آن شب نورانی

حرف زدن با آقای نویسنده حالم را خوب کرده بود. ایستاده بودم توی پیاده‌رو و مسیر کوتاهی را می‌رفتم و برمی‌گشتم. همه‌ی حرف‌هایش را مثل بیابان ترک‌خورده‌ای که به دریا رسیده باشد، می‌بلعیدم و هورت می‌کشیدم. بهم گفت دولت‌آبادی سال‌ها پیش به من حرفی زد و حالا من همان حرف را به تو می‌گویم؛ بگذار هر کسی، هر جور می‌خواهد باشد با هر جریانی و هر شیوه‌ای، تو ولی کار خودت را بکن. 

 

همسایه‌ی گنجشک‌ها در ارتفاع کم

 

 

برایم لینک خبری را گذاشته بود درباره‌ی آمدن آخرین بازمانده‌ی جمعیت غربی درنای سیبری که اسمش را گذاشته‌اند اُمید. به سیاهی انتهای شاهپرهای درنا نگاه کردم و فکر کردم اولین‌بار کی جنون‌شان به سرم زد. و بعد فهمیدم من نمی‌توانم پرنده باشم. پرواز کردن در ارتفاعات و موج خوردن با جریان شدید هوا، حتماً من را به تهوع می‌اندازد. بدتر از آن، من سرمایی‌ام و چطور می‌توانم دمای سیبری را تحمل کنم؟ و از آن هم بدتر سینوزیت است که حتا در همین پاییز هم گاهی حالم را بد می‌کند و باعث می‌شود در مقابل بادهایی که از روبه‌رو می‌وزند، به جای احساس سبکی، نگران عفونت سینوس‌هایم باشم. این‌ها همه آن رویِ واقعیتی هستند که نمی‌گذارند پیش از آمدن اُمید، چمدانم را ببندم. راستش وقتی فکر می‌کنم که او، درنایی با آن زیبایی عجیب و جادویی، تنهایی این همه راه را می‌آید و برمی‌گردد، یاد تنهایی‌هایم در مکان‌هایی می‌افتم که پر از نگاه پرسش‌گر آدم‌هاست و در حالی‌که آن‌ها دو نفره و سه‌نفره باهم بگوبخند دارند، حواس‌شان نیست که من گرد نامرئی‌کننده‌ی آدم‌ها را به سروکله‌ام می‌پاشم. 

 

جهان امروز ما چون جهان آشور بنی‌پال، شاه آشور، شاه بزرگ و ناحوم یهودیه و حتا گیل‌گمش تاریخی، شاه اوروک خشن و غیرقابل پیش‌بینی است. جهان ما شاید بسیار پهناورتر باشد، اما هم‌چنان در مغاکی ژرف پایان می‌یابد که همان آب‌های زیرین و زبرین نادانی ماست. همان دیوها در انتظار ما نیز هستند: «شیطان زمان» و دست آخر ما به همان محلی که از آن شروع کرده‌ایم، بازمی‌گردیم، مثل گیل‌گمش که «به سفری دراز رفت، فرسود و از فرط مشقت از پا درآمد و در هنگام بازگشت روی لوحی تمام داستان را نگاشت».

 

―از پیش‌درآمد گیل‌گمش/ ن.ک ساندارز

 

آلودگی

بعضی آدم‌ها دنبال فرمول‌ها و الگوها هستند. دنبال راه‌های رفته‌ی دیگران. دنبال روش‌های قبلاً تست‌شده. و کتاب‌های موفقیت این وظیفه را انجام می‌دهند. ولی حالا لقمه‌ی آماده‌تری هم هست. یعنی کارمان به جایی رسیده که انتظارات‌مان را جمله‌های افسون‌کننده‌ی کانال‌های تلگرام برآورده می‌کنند. دوستم مدام مطالبی از این دست را برایم فوروارد می‌کرد و هرچه بهش می‌گفتم من از این چیزها خوشم نمی‌آید، فکر می‌کرد من اصلاح می‌شوم و بالاخره یک روز این جمله‌ها متحولم می‌کنند. تا این‌که در این‌باره جدی حرف زدم و بهش گفتم آدم‌هایی که دنبال رؤیاهای شخصی‌شان هستند با این جمله‌ها راضی نمی‌شوند. آن‌ها پیش‌تر نقشه‌های رسیدن را توی ذهن‌شان کشیده‌اند و دست از سر من بردار. دوستم ولی هنوز اصرار داشت که این جمله‌ها خوبند و من فکر کردم چرا باید او را قانع کنم؟ هرکسی باورهای خودش را دارد. دوستم می‌تواند هر روز با این جمله‌ها زندگی کند تنها به شرط این‌که آن‌ها را برای من نفرستد.

