بلاگفا حالا بیش‌تر از هر چیز، یک خاطره‌ی خوش قدیمی است. برای مدتی جای دیگری را امتحان می‌کنم. به خودم قول داده‌ام قانون «هر چی به ذهنت می‌رسه برای همه پست نکن» را رعایت کنم. باقی جزئیات باشد برای بعد. نشانی جدیدم؛ t.me/missravi

 

*خوشحال خواهم شد اگر خواننده‌های خاموش و رفقای قدیمی نشانی‌ام را دست‌به‌دست کنند. :)

**در این خانه هرگز تخته نمی‌شود.

 

عشق در سال‌های وبا

دلم نمی‌خواهد به نوجوانی‌ام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجان‌های فروخورده‌اش و رؤیای یافتن نیمه‌ی گمشده. ما عشق‌محور بودیم. خیال می‌کردیم حتماً یکی پیدا می‌شود که عاشق‌مان بشود و آن‌وقت خوشبختی در آغوش‌مان می‌گرفت. من اما محافظه‌کارتر از آن بودم که سراغ عشق بروم و بعد از آن هم به شکست‌عشقی برسم و این اعتراف سختی است. اغلب وقتی آدم‌ها درباره‌ی جامانده‌های حضور کسی در زندگی‌شان در سال‌های دور حرف می‌زنند، من نمی‌دانم از چه حرف می‌زنند. نمی‌دانم شکست‌عشقی چه شکلی است؟ یک اندوه عمیق. یک دوره‌ی طولانی افسردگی. نپذیرفتن. نپذیرفتن. نپذیرفتن و بعد احیا و بازیابی. شاید. هم اندوه عمیق و هم افسردگی را تجربه‌ کرده‌ام اما هیچکدام ربطی به شکست‌عشقی نداشته‌اند. فکر می‌کنم اگر شریک زندگی‌ام یک روز بهم بگوید دیگر عاشقت نیستم و چمدانش را بردارد و برود چطور واکنش نشان می‌دهم؟ نمی‌توانم خودم را در پوسته‌ی آدمی که شکست‌عشقی خورده و ناکام و درمانده شده، تصور کنم. اما عشق ارزشش را دارد. مگر نه؟ حتی اگر کسی مثل من به‌جای پیش رفتن، بگذارد که عشق خودش از راه برسد. چون عشق شورانگیز است و دیوانه‌وار و همیشه هم به شکست نمی‌رسد. چون عشق باعث می‌شود در یک لحظه همه‌چیز را کنار بگذاری. شاید سرنوشتت عوض شود، شاید برای همیشه سقوط کنی، شاید هم همه‌چیز با یک پایان‌خوش تمام شود. چون که عشق آدم را جوری دیوانه می‌کند که باورت نشود خودت هستی، چون که عشق زیبایی‌ات را نشانت می‌دهد. اما دلم نمی‌خواهد بازگردم به نوجوانی‌هام. چون از پس همه‌ی آن سال‌های پرتلاطم، در این نقطه از زندگی‌ام می‌توانم منظره‌ی عشق را ببینم و تصویری که در پس‌زمینه‌ی زندگی‌ام نقاشی کرده است. شورانگیز و دیوانه‌وار.

 

نغمه‌ی غمگینِ انگشت‌ها

قبلاً از میان انگشت‌هام صدای شیهه‌ی اسب‌های رام‌نشده می‌آمد که می‌دویدند و کلمه‌ها را بی‌افسار می‌ریختند روی صفحه. آن وقت صفحه‌ی سفید، دشت بی‌انتهایی می‌شد که لازم نبود برای چینش‌ جمله‌هاش فکر کرد و نقشه ریخت. نقشه، رد پای اسب‌ها بود، راه‌راهی ببری بود که دراز می‌کشید رو به آفتاب و قرص ماه و گنبدی آسمان و خیره می‌شد که چطور حضرت خیال می‌خواهد اسب‌ها را ببرد از این‌سو به آن‌سو. ببر و اسب را هم اگر تخیّل نبود، نمی‌شد در هیچ متنی کنار هم نشاند اما آن‌وقت‌ها هیچ‌چیزی عجیب نبود. پیرنگ‌ها همه جفت‌وجور می‌شدند وقتی انگشت‌ها می‌تاختند و می‌دویدند. قبلاً هر چه در سرم بود را می‌نوشتم. بیش‌ترش اندوه‌دار بود و کم‌ترش روزمره‌ی یکنواخت. حالا چه‌ام شده که نمی‌توانم دامن اندوه را بکشانم به کلمه‌ها و اسب‌ها را صدا بزنم که بیایند و بدوند و بتازند؟ چه‌ام شده که اندوه را نگه می‌دارم بیخ گلوم و منع می‌کنم انگشت‌هام را از نوشتن‌اش؟ باید دوباره با دست‌هام رفاقت کنم. دوباره به یاد بیاورم آن رفتار عاشقانه را. آن‌وقت‌ها کلمه‌ها را که تایپ می‌کردم انگار پیانیستی نشسته و با مهارت تمام احساس‌اش را به موسیقی تبدیل می‌کند. موسیقیِ متن. موسیقیِ کلمه. صدای آن موسیقی، غمگین بود و می‌شود اسم یکی از کتاب‌های سلینجر را روی‌اش گذاشت: Blue Melody.

 

رنگ‌های رفته‌ی دنیا

روزهایی که روی سه خط مترو سفر می‌کنم، رد غصه‌ی آدم‌ها را که روی شیشه‌های مترو چسبیده و لکه‌های تنهایی‌شان که واگن را پوشانده، با خودم برمی‌دارم و توی کوله‌ام می‌گذارم. کوله‌ام زرد، آبی، سبز و قرمز است. هر جای‌اش یک رنگ. شاید من را دیده باشید؛ در ایستگاه شلوغ تئاترشهر، روی پله‌‌هایی که از خط زرد به آبی می‌روند. مثل آدمی که از بیابان به رودخانه می‌رسد. از کویر به دریا. خاطره‌هایی که توی سر آدم‌ها می‌چرخد مثل ابرهای کوچک باران‌زا جمع می‌شود توی قطار و برای همین هر چقدر که مترو به ته خط نزدیک‌تر می‌شود با این‌که تعداد مسافرها کم‌تر می‌شود اما قطار سنگین‌تر است. ریل‌ها باید تحمل‌شان را بالا ببرند. چند تا از ابرهای خاطره را با خودم برمی‌دارم. مثل یک پیکسل کوچک می‌زنم به تکه‌ی آبیِ کیف‌ام و خودم را که از حجم داستان و کلمه تلنبار شده‌ام، به خانه می‌رسانم. نمی‌شود تمام قسمت‌های یک خاطره، یک اندوه و یا یک خیال را همه‌جای شهر با خود برد. نمی‌شود همه‌ی عمر چیزی را با خود حمل کرد. اطلس هم این‌قدر تحمل نداشته چون وزن این وزنه‌های نامرئی که از قلب و گلو و گردن‌مان آویزان می‌کنیم از وزن کل کره‌ی زمین بیش‌تر است. می‌رسم خانه، مقنعه را بالا می‌زنم و کوله را می‌اندازم روی کاناپه. روزم به انتها رسیده و من مثل جهانگردی که به وطن برگشته، خسته اما سبک شده‌ام.

 

*عنوان؛ کتاب شعری از گروس عبدالملکیان

 

کتابخانه‌ی زندگی

سیر و پیاز را با هم خرد کرده‌ام. مرغ‌ها را چیده‌ام و ادویه را اضافه می‌کنم. از صبح هیچ فرصتی برای استراحت نداشته‌ام ولی حالا دوست دارم با حوصله آشپزی کنم. راستش زندگی برای من یک کتابخانه است. کتابخانه‌ای با بی‌شمار قفسه. اما برای این‌که بتوانی کتاب‌های قفسه‌ی بالاتر را بخوانی، باید تمام کتاب‌های قفسه‌ی قبلی را خوانده باشی. آن‌وقت اجازه پیدا می‌کنی تا قفسه‌ی بالا و بالاتر را بخوانی. خیلی دوست دارم این ساختار را برای آدم‌هایی توضیح بدهم که فکر می‌کنند هر کسی درباره‌ی نقش اجتماعی زن‌ها حرف می‌زند از آشپزی بدش می‌آید و کارهای خانه به نظرش فقط انبوهی از امور پیش‌پا افتاده است. آدم می‌تواند از آشپزی لذت ببرد اما بی‌نهایت امکان دیگر در دنیا برایش هست که باید برایشان گاهی پای‌اش را از آشپزخانه، از خانه، از حاشیه‌ی امن، بیرون بگذارد. لذت هنرهای دستی چرا باید باعث شود به هنرهای دیگر نپرداخت؟ قرار است تمام عمر فقط همین لذت ساده و کوچک را تجربه کرد؟‌ پس چرا دنیا پر از فرصت و امکان است؟ قفسه‌های بالاتر کتاب‌های بهتری دارند ولی آدم را از کتاب‌های قفسه‌ی پایین‌تر بی‌نیاز نمی‌کنند. وقتی بدانی که توانایی‌هات بیش‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنی و قدرت بزرگی درونت هست که باید آن را به‌کار بگیری، چرا فقط به قفسه اول اکتفا کنی؟ برای من مهم نیست که فمینیست‌ها چطور درباره‌ی این چیزها نظر می‌دهند فقط می‌دانم که رسیدن به یک امکان به معنی حذف سایر امکانات نیست. من هیچوقت تک‌بعدی بودن را دوست نداشته‌ام. دلم نمی‌خواهد در زندگی‌ام روی یک موضوع تمرکز کنم. فقط به تحصیل بپردازم، کارم همه‌چیزم باشد، ازدواج و بچه‌داری را نهایت زیستن بدانم. دوست دارم ابعاد بیش‌تری را در خودم پیدا کنم. مسیرهای شدن را کشف کنم و برایم مهم نباشد زن هستم یا مرد و دنیا و آدم‌ها چطور می‌خواهند محدودم کنند. راستش درباره‌ی کتاب‌های قفسه‌ی بالایی کنجکاوی زیادی دارم.