دردهای غیرمشترکِ بغض‌آور

بین یک عالمه بچه که هرکدام ممکن است هزار جور دغدغه یا آرزو داشته باشند و کنجکاوی‌شان مثل ساقه‌ی ظریف یک پیچک در هر زمینه و موضوعی پیچ بخورد و منشعب شود، یکی پرسیده بود؛ چگونه پدر را از سیگار دور کنم؟

 

 

لطفاً تقاضا نفرمایید

دختر همسایه از طبقه چهارم زنگ زده که بهش کتاب بدهم. می‌گویم چه‌جور کتاب‌هایی دوست داری؟ من‌من می‌کند. می‌گویم من نمی‌توانم به کسی کتاب پیشنهاد بدهم. سلیقه‌ات چطوری است؟ می‌گوید رمان‌های عاشقانه دوست دارد. انگار مرحله‌ی خواندن رمان‌های عاشقانه را همه‌ی دخترها باید بگذرانند و چه دوره‌ی گندی هم هست. برای من این دوره با کتاب‌های الکساندر دوما همراه بود. ولی خودم حالا هیچ رمان مناسبی برای این سن‌وسال ندارم. می‌ایستم جلوی کتابخانه و «سووشون» را پیدا می‌کنم. نمی‌دانم او کی این کتاب را خریده. دوران دانشجویی احتمالاً. «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» را برمی‌دارم و «مفید در برابر باد شمالی» که عاشقانه‌ی مدرنی است با روایتی روان و ساده. فقط نگرانم کتاب‌هایم خراب شوند. چرا بهش نگفتم از امانت دادن کتاب معذورم؟ شاید برای این‌که مدت‌های مدیدی بود آدمی با این اشتیاق به خواندن کتاب -حتا رمان‌های عاشقانه- ندیده بودم. و با این فداکاری بزرگ در یک عمل فرهنگی کوچک شرکت کردم.

 

*لطفاً خیلی مراقب‌شون باش زهرا. :(

 

حدود یا تعبیر اوهام کریستوفر فرانک

توی رمان «میرا» دیوار همه‌ی خانه‌ها شیشه‌ای و شفاف است. همه می‌توانند دیگران را توی خانه‌ها و اتاق‌های‌شان ببینند. حریم از بین رفته و کسی محدوده‌ای برای خودش ندارد. راستش وقتی عکس‌ آدم‌ها را توی خانه‌‌های‌شان می‌بینم، و این حجم انبوه از به نمایش گذاشتن را، یاد «میرا» می‌افتم. فرقی نمی‌کند که قانون و حکومت این را بخواهد یا خودمان انجام‌اش بدهیم. پیامدی که دارد یکی‌ است. با این شتابی که در از بین بردن مرزهای‌مان داریم، لازم نیست به یک قرن دیگر، پنجاه سال دیگر، بیست سال و ده سال دیگر فکر کنم. برای همین فردایی که نیامده نگرانم. دنیاهای خیالی و وهم‌انگیز کتاب‌ها هم می‌توانند با کمی تفاوت، واقعی شوند.

 

دراز کشیده‌ایم روی تخت و تاریکی آن‌قدری نیست که چهره‌اش را نبینم. خسته‌ایم هر دو و من نمی‌توانم بین خوابیدن و زدودن این‌همه خستگی و ادامه‌ دادن به حرف‌های‌مان یکی را انتخاب کنم. چشم‌هام را می‌بندم و نمی‌خواهم بخوابم. آرامش مطلقی به اندازه‌ی یک تختخواب دونفره احاطه‌ام کرده و دوست دارم تا وقتی که آخرین ذره‌های هوشیاری در من سوسو می‌زند، حفظ‌اش کنم. 

 

ورای اصل لذّت

 

 

تماشای مرگ که زیبا باشد، می‌گذاری ویرانی اتفاق بیفتد. برای فروید هم باورکردنی نبوده لابد که چطور نوع بشر غریزه‌ی مرگ‌خواهی هم دارد. تاناتوس. برگشتن به دوران پیشاحیات و فکر می‌کنم که مصداق‌هایش زیادند. توی تاکسی نشسته‌ام و گالری‌ام را نگاه می‌کنم. راننده روی فرمان خم شده و دارد لایی می‌کشد. مثل شخصیت‌های سری فیلم‌های سریع و خشن رانندگی می‌کند. دیوانه‌وار از بین ماشین‌ها می‌گذرد. و صدای جواد یساری بین ویراژ دادن‌هایش می‌لرزد. معده‌ام بهم می‌خورد. دلم نمی‌خواهد اسیر تاناتوس راننده تاکسی بشوم. دوست دارم زیبایی مرگ را حتا اگر اندک باشد در جایی غیر از اتوبان تجربه کنم. به جای صدای جواد یساری هم صدای مأنوس محسن نامجو را می‌خواهم. ترانه‌ی «مریم» ترجیحاً.  

