته بر لبه‌ی خواب‌هام. می‌گویند: باید بیایی. حتماً بلدند طوری من را ببرند که خیال‌هام جا نماند، دُرناها همه‌چیز را بلدند همین است که آوازشان سر ریز می‌شود از نوک انگشت‌هام، آن‌ها می‌دانند انگشت‌ها هر چه کشیده‌تر باشند خیال تنیده به خواب‌ها غلیظ خواهد بود. 

 

 

ولگردی کلمات

گاهی می‌خواهم بیایم و جزئیات تجربه‌های مختلفم را بگذارم این‌جا. بعد ولی فکر می‌کنم که هر چیزی اگر بیش‌تر در محدوده‌ی جهان من باقی بماند، زیبایی‌اش بیش‌تر است و همین عدم‌دسترسی‌اش و دور ماندنش از کلمه، آن‌ها را بیش‌تر مال من می‌کند. همین است که خوش ندارم زیاد درباره‌ی عشق بنویسم. خاصه این‌که «عشق» در زمانه‌ی بی‌رؤیای ما زیاد بر زبان می‌آید. همه در شادی سیّالی غوطه‌ور هستند که برآمده از کاربرد مدام و بی‌محابای همین کلمه است. و من با خودم می‌گویم که شاید بهتر باشد آن را در پستوی خانه نهان کنم. ما مجبوریم که اسم خیلی از‌ هیجانات و غرایزمان را عشق بگذاریم. تقصیر کسی هم نیست. همه‌ی ما گمان می‌کنیم آدم‌های خیلی خاصی هستیم و عواطف‌مان هم عمیق‌تر از بقیه است. ولی گاهی که فکر می‌کنم نیازهای پیش‌پا افتاده و نیازهای متعالی آدم‌ها چطور الگوهای رفتاری یکسانی را به وجود می‌آورد به خاص بودن هر چیزی شک می‌کنم. 

 

به شکوه شمشمین روز تابستان

سه سال است که روز تولدش* برایش نامه نوشته‌ام و عین سه سال نامه‌ها را پیش خودم نگه داشته‌ام. این قابلیت را دارم که تا ابدیت به این روال ادامه بدهم و او هیچ‌وقت نداند چه‌چیزهایی برایش نوشته‌ام. گمانم او تنها مردی است که این اندازه برای تحقق آرزوهایش دعا می‌کنم. این اندازه دلواپسش بوده‌ام و هستم و خواهم بود. و او، حتم دارم که هیچ‌کس نمی‌تواند حتا حدس بزند چقدر خوب است. که دستم را می‌گیرد و می‌گوید بیا برقصیم. وقت باران من را می‌برد روی پشت‌بام. گاهی غروب را نشانم می‌دهد که رنگ‌هایش در هم پیچیده‌اند. وادارم می‌کند ترانه‌ی پینک را لب‌خوانی کنم، ازم انتقاد می‌کند، بهم می‌گوید چه عکس‌های خوبی گرفته‌ام. دقیق‌ترش این است که می‌گوید: «وای، خیلی معرکه‌اس». و او، کسی است که بیش‌تر از تمام آدم‌ها، دنیا را با من رکاب زده و خندیده و چیزهای زیاد دیگر، خیلی چیزهای زیاد دیگری که دلم می‌خواهد فقط برای خودمان بمانند.

 

*برادر کوچکم.

 

خیالی‌های واقعی

بپرم روی دوچرخه‌ام. رؤیاها در سرم برقصند، موهایم در باد.