بلاگفا حالا بیش‌تر از هر چیز، یک خاطره‌ی خوش قدیمی است. برای مدتی جای دیگری را امتحان می‌کنم. به خودم قول داده‌ام قانون «هر چی به ذهنت می‌رسه برای همه پست نکن» را رعایت کنم. باقی جزئیات باشد برای بعد. نشانی جدیدم؛ t.me/missravi

 

*خوشحال خواهم شد اگر خواننده‌های خاموش و رفقای قدیمی نشانی‌ام را دست‌به‌دست کنند. :)

**در این خانه هرگز تخته نمی‌شود.

 

یک تحلیل؛ شبی از شب‌ها

شب یازدهم و دوازدهم از هزارویک شب، حکایت گدای اول از مدخل «حمّال و دختران» بازنمایی عقده‌ی ادیپ است و عجیب این‌که در خوانش اول اصلاً متوجه آن نشده بودم.

گدای اول و پسرعموی‌اش هم‌زمان به دنیا آمده‌اند. این هم‌زمانی می‌تواند نشانه‌ی این باشد که گدای اول و پسرعموی‌اش در واقع دو ساحت و یا دو جنبه از یک فردند. همان‌طور که پدر/ عمو هم یک شخصیت واحدند. پسرعمو روزی از گدای اول می‌خواهد که با او به زیر زمین بیاید. و معلوم است که زیر زمین نماد ناخودآگاه است. او در زیرزمین انواع خوراکی‌ها و لوازم موردنیاز را فراهم کرده و در حالی‌که دختری به همراه دارد به گدای اول می‌گوید ‌آنان را دفن کند. گدای اول موافقت می‌کند. سپس بی‌آن که به عموی‌اش چیزی بگوید راهی شهر خویش می‌شود. آن‌جا متوجه می‌شود که پدرش را مخالفان کشته‌اند، وزیر نیز با او به دشمنی برخاسته. گدای اول به یاد می‌آورد که در کودکی طی یک حادثه، تیری به چشم وزیر زده است و حالا وزیر در پی انتقام، چشم «چپ» او را درمی‌آورد. گدای اول فرار می‌کند و به شهر عموی‌اش بازمی‌گردد. عمو در غم فرزند است و گدای اول تصمیم می‌گیرد ماجرای زیر زمین را به او بگوید. آن‌ها با هم محل سرداب را پیدا می‌کنند و پسرعمو و دختر را مُرده می‌یابند. عمو، پسرش را نفرین می‌کند.

در شب دوازدهم ماجرای دیگری فاش می‌شود. وقتی گدای اول از عمو می‌پرسد که چرا پسرت را که مُرده نفرین می‌کنی؟ عمو جواب می‌دهد که او از کودکی شیفته‌ی خواهرش بوده و حالا هم چشم من را دور دیده و این‌جا با او همبستر شده.

گدای اول/ پسرعمو به یک عشق ممنوع خواهر/ مادر دچار می‌شود. اما با پدر/ عمو مواجه می‌شود. او در ذهن خویش طالب مرگ پدر است اما فرد می‌داند که قدرت مقابله با پدر را ندارد. بنابراین اخته می‌شود. درست همان بلایی که ادیپ بر سر خود آورد.

شاید در خوانش ابتدایی به نظر برسد که گدای اول دارد دو ماجرای مستقل از هم را تعریف می‌کند؛ ماجرای مردن پسرعمو و ماجرای رانده شدن از شهر خود. اما در واقع این دو ماجرا کاملاً به‌هم پیوسته هستند و اگر گدای اول بعد از پشت سر گذاشتن این وقایع، از شهر عموی‌اش نیز گریخت تنها به این دلیل است که خودش را به حکایت حمّال و دختران برساند و قصه‌ای از قصه‌های شهرزاد شود.

 

آقای زلزله؛ کاش دیشب آمده بودید. بیش‌تر از همه‌ی مهمان‌هایی که ممکن است به خانه‌مان بیایند، دیشب به شما فکر کردم. این رسمش نیست. این‌که در شبی که منتظرتان بودم نیامدید و به‌جای‌اش در شبی که عمر برایم به اندازه‌ی طولانی‌ترین خیابان تهران بلند به نظر می‌رسد، تشریف بیاورید و تصوراتم را با دیوارهایی که دورم را گرفته‌اند، خراب کنید. اما چنین احتمالی چندان هم نزدیک نیست. به خودم قول داده‌ام کم‌تر حماقت کنم. دیشب فکر می‌کردم اگر شما بیایید کجا بروم؟ بروم به منطقه امن؟ شما به کجا امن می‌گویید؟ جایی که تن آدم آسیب نبیند؟ زخمی هم نشود لابد؟ آقای زلزله؛ شما با همه قدرت‌تان گاهی بدجوری اشتباه می‌کنید.

