بعد از خواب زمستانی

 

دُرناهای کاغذی اولین ساکنان تخیّل‌ام بوده‌اند که نقوش اسلیمی شیخ لطف‌الله را آورده‌اند به دیوارهای خیال‌ام. بعد از آن سرخپوست‌ها آمدند که من را به قبیله‌شان راه می‌دادند، دسته‌ای از اسکیموها که یک ایگلو برای‌ام ساخته‌ بودند، چندتایی خرس قطبی و یک کرگدن آبی. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام با یک کاغذ مربعی چیزی بیش‌تر از یک دُرنا بسازم. اما تو همین که از اشتیاق‌ام به موجوداتی که از دنیای کاغذی می‌آیند، باخبر شدی دستورالعمل ساخت هر چیزی را جست‌وجو کردی و این زرافه‌ی زرد هم یکی از نتایج آن‌ بود.

لای کتابت خوابیده بود. مدت‌های طولانی. همین که غبار را از روی «سیاه مشق»ِ هوشنگ ابتهاج فوت کردم، او هم بیدار شد. چند بار پلک زد و به منخیره شد. تا این‌که یادش آمد دست‌هایی او را برایم ساخته بودند. حالا اشتهای سیری‌ناپذیری دارد، فقط باید بهش کمک کنم غذای مناسبش را پیدا کند. 

 

مواجهه

قسمتی از تنهایی را نمی‌شود هیچ‌جوره پُر کرد، هر چقدر آدم‌ها و اشیاء را ببری داخلش باز هم نیروی دافعه‌ی شدیدی همه‌شان را بیرون می‌دهد. آن بخش تنهایی که می‌تواند ناچیز و کوچک نباشد فقط خودِ واقعی آدم‌ها را می‌پذیرد. مثل وادی مقدّس طوی برای موسی که نعلین‌هایش را هم کند باید بی‌همه‌چیز واردش شد. آن‌وقت اگر آدم‌ بیرون از این تنهایی با خود واقعی‌اش خیلی فرق داشته باشد، انگار وارد برزخ شده باشد، از خودش، از روبه‌رو شدن با خودش می‌ترسد. حاضر نیست خلوت کند با خودش. هر اندازه هم که انکار کند و سرکوب، گمانم این سخت‌ترین مواجهه‌ی آدم در زندگی‌اش باشد.

 

شوق و آرزوی دیدار ما به بازگشت به شهر و دیارمان و جمع آمدن‌مان به گرد هم چه دور و دراز است. به راستی این دیدار دوباره‌ی ما در خواب است یا بیداری؟

 

-حکایت حسن بصری/ شب هشتصد و بیست و چهارم/ هزار و یک شب

 

آرایشگاه زنانه. بوی رنگ مو، صدای سشوار، سایش قیچی‌ها، حرکت شانه‌ها و دست‌ها، رفت‌وآمد دم‌پایی‌ها، نگاه رضایتمندانه‌ی آدم‌ها به چهره‌های جدیدشان. همه‌چیز زنده است، حتا اشیاء. صندلی‌ها، ظرف‌های رنگ و اکسیدان، کلاه‌های شفاف، دستکش‌ها. انگار همه‌شان حرف ارسطو را به گوش گرفته‌اند که گفته زندگی در حرکت نهته است. یکی آن گوشه روی کاناپه‌ی چرمی نشسته و موهایش را باز کرده تا باران را از میان تارهای صافش براند. یکی آن گوشه نشسته و به این توده‌ی متحرک زنده نگاه می‌کند.

 

جنایت خاموش

یک دسته از جنایتکارها مادرانی هستند که بچه‌ی پنج، شش ساله‌شان را وسط جمع و در مقابل چشم همه به بدترین شکل ممکن تحقیر می‌کنند.