نمی‌دانم سازمان بهداشت جهانی درباره‌ی آلودگی مغزی ما به مقدار زیادی اطلاعات قلابی و نقل‌قول‌های جعلی و راه‌حل‌های فیک هشدار نداده؟

 

از رنگ‌های دیروز

 

 

باران با من تا جلوی خانه آمد. جعفری‌ها و گشنیزها توی بغلم جیغ و داد می‌کردند. خوشحال بودند از نم بارانی که به سروصورت‌شان می‌خورد. هویج‌ها ولی آن پایین توی کیسه‌ی نایلونی دمغ بودند. سویشرتم پر از نقطه‌های آبی‌ پررنگ در یک زمینه‌ی آبی‌ کم‌رنگ شده بود و دلم می‌خواست گلدان‌ شمعدانی توی بغلم بود وقتی زیر باران ایستاده بودم. دخترک را که دیدم، یادم افتاد چترم را از پاییز آن سال در گالری جا گذاشته‌ام و مدت‌هاست که به همین بی‌چتر بودن رضایت داده‌ام. اصلاً به من نمی‌آید چتر داشته باشم. آن چتر را هم او برایم خریده بود و اصرار کرده بود موقع پیاده‌روی همراهم باشد. من هم گاهی، همان پاییز چتر را توی کوله می‌چپاندم و دوتایی خیابان‌ها را گز می‌کردیم ولی حالا می‌فهمم که هر چتری نمی‌تواند آدم را از زمین بلند کند. بعضی چترها، بعضی آدم‌ها را به آسمان می‌برند.

 

من از عهده‌ی کنترل احساسم برنمی‌آیم. احساسات من خیلی زیاد هستند. درست مثل این‌که بخواهید دریای خزر را در حوض کوچکی جا بدهید. خواهرم آن‌قدر خوب و به‌موقع احساسش را کنترل می‌کند که برای من غیرعادی است. دست‌کم ظاهر را به‌خوبی حفظ می‌کند و همین خودش امتیاز بزرگی است. احساسات زیادی مثل شکرک بستن مُربا، رابطه را خراب می‌کند. یاد بگیرم وقتی که لازم نیست، اصرار نکنم. وقتی که لازم است، پا پس بکشم. من از لحظه‌ی قطعی گسستن، بیهوده ترسیده‌ام.

 

اعلان

شکایتی ندارم که یک گوزن قطبی هر روز قبل از ساعت دو ظهر، روی سقف یورتمه می‌رود. وقت جستجوی غذا برای گوزن‌ها این موقع است. آن‌ها نمی‌دانند که ممکن است کسی بذر شبدر داشته باشد که اگر فوت‌شان کند توی هوا، بالاخره یک‌جایی سبز می‌شوند. این یورتمه‌ها البته در مقایسه با نعره‌های بچه‌ خرس قهوه‌ای که دیوار به دیوارمان زندگی می‌کند، خیلی هم تحمل‌شدنی است. چون خرس‌های قهوه‌ای باید شش ماه دوم سال را به خواب زمستانی بروند ولی این بچه‌ خرس با چیزی به اسم خواب به کل بیگانه است. شاید اگر به‌شان بگویم این‌جا یک ببر سالخورده هست که گاهی عجیب بی‌حوصله می‌شود، بیش‌تر ملاحظه‌ کنند و مراقب سر و صدایی که از سُم‌ها و پنجه‌ها و نعره‌های‌شان بلند می‌شود، باشند. مثلاً زیر پله‌ها، جایی که نور چراغ با فعال شدن سنسور در اثر اولین جنبشی روی دیوار می‌افتد، این اعلامیه را نصب کنم که یک ببر با غلظت بیش‌تری از رنگ‌ سیاه قیرگونه نسبت به نارنجیِ پرتقالی، در این ساختمان ساکن است که زیاد دلش برای دوستان مهاجر اهل سیبری‌اش که اتفاقاً دُرناهای اصل و نسب‌داری هم هستند، تنگ می‌شود و شب‌ها از رؤیای یک فتح دل‌پذیر بی‌خواب است. پس لطفاً در این‌راستا تدابیر لازم را مبذول بدارید. باتشکر.