استتوس‌هایی برای زندگی

 

“Me and you, we got more yesterday than anybody. We need some kind of tomorrow.”


― Toni Morrison, Beloved

 

از شاعرانگی تنها پیراهن بلندی مانده بود بر تن فراموشی‌اش

خانه‌اش بوی فراموشی و بطالت گرفته بود. نشسته بودم توی سالن و زن شاعر رفته بود حمام. پسرش این را گفت و مدام بین من و مادرش در رفت‌وآمد بود. بعد که صدای شرشر آب قطع شد، صدای سشوار از توی اتاق بلند شد. نفهمیدم زن کی از حمام آمده و راهروی کوتاه تا اتاق را رفته. داشتم کتاب‌هایش را نگاه می‌کردم و دنبال شعری بودم. نمی‌دانم چه شعری. صدای سشوار که قطع شد، صدای پیس‌پیس ادکلن آمد و تمام خانه پر از بوی شربت‌هایی شد که یک ظهر عاشورا در کودکی‌ام خورده بودم. زعفرانی و شیرین. زن شاعر که آمد صورتش را بوسیدم. چهره‌اش سفید بود با لکه‌های قهوه‌ای. انگار ذره‌های ریز حنا را روی صورتش پاشیده بودند. زن شاعر ابداً چیزی به یاد نمی‌آورد. پسرش به‌جای خودش جواب سوال‌ها را می‌داد و نمی‌داد. آلزایمر تمام غزل‌ها و قصیده‌ها را از ذهنش شسته بود. من چی باید بنویسم؟ پای هر جواب تکه‌ای از حافظه‌اش گم شده بود. و او مدام می‌گفت هیچی یادم نیست. آلزایمر، انتهای هر آدمی است؟ شبیه بودا بعد از تماشای رنج انسان، دلم می‌خواست از تمام دنیا کناره بگیرم و رها کنم همه‌چیز را. پسرش شعرهایش را می‌خواند. دل‌آشوبه گرفته بودم. زن شاعر پرسید این‌ها را من نوشته‌ام؟ کی این‌ها را توی ذهن من گذاشته؟ و طوری نگاه کرد که انگار باید جوابش را بدهم. من سکوت کردم. پسرش گفت: خدا.

 

حالا من مانده‌ام و سه تا فایل صوتی یک ساعته که باید پیاده و تنظیم بشود. 

 

سرودِ نیایشِ سخن

 

آن‌گاه که ایزد نام‌ها، چیزها را می‌نامید

نخستین، واک بر زبان آوَرد.

هر چه نهان، از گوهر هر چیز،

مهربانانه آشکار شد!

 

 

گزیده سروده‌های ریگ‌ودا/ پیوست در کتاب «هزار اَفسان کجاست؟»/ بهرام بیضایی

*واک یا واچ؛‌ آوا و نوا و سرود و سخن.

 

از میان تمام دنیا، سکوت و سایه را برگزیده بود

کاش بداند وقتی می‌گوید توام یاد بگیر مثل سودابه باشی، چطور رنج می‌برم از این‌که بین خودم بودن و خودم نبودن باید همچنان اولی را انتخاب کنم. نمی‌دانست در همه تلاش‌هایم برای پیوستن به آدم‌های برون‌گرا به این نتیجه رسیده بودم که انزوا شیوه بهتری است. این‌ها را توی نوت گوشی‌ام نوشتم. وقتی اتوبوس ظلمت نیمه‌شب را می‌شکافت و همه‌ی بیست‌وسه مسافر دیگر خواب بودند. ساعت از یک و نیم گذشته بود و خواب از سرم پریده بود. فکر کردم آن‌قدر آدم‌ها حرف زده‌اند و دنیا را از کلمات هرزه پر کرده‌اند که دیگر حرف نزدن متداول نیست و اگر کم‌حرف باشی یعنی نقصی در تو هست. کاش مرد روشن که به سایه رفت، نشانی‌اش را روی کتیبه‌ای می‌نوشت. سایه، سمت معیوب همه‌ی آدم‌هاست.

 

استتوس‌هایی برای زندگی

کاش که زاده نمی‌شده بودم و همچنان در خاک و سنگ بمانده بودم. همچنان که هزارهزار سال بوده‌ام و بُوَم دوباره در خاک شوم به سرزمینی که دور از آدمیزادگان باشد که از بودن آسایش کنم، همچون سنگی در کوه یا که مشتی خاک بر زمین یا که درختی بُوَم به دور زمین و در باد ایستم تا که باد در شاخه‌هایم وزان باشد.

 

اَسفار کاتِبان/ ابوتراب خسروی

 

روز سوم

تمام بعدازظهر با یک پسربچه‌ی چهار ساله بازی کرده‌ام و کودک درونم کاملاً ارضا شده است. حالا باید بروم به زن کهنسال درونم برسم. 