 

تشخیص

تابه‌حال استیصال یک روان‌شناس را ندیده‌ام. نوک بینی‌اش را می‌خاراند و می‌گوید: تو یک مورد استثنایی هستی. مثل تو نداشتم هیچ‌وقت. با این‌که مسخره‌ است ولی از این حرفش خوشم می‌آید، با این‌که باید به حال خودم گریه کنم، تمام مسیر برگشت الکی ذوق می‌کنم. برای رفع ابهام باید بگویم مشکلم دیوانگی نیست که اتفاقاً پدیده‌ی نادری به‌شمار نمی‌رود.

به خودم می‌گویم تو بیمار نیستی، اختلال هم نداری، فقط یک مورد استثنایی هستی. بعدش چیزهایی یادم می‌آید. لحظه‌هایی که این ویژگیِ خاص مانعی ساخته برای ارتباط با دنیا. لحظه‌ای که داشتم دست‌وپا می‌زدم تا خودم را برسانم به سطح و نفس بگیرم تا خفه نشوم. روان‌شناس بهم می‌گوید مایلم یک دوره‌ روانکاوی را بگذرانم؟ قشنگ معلوم است که خودش این‌کاره نیست، چون همان‌موقع شماره‌ی همکاری را بهم می‌دهد. می‌گوید نه این‌که نجات پیدا کنم اما شاید بدتر از این نشوم و تاکید می‌کند در تنهایی هرگز تصمیم نگیرم و بدتر از آن، دیگر کتاب‌های روان‌کاوی نخوانم. اَه. 

 

زن‌ها

گاهی چقدر شعارهای فمینیستی بی‌مصرف هستند، گاهی که زن‌ها فقط تحمل می‌کنند و اگر از نقش قربانی در زندگی مشترک بیرون بیایند هویتی برای‌شان نمی‌ماند. آن‌ها مثل قربانی‌هایی که در یک مراسم آیینی برای خدایان بُرده می‌شوند همه‌چیز را پذیرفته‌اند. این‌که تمام زندگی سازگار و مطیع باشند، بی‌باور و بی‌عقیده به آرای همسران‌شان تکیه کنند، حقارت و خیانت را تاب بیاورند و گستاخی بچه‌های‌شان را حق خودشان بدانند، لذت‌شان اضافه شدن بر تعداد النگوهای‌شان باشد، و اصلاً ندانند خود بودن چطوری است؛ شرم‌آور یا غمناک، زن‌هایی را دیده‌ام که نمی‌توانند غیر از این باشند، فرقی نمی‌کند چه‌قدر افرادی برای برابری حقوق‌شان جنگیده باشند، آن‌ها دنیا را این‌طوری تعریف کرده‌اند. داستان «فرار» آلیس مونرو روایت چنین زن‌هایی است. حالا گیریم که قصه‌ها آمیخته به تخیّل باشند، اما من می‌گویم که «فرار» برداشت آزادی از واقعیت است.

از آن‌طرف دخترهایی هستند که از بزرگ شدن واهمه دارند، چون نمی‌دانند بزرگ شدن یعنی چه؟ انگار می‌کنند بزرگ شدن یعنی یک خاکستریِ بی‌پایان. بی‌رنگ و بی‌لذت، خالی از سرخوشی و مستی. من که می‌گویم این‌طوری نیست. وقتی به دستاوردهای بلوغ فکر می‌کنم و آن روشن‌گریِ برآمده از تفکر هوشیارانه‌ی یک آدم بالغ، کودکی برای‌ام برهه‌ای است که «باید» بگذرد. بلوغ هرگز به معنای از دست رفتن رنگ‌های دنیا و تمام شدنِ آرزوها و رؤیاها نیست، فقط شکلِ آگاهانه‌ای از انسان بودن است. و شاید زن‌هایی که نقش قربانی را برای همیشه انتخاب کرده‌اند هرگز از کودکیِ محدودشان در نیامده‌اند. شاید هرگز گمان نمی‌کنند خارج از این سوختن‌وساختن و سازگاری‌های بزدلانه، دنیایِ گسترده‌ای از امکانات هست و احساس دلچسبی از زنانگی بر پوست کشیده و صاف زندگی.

