یک نارنجی خاص.

 

خانه

ما آن‌جا بودیم که خیابان‌ها و پیاده‌روها از باران شبانه خیس می‌شدند. اگر ما نبودیم بعید نبود نه خیابانی در کار باشد و نه بارانی. با این‌که کفش‌های‌ام پای‌ام را می‌زد، هم‌پای‌اش راه می‌رفتم و مواظب بودم لحظه از من عبور نکند. مراقب بودم آگاهی‌ام از ثانیه‌ها جدا نشود. آن جمله را خوب به یاد داشتم که گمانم در مجله‌ای از زبان سوزان سونتاگ خوانده بودم؛ اکنون، لحظه‌ای است که آینده در گذشته سقوط می‌کند و آن شبی که بعد از خستگی یک روز شلوغ کنارش دراز کشیدم، فراموش کردم این نقل‌قول را بهش بگویم. با این‌همه گاهی‌که دستم از بازوی‌اش جدا می‌شد و یا سکوت مثل قطره‌های ریز باران فضای اطراف‌مان را پُر می‌کرد مُدام به «خانه» فکر می‌کردم. خانه برایم معنا پیدا کرده بود که هر بار سر از خانه‌ی آدم تازه‌ای درمی‌آوردیم بهش فکر کرده بودم. خانه‌ها را باهم مقایسه کرده بودم حتا و از سرم گذشته بود که خانه یک مفهوم عاطفی و روانی دارد برای صاحبانش. حالا آن مفهوم در ذهن من‌هم روییده بود در حالی‌که مابه‌ازای بیرونی نداشت. و این فقدان در آن لحظه برایم سخت بود و سخت‌تر می‌شد.

ما آن‌جا، زیر باران بودیم و چتر توی دست‌‌مان ابرهای انباشته را دل‌‌گیرتر می‌کرد.  

 

تلاطمات

آن عصرهای تنهایی که می‌شد درخت‌های خرمالو را از آن طرف پنجره تماشا کرد، به این فکر می‌کردم که اینی که حالا هستم چقدر خودم است. روی فیلم‌های ضبط‌شده‌ی دوربین مداربسته دختری بود با پالتویی لاجوردی که سعی می‌کرد پاهایش را بین موازییک‌ها بگذارد و دست‌ها در جیب مُدام راه می‌رفت. گاهی حتا با خودش می‌خندید. به آن تصویرهایی فکر می‌کردم که از ذهنم نمی‌رفت و عاشق تک‌تک‌شان بودم. به جزئیاتِ زندگیِ نامکشوف آدم‌هایی که دیده بودم به تازگی. و آن اشک‌های نیمه‌شب که پس‌ذهنم بغضی تاریک ساخته بودند که نه ذوب می‌شد و نه پس می‌نشست.

دل‌شوره دارم حالا. احساس ناامنی هم می‌کنم. و احساس یأسی که آدم بعد از کنار رفتن حجاب رنگی فانتزی‌هایش پیدا می‌کند. لبریز عاطفه و تلاطم درونی‌ام و دلم می‌خواهد دوباره شبی با خواهرم بزرگراه را با بیش‌ترین سرعت برویم و آن‌قدر جیغ بزنیم که حنجره‌های‌مان باور کنند ما فریادزنانِ خوبی هستیم که همواره خاموشی را ترجیح داده‌ایم.

 

خلوت شکلاتی امروز

کیک‌وچای خلوت آدم را مزه‌دار می‌کند. بابا گردوها را شکسته، برادرم مدام پرسیده چقدر دیگر باید در فِر بماند. ناگهان از پشت میز بلند شده‌ام، تخم‌مرغ‌ها را شکسته‌ام و باقی‌ کارها را مثل جدول ضربی که فرشته‌ی ذهن می‌شود، بی‌اراده انجام داده‌ام. امروز آبیِ کدر بی‌حوصله‌ای بودم. هر چه در دفتر گُل‌گُلی‌ام نوشتم به جاهای باریکی کشید. یک‌چیزی را باید یک‌جایی پنهان می‌کردم. لای غلظت مایع کیک شکلاتی و گردوهای خُرد شده مثلاً.

 

*Inside Out

 

دعوت

با همه‌ی غربت این صفحه و غریبی کلمه‌هام در ازدحام هزارها جمله‌ای که نوشته می‌شوند هر روز، می‌خواهم قراری بگذارم برای یک دیدار کوتاه. بیش‌تر از آن می‌خواهم دعوت‌تان کنم به نمایشگاه عکس «هجای ناتمام» که من‌هم قسمتی از آن هستم.

در گالری شماره شش به نشانی؛ خیابان مطهری، خیابان میرزای شیرازی، کوچه بیستم، شماره ۲

گشایش: جمعه ۸ آبان – ساعت ۱۶ تا ۲۰

ادامه: تا ۱۲ آبان، هر روز از ساعت ۱۶ تا ۲۰

من را از روی قاب‌هام بشناسید، یکی‌اش اسب سرکش و خاکستری رنگی‌ است که رام نمی‌شود هرگز، حتا در قاب.

 

*برای هماهنگی‌ بیش‌تر می‌تونید ایمیل خودتون رو بذارید تا باهاتون تماس بگیرم.

 

داستان که به این‌جا رسید...

یکی از علاقه‌مندی‌هام استتوس‌هایی است که توی گودریدزم درباره‌ی «هزار و یک شب» می‌نویسم. آن‌قدر این کتاب عزیز و معرکه است که آدم آرزو می‌کند یک‌بار دریچه‌ای به یکی از مدخل‌هاش باز کند و کمی جادو و جنبل برای خودش بردارد.

 

«شهرزاد با گفتن حکایت‌هایی درباره‌ی خیانت، شهریار را با این پرسش مواجه می‌کند که در جامعه‌ای که نگاه مردان به زن از روی شهوت است آیا می‌توان انتظار داشت زن در نقش ایزدبانو ظاهر شود و روسپی نباشد؟ آیا خیانت زنان به مردان بازتابی از شکل رفتار و برخورد مردان با جنس زن نیست؟»

— Oct 18, 2015 05:36AM