 

روز دوم

 

 

نشسته‌ام روبه‌روی شیخ. به این فکر می‌کنم که هر چه انبار اندوه در آدمی پُرتر باشد، محرک‌های قوی‌تری می‌خواهد برای شاد شدن. من البته نمی‌خواهم شاد باشم، غمگین هم نیستم امروز. رنج‌ دیروز در من رسوب کرده و ترکش تازه‌ای شده در جگرم. من فقط می‌خواهم بنشینم این‌جا و آن روبه‌رو را تماشا کنم، آن گنبد را که انگار پیچش‌هایش آواز غریبانه‌ی هزار مومن معتکف است. عالی‌قاپو اقتدا کرده به شیخ. به پشت سرم که نگاه کنم، می‌بینم‌اش. شیخ لطف‌الله پرشکوه ایستاده است و آسمان بالای سرش آبی‌تر. غروب که می‌آید خورشید را در آغوش می‌گیرد. نور می‌ریزد بر دیواره‌هایش و گنبد نخودی‌اش را پررنگ‌تر می‌کند. خورشید هر روز در دامن شیخ می‌خوابد. از نقش جهان که تا دروازه دولت پیاده می‌روم، پسری از کنارم می‌گذرد و می‌گوید: چرا اینقدر ناراحتی؟ غمگین نباش. مبهوت می‌مانم و بعد، می‌فهمم که اصفهان حال من را پیش تمام آدم‌هایش فاش کرده. 

 

روز اول

در آغوش اصفهان خفته‌ام. آغوش گرم. آغوش داغ. همه فقط می‌پرسند استرس ندارم؟ و آدم چطور می‌تواند از آشوب‌هایش بگوید با دیگران وقتی همیشه بیگانه است. حال بعد از اندوه؛ رهاشدگی، فقدان جاذبه. آدم باید بمیرد گاهی. و باقی اوقات باید زندگی کند به تمامی. حالا هر چند کم‌تر از همه‌ی این سال‌ها اندوه به سراغم می‌آید اما وقتی که دستم را بگیرد و خودش را آویزان کند از گردنم و شانه‌هایم را خم کند، توان ایستادن از دست می‌دهم. چرا من به اندک دُرشتی مثل اقیانوسی که همه‌ی نهنگ‌هایش به ساحل گریخته باشند، می‌خروشم؟ چرا بند دلم پاره می‌شود به ناگاه؟ چرا آدم‌ها این‌قدر بد می‌شوند و نمی‌دانند که دل، شاید نازک و نرم باشد؟ آدم‌هایی هستند که اصلاً نمی‌دانند آبی چه رنگی است و آبی‌ها چطور جهان را رنگ زده‌اند.

 

از پرسش‌ها

بدترین سوال‌ها آن‌هایی هستند که آدم از خودش می‌پرسد. وقتی که در مواجهه با خودت هیچ جوابی برای‌ سوال‌هات پیدا نمی‌کنی. آشوب سرت و دلهره دست‌هایت. می‌پرسی. می‌پرسی و نمی‌دانی. در آخرین تلاش‌هایم برای رسیدن به شفاف‌ترین پاسخ، به همه‌چیز شک کردم. دیگر تنها بی‌ثباتی دنیا نبود که آزارم می‌داد، خودم مسیرهایی را رفته بودم که مثل پل معلقی قسمتی از زندگی را به‌سادگی سست می‌کند. 

 

کتلت با طعم خرگوش و گوجه‌فرنگی

دیشب بود. همان‌طور که کتلت‌ها را سُرخ می‌کردم یاد داستانی از زویا پیرزاد افتادم. خرگوش و گوجه‌فرنگی. داستان ساده‌ای است درباره‌ی زنی با مشغله‌های هر روزه‌. موضوعات پیش‌پا افتاده‌ای که اجازه نمی‌دهند شخصیت اصلی داستانی که در سرش دارد را بنویسد. و همین درهم تنیدگی روزمرگی‌های یک زن با ذهنیت‌اش داستان را قشنگ می‌کند. زن می‌خواهد داستان خرگوشی را بنویسد که توی چاله‌ای افتاده. و دنبال راهی برای نجات اوست در حالی‌که خودش گیر کرده در تنگنای امور روزانه‌. تنگناهای ما مثل عروسک‌های ماتروشکا می‌مانند. همین‌طور تو در توی هم ما را احاطه کرده‌اند و ما میان آن‌ها گاهی نفس‌مان تنگ می‌شود و گاهی هم عین خیال‌مان نیست. 

 

 

*دوست عزیز که با اسم «zoh» کامنت گذاشتی، من نتونستم پیدات کنم. اگه خواستی دوباره آدرست رو بذار ولی در هر صورت اشکالی نداره.