از تلفن کارتی زنگ می‌زند. برایش از نتایج انتخابات می‌گویی و از برنده‌های اسکار و این‌که مارک رایلنس جداً که حق‌اش بود مجسمه‌ی طلایی را بگیرد. ازش می‌پرسی شعرهای یدالله رویایی را خوانده یا نه؟ و می‌گویی لبریخته‌ها عجب کتاب معرکه‌ای است. می‌گوید فردا چند نفری می‌روند گشت‌وگذار. نمی‌گوید گشت‌وگذار ولی معنی‌ حرف‌هاش همین است. می‌پرسی دلتنگ شده؟ می‌پرسی بهت فکر می‌کند؟ یادت می‌رود به خیابان فرجام که ممکن است ته‌اش به آسمان برسد و این را او در بعدازظهری از یک گذشته‌ی نزدیک گفته بود. نمی‌دانی چرا به این فکر می‌کنی و یا به تاکسی خطی‌ها و یا به این‌که بعد از دوخت‌ودوز مختصرت نوک انگشت‌هات را بوسیده بود. می‌پرسی حالت خوب است؟ همان اول مکالمه این را می‌پرسی. می‌گوید به تو فکر کرده است، همان‌طور که تو. می‌گویی من هم خوبم. و حتا پیش از خداحافظی باورت نمی‌شود که تمام این حرف‌ها و فکرها در سه دقیقه و سی‌وپنج ثانیه اتفاق افتاده‌اند.