ما آن‌جا بودیم که خیابان‌ها و پیاده‌روها از باران شبانه خیس می‌شدند. اگر ما نبودیم بعید نبود نه خیابانی در کار باشد و نه بارانی. با این‌که کفش‌های‌ام پای‌ام را می‌زد، هم‌پای‌اش راه می‌رفتم و مواظب بودم لحظه از من عبور نکند. مراقب بودم آگاهی‌ام از ثانیه‌ها جدا نشود. آن جمله را خوب به یاد داشتم که گمانم در مجله‌ای از زبان سوزان سونتاگ خوانده بودم؛ اکنون، لحظه‌ای است که آینده در گذشته سقوط می‌کند و آن شبی که بعد از خستگی یک روز شلوغ کنارش دراز کشیدم، فراموش کردم این نقل‌قول را بهش بگویم. با این‌همه گاهی‌که دستم از بازوی‌اش جدا می‌شد و یا سکوت مثل قطره‌های ریز باران فضای اطراف‌مان را پُر می‌کرد مُدام به «خانه» فکر می‌کردم. خانه برایم معنا پیدا کرده بود که هر بار سر از خانه‌ی آدم تازه‌ای درمی‌آوردیم بهش فکر کرده بودم. خانه‌ها را باهم مقایسه کرده بودم حتا و از سرم گذشته بود