 

آبی کوچک

جای‌ام را روی نقشه نگاه می‌کنم. گوشه‌ای از میدان نوبنیاد هستم. رد مسیری که گوگل‌مپ نشانم داده را گرفته‌ام و رسید‌ه‌ام به این‌جا. تابه‌حال این‌جا نیامده بودم. همه خیابان‌ها، کوچه‌ها و ساختمان‌هایش برایم غریبه‌اند و آدم‌ها مثل تمام آن‌هایی که هر روز می‌بینم، بیگانه. کم‌تر آدمی هست که حس آشنایی به من بدهد. اما من این‌جای‌ام روی نقشه‌ی شهر. بدون گوگل‌مپ ممکن بود خیلی قبل‌تر از این برای همیشه گم‌وگور بشوم. ممکن بود آن‌همه تجربه‌های شورانگیز را نداشته باشم. در میانه‌ی راه برای خودم هات‌چاکلت می‌گیرم و همین‌طور که نقطه‌ به نقطه به مقصدم نزدیک می‌شوم، داغی شکلات توی رگ‌هایم پخش می‌شود. من هنوز گم نشده‌ام در شهری به این بزرگی. هنوز گوگل‌مپ با من رفیق است و مسیرهای کوتاه‌تر را نشانم می‌دهد. من هستم. من خیابان‌ها، کوچه‌ پس‌کوچه‌ها را پیاده‌روی می‌کنم. می‌توانید من را پیدا کنید. من یک نقطه‌ی آبی کوچکم، روی نقشه‌ی شهر. 

 

15:05

گاهی برای این که حال خودت رو خوب کنی، هی برمی‌گردی و آخرین تکست دوستت رو می‌خونی. فکر می‌کنی چه جمله‌ی ساده‌ی خوبی. اما چقدر کم‌تکرار. چرا نایابند بعضی حرف‌ها و باید کلی بگذره که بشنوی؟ توی صد سال پیش‌رو منتظرم دوباره یه جمله به این خوبی بشنوم.

 

*شاید موقت.

 

و تخیّل

نویسنده نه تماشاگر است و نه رؤیاگر. ادبیات بازتاب زندگی نیست، ولی از زندگی هم فرار نمی‌کند و دوری نمی‌گزیند؛ آن را می‌بلعد. و تخیّل تا همه‌چیز را نبلعد از پای نخواهد نشست. 

 

تخیّل فرهیخته/ نورتروپ فرای

 

نقطه

پسر بچه گریه می‌کرد، می‌گفت نمی‌خواهد توی مترو بایستد. دختری جای‌اش را به او و مادربزرگش داد. بعد که نشست، گریه می‌کرد که آب می‌خواهد. همین حالا. مادربزرگ می‌گفت که آب ندارد. و او پا می‌زد و غرغر می‌کرد. دختری از ردیف روبه‌رو یک بطری آب معدنی به طرفش گرفت. من که می‌گویم خیلی از آدم‌ها، خیلی از آن‌هایی که می‌شناسم یا نمی‌شناسم همین‌جورند. با غرایزشان زندگی می‌کنند. و ارضا شدن‌های پی‌درپی است که آن‌ها را خندان می‌کند و راضی. آدم‌هایی که مثل یک پسربچه خیال می‌کنند مرکز عالم هستند و همه‌چیز باید برای آن‌ها و برای رضایت آن‌ها باشد. وسط تمام عکس‌های‌شان هستند و اگر هم نباشند، تکه‌ای از غرایزشان را عکس می‌کنند. تهوع‌برانگیز نیست این‌همه عکس غذا و صبحانه و ناهار و شام را دیدن؟ برای من که هست. و پسربچه باید یک روز یاد بگیرد که او مرکز عالم نیست. شاید تفکر اسطوره‌ای بتواند غرایز را سر جای‌شان بنشاند، شاید خویشتن‌داری، هرچی که باشد این آدم‌های خودشیفته و ازخودراضی نقطه‌ی ریز بی‌تاثیری در کائنات هستند.