 

شاید این خیال کاری کند

یکی از ویژگی‌های کاشی‌های آبیِ خانه‌ام، باید این می‌بود که در سکوت، در مهجوری و متروکی، در بی‌همسایگی، در خلاء محض، در پس رفتن به حاشیه، در انجماد نبودِ آدم‌ها، طرح سایه‌وار تخیّل‌ام را به هئیت انسان‌هایی نشان می‌دادند که می‌توانند گفت‌وگو کنند. دقیقاً «گفت» و «گو».

 

سه دقیقه و سی‌وپنج ثانیه

از تلفن کارتی زنگ می‌زند. برایش از نتایج انتخابات می‌گویی و از برنده‌های اسکار و این‌که مارک رایلنس جداً که حق‌اش بود مجسمه‌ی طلایی را بگیرد. ازش می‌پرسی شعرهای یدالله رویایی را خوانده یا نه؟ و می‌گویی لبریخته‌ها عجب کتاب معرکه‌ای است. می‌گوید فردا چند نفری می‌روند گشت‌وگذار. نمی‌گوید گشت‌وگذار ولی معنی‌ حرف‌هاش همین است. می‌پرسی دلتنگ شده؟ می‌پرسی بهت فکر می‌کند؟ یادت می‌رود به خیابان فرجام که ممکن است ته‌اش به آسمان برسد و این را او در بعدازظهری از یک گذشته‌ی نزدیک گفته بود. نمی‌دانی چرا به این فکر می‌کنی و یا به تاکسی خطی‌ها و یا به این‌که بعد از دوخت‌ودوز مختصرت نوک انگشت‌هات را بوسیده بود. می‌پرسی حالت خوب است؟ همان اول مکالمه این را می‌پرسی. می‌گوید به تو فکر کرده است، همان‌طور که تو. می‌گویی من هم خوبم. و حتا پیش از خداحافظی باورت نمی‌شود که تمام این حرف‌ها و فکرها در سه دقیقه و سی‌وپنج ثانیه اتفاق افتاده‌اند.

 

عیش ناتمام

دلم بحث کردن می‌خواهد. آن‌طور که زمستانِ گذشته دور هم جمع می‌شدیم و دو ساعت و نیم بحث می‌کردیم. و بعد آقای هاشمی می‌آمد و می‌گفت ساعت هفت شده! و ما باز تمام مسیر برگشتن را حرف می‌زدیم. دلم آن صحبت‌های طولانی درباره‌ی اپرای شناورِ جان بارت را می‌خواهد. دیوانه‌وار مقاله‌هایی که خوانده‌ بودیم را تطبیق می‌دادیم با هر پاراگراف کتاب و نکته‌ای گران‌بها ازش می‌ساختیم. و آقای.هـ بود که همیشه ما را به راهی می‌برد که چیزهای تازه کشف کنیم و بفهمیم قله‌هایی، نه چندان رفیع، در دنیا مانده که می‌شود فتح‌شان کرد. چه پیروزیِ کوچک و دوست‌داشتنی‌ای بود.

چه‌قدر بعد از آن ساعت‌ها احساس می‌کردم وجود دارم. از عدم بیرون می‌خزیدم و در هستیِ پرشوری شیرجه می‌زدم. اما آقای.هـ ناگهان تصمیم گرفت بحث کردن را بگذارد کنار و انزوا پیشه کند و ما اعتراض می‌کردیم یا سکوت برایش فرقی نداشت. روزهای زیادی است که آن‌طور بحث نکرده‌ام. کسی/کسانی را پیدا نکرده‌ام که آن حالِ خوش را به من برگردانند. قسمتی از من می‌خواهد که بیزار از آقای.هـ برود خودش را قاتی آدم‌هایی کند که صحبت‌های‌شان به اندازه‌ی بحث‌هایی که یک‌طرفش آقای.هـ است، لذت‌بخش نیستند.