 

داستان‌هایی که از ما عبور می‌کنند

توی خیابان‌ام و فکر می‌کنم با همه خبرهای بد و ناخوشایند و زلزله‌ای که هر لحظه ممکن است ما را یک‌جا با خاک یکسان کند، مردم هنوز چقدر از خرید کردن لذّت می‌برند. مثلاً خودم دارم می‌روم شهرکتاب تا در بی‌پولی اول ماه، خودم را یک مرتاضِ بی‌خیالِ بی‌نیاز به پول نشان بدهم. توی شهرکتاب به پسری که کتاب سرخ یونگ را توی بغل گرفته و دارد بقیه‌ی قفسه‌ را برای یافتن کتاب‌های دیگر کندوکاو می‌کند، حسودی‌ام می‌شود. احساس نادانی بهم دست می‌دهد از این‌همه کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام. شبح یونگ را بالای قفسه می‌بینم که همان‌طور جدی و اخم‌کرده با عینک دورفلزی گرد ازم می‌پرسد چرا کتابم را نمی‌خری؟ خجالت نمی‌کشی از من فقط سه، چهار تا کتاب خوانده‌ای؟ با خودم نام می‌برم. انسان و سمبول‌هایش، انسان در جستجوی هویت خویش، راز گل زرین، رؤیاها و... . پشت می‌کنم به یونگ و می‌روم سراغ قفسه‌ی داستان. کنار خویشاوندان نزدیک‌ترم. ایشی‌گورو از روی جلد یکی از کتاب‌هایش بهم لبخند می‌زند. بعد از این‌که نوبل گرفته، بهترین جای شهرکتاب را به او داده‌اند. به‌جای‌اش دلم برای دنیس جانسون می‌سوزد که مُرده و خیلی‌ها از کتابش خوش‌شان نیامده. دختری که با پدرش مشغول گشت زدن است، بهش برمی‌خورد که چرا اشعار نیما را گذاشته‌اند روی شیدا و صوفیِ چیستا یثربی. پدرش محتاطانه می‌گوید: شعرهای نیما بود! دختر می‌گوید: هر چی، نباید می‌ذاشتنش روی کتاب چیستا جون. هوف می‌کشم و می‌روم صندوق. از فروشگاه که بیرون می‌آیم پسربچه‌ با پدرش جلوی‌ام سبز می‌شوند. انگار صاف از وسط داستان «همراه آهنگ‌های بابام» درآمده‌اند. مرد نابینا است و ساز می‌زند. پسر بازوی‌اش را گرفته و نقش عصایی را بازی می‌کند که پدرش ندارد. حالم بد می‌شود. همیشه اول واقعیت‌ها به وجود می‌آیند و بعد داستان‌ها. واقعیت پیشتاز است مخصوصاً وقتی یک‌سرش به فقر برسد. کاش همه داستان‌هایی که علی‌اشرف درویشیان نوشته بود بعد از قصه شدن برای همیشه محو می‌شدند. اما واقعیت می‌ماند و تکرار می‌شود. آدم‌ها عادت می‌کنند و شهر در میان این همه دلایل برای فروپاشی، هیچ به روی خودش نمی‌آورد.

 

افق روشن

«وقتی مردان، زنان را روسپی می‌خواهند، زنان روسپی‌گری می‌کنند». فایل‌های صوتی‌ام را گوش می‌دادم و این جمله حسابی من را توی فکر برد. می‌گذارم هر کسی برداشت خودش را داشته باشد اما برایم سؤال است که آیا روزی می‌رسد که فقط ظاهر زن‌ها جذاب نباشد و کسی از فضیلت‌ها و حسن‌های باطنی‌شان بگوید؟ روزی که زیبایی با عمل جراحی و رنگ‌مو به‌دست نیاید و روزی که مردها از مرحله شهوت‌‌خواهی بگذرند و به مرحله خردورزی برسند؟ 

 

*عنوان؛ نام شعری‌ست از احمد شاملو.