آشیانه

مثل رفتن یونس توی شکم نهنگ، دلم می‌خواهد بروم بایستم وسط مسجد شیخ‌ لطف‌الله. آن‌جا که اگر سرت را بالا بگیری از هر طرف شعاع نور پنجره‌ی کوچک و مشبک خیال‌هایت را روشن می‌کند و می‌توانی هزارتا ماهی سرگردان را ببینی که دور نقوش طلایی و درخشان موج می‌خورند. آن‌وقت که خیال بغلت می‌کند و خاطره دورت می‌گردد. آن‌وقت که شکوفه می‌ریزد از تمام روزنه‌های پوست‌ات. آن‌وقت که تخیّل ایمن‌ات می‌کند از تمام واقعی‌های نوک‌تیز. آن‌وقت که، آبی‌ها در تو و در هزارتوهای تن‌ات لانه‌ می‌کنند.  

 

اقشار

ایستگاه امام خمینی خاموش است. دو تا از مأمورها دارند سیم‌ها را چک می‌کنند. ازشان عکس می‌گیرم. پر از لکه‌های تاریک آدم‌هاست. انگار دارم در غاری راه می‌روم. بخش ویژه‌ی بانوان در انتهای غار گم می‌شود. نگاره‌هایی از اقوام بدوی روی دیواره‌ی غار نقش شده. احتمال می‌دهم مربوط به پیش از آن باشد که بشر تصمیم گرفت برای برقراری ارتباط از زبان استفاده کند. زنی که بسته‌ی دستبندهایش را بالا گرفته می‌گوید باید فقط آدم‌های کارآفرین مثل او اجازه فروش داشته باشند. می‌گوید برای آدم‌های مترو که از قشر متوسط هستند، قیمت دستبندهایش مناسب است. اگر آدم‌ها این نظریه را که یک خودرو هم بالاخره سهمی در آلودگی دارد را بر خودخواهی‌شان ترجیح می‌دادند حالا آدم‌های مترو قشری از آدم‌های «متواضع در برابر طبیعت» بودند. 

 

وضعیت/ برش 2

از خانه‌ی همسایه صدای تلق‌وتولوق ظرف می‌آید. زن همسایه دارد آشپزخانه‌اش را مرتب می‌کند. من گاهی فکر می‌کنم وقتی قرار است همه‌ی ظرف‌ها دوباره از کابینت‌ها بیرون بیایند، چرا باید آن‌ها را سر جای‌شان بگذارم؟ و دلم می‌خواهد یک چوب جادویی می‌داشتم تا با تکان دادنش همه‌ی خانه مثل دسته‌ی گل می‌شد. همسایه حالا پیاز سرخ می‌کند. این را فقط از بوی‌اش می‌فهمم. می‌خواهد برای شام چی بپزد؟ من نمی‌خواهم شام بپزم. می‌خواهم بگذارم او بیاید و املت مخصوصش را درست کند. چشم‌هایم درد می‌کنند. نور لپ‌تاپ را به صفر رسانده‌ام اما هنوز هم انگار در دو قدمی خورشید ایستاده‌ام، نورش چشمم را می‌زند. در بچگی‌هام خورشید را زن خندانی می‌کشیدم. حالا فهمیده‌ام که در اساطیر خورشید مرد است و ماه زن. زن بودن ماه هم خودش داستانی دارد و سیکل زنانه را در طول یک ماه نشان می‌دهد. اگر آقای نویسنده این متن را می‌خواند، می‌گفت ننویس سیکل، بنویس دوره و نمی‌دانست که چقدر همه‌جا پر از کلمه‌های غیرفارسی است. این‌که آسمان پدر است و زمین مادر هم برای باروری زمین/ زن است. حتا اگر من ترجیح بدهم آسمان باشم. خانم همسایه داشت می‌گفت توی محل‌کارش همه مراعاتش را می‌کنند و می‌گویند کارهای سنگین را انجام نده. خواهرش می‌پرسد: به ریحانه هم گفتی؟ ریحانه اگر بفهمد یعنی تمام عالم فهمیده و نمی‌داند حرف زدن معمولی‌شان شبیه داد زدن است و من در سکوت خانه حرف‌های‌شان را می‌شنوم. روی کاناپه دراز کشیده‌ام. بالشتک گل‌گلی را روی سرم گذاشته‌ام. هیچ دستی نیست که دکمه‌ی تمام صداها و تصویرها و همهمه‌ها را توی سرم خاموش کند. 

 

وضعیت/ برش

صدایش مثل زوزه‌های یک ماده گرگ زخمی بود، رها شده میان برف‌ها. می‌خواست که چیزی توی حلقوم‌اش فرو کند تا آن زوزه‌ها را خفه کند اما نمی‌شد. بوران بود و برف دیگر آن دانه‌های نرمی نبود که آهسته و نازک روی چیزها را می‌پوشاند. سنگین روی سینه‌اش انبوه شده بود و می‌خواست که نفسش را بگیرد. تکانی خورد و خون گرم را حس کرد که دوباره زیر شکمش راه افتاد. چشم‌هایش را باز کرد. پشت پنجره، آدم‌ها و متعلقات‌شان در رفت‌وآمد بودند. و جای زخم ناپیدا هنوز می‌سوخت.

 

*هیچی.

 

اندک جایی برای زیستن

کشف یک احساس تازه در پس لایه‌های عاطفه تو را وادار می‌کند که خیره در آینه‌ی قدی، از خودت بپرسی پس چرا زودتر نفهمیدم؟ همان‌طور که دست‌کش‌ها را روی پیشخوان گلفروشی گذاشتم سرم را توی سبد گل فرو کردم. گل‌های ریز و سفید نمی‌توانستند بیش‌تر از این منتظر باشند. دوست داشتم ازشان بپرسم شعر بلدید؟ مثلاً همین که سبدتان را گرفت، همگی می‌توانید براش آواز بخوانید؟ آقای گلفروش پرسید: بفرستم؟ و تلفن را برداشت تا تاکسی خبر کند. پنج دقیقه‌ی بعد راننده سبد را روی صندلی عقب گذاشته بود. همه‌شان برایم دست تکان دادند. کوچک‌تر از آن بودند که این تکه شعر شاملو را بخوانند؛‌ «و عشق‌ات پیروزی آدمی‌ست، هنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد». اما این چیزی از قشنگی‌شان کم نمی‌کرد.