دلم نمی‌خواهد به نوجوانی‌ام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجان‌های فروخورده‌اش و رؤیای یافتن نیمه‌ی گمشده. ما عشق‌محور بودیم. خیال می‌کردیم حتماً یکی پیدا می‌شود که عاشق‌مان بشود و آن‌وقت خوشبختی در آغوش‌مان می‌گرفت. من اما محافظه‌کارتر از آن بودم که سراغ عشق بروم و بعد از آن هم به شکست‌عشقی برسم و این اعتراف سختی است. اغلب وقتی آدم‌ها درباره‌ی جامانده‌های حضور کسی در زندگی‌شان در سال‌های دور حرف می‌زنند، من نمی‌دانم از چه حرف می‌زنند. نمی‌دانم شکست‌عشقی چه شکلی است؟ یک اندوه عمیق. یک دوره‌ی طولانی افسردگی. نپذیرفتن. نپذیرفتن. نپذیرفتن و بعد احیا و بازیابی. شاید. هم اندوه عمیق و هم افسردگی را تجربه‌ کرده‌ام اما هیچکدام ربطی به شکست‌عشقی نداشته‌اند. فکر می‌کنم اگر شریک زندگی‌ام یک روز بهم بگوید دیگر عاشقت نیستم و چمدانش را بردارد و برود چطور واکنش نشان می‌دهم؟ نمی‌توانم خودم را در پوسته‌ی آدمی که شکست‌عشقی خورده و ناکام و درمانده شده، تصور کنم. اما عشق ارزشش را دارد. مگر نه؟ حتی اگر کسی مثل من به‌جای پیش رفتن، بگذارد که عشق خودش از راه برسد. چون عشق شورانگیز است و دیوانه‌وار و همیشه هم به شکست نمی‌رسد. چون عشق باعث می‌شود در یک لحظه همه‌چیز را کنار بگذاری. شاید سرنوشتت عوض شود، شاید برای همیشه سقوط کنی، شاید هم همه‌چیز با یک پایان‌خوش تمام شود. چون که عشق آدم را جوری دیوانه می‌کند که باورت نشود خودت هستی، چون که عشق زیبایی‌ات را نشانت می‌دهد. اما دلم نمی‌خواهد بازگردم به نوجوانی‌هام. چون از پس همه‌ی آن سال‌های پرتلاطم، در این نقطه از زندگی‌ام می‌توانم منظره‌ی عشق را ببینم و تصویری که در پس‌زمینه‌ی زندگی‌ام نقاشی کرده است. شورانگیز و دیوانه‌وار.