سیر و پیاز را با هم خرد کرده‌ام. مرغ‌ها را چیده‌ام و ادویه را اضافه می‌کنم. از صبح هیچ فرصتی برای استراحت نداشته‌ام ولی حالا دوست دارم با حوصله آشپزی کنم. راستش زندگی برای من یک کتابخانه است. کتابخانه‌ای با بی‌شمار قفسه. اما برای این‌که بتوانی کتاب‌های قفسه‌ی بالاتر را بخوانی، باید تمام کتاب‌های قفسه‌ی قبلی را خوانده باشی. آن‌وقت اجازه پیدا می‌کنی تا قفسه‌ی بالا و بالاتر را بخوانی. خیلی دوست دارم این ساختار را برای آدم‌هایی توضیح بدهم که فکر می‌کنند هر کسی درباره‌ی نقش اجتماعی زن‌ها حرف می‌زند از آشپزی بدش می‌آید و کارهای خانه به نظرش فقط انبوهی از امور پیش‌پا افتاده است. آدم می‌تواند از آشپزی لذت ببرد اما بی‌نهایت امکان دیگر در دنیا برایش هست که باید برایشان گاهی پای‌اش را از آشپزخانه، از خانه، از حاشیه‌ی امن، بیرون بگذارد. لذت هنرهای دستی چرا باید باعث شود به هنرهای دیگر نپرداخت؟ قرار است تمام عمر فقط همین لذت ساده و کوچک را تجربه کرد؟‌ پس چرا دنیا پر از فرصت و امکان است؟ قفسه‌های بالاتر کتاب‌های بهتری دارند ولی آدم را از کتاب‌های قفسه‌ی پایین‌تر بی‌نیاز نمی‌کنند. وقتی بدانی که توانایی‌هات بیش‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنی و قدرت بزرگی درونت هست که باید آن را به‌کار بگیری، چرا فقط به قفسه اول اکتفا کنی؟ برای من مهم نیست که فمینیست‌ها چطور درباره‌ی این چیزها نظر می‌دهند فقط می‌دانم که رسیدن به یک امکان به معنی حذف سایر امکانات نیست. من هیچوقت تک‌بعدی بودن را دوست نداشته‌ام. دلم نمی‌خواهد در زندگی‌ام روی یک موضوع تمرکز کنم. فقط به تحصیل بپردازم، کارم همه‌چیزم باشد، ازدواج و بچه‌داری را نهایت زیستن بدانم. دوست دارم ابعاد بیش‌تری را در خودم پیدا کنم. مسیرهای شدن را کشف کنم و برایم مهم نباشد زن هستم یا مرد و دنیا و آدم‌ها چطور می‌خواهند محدودم کنند. راستش درباره‌ی کتاب‌های قفسه‌ی بالایی کنجکاوی زیادی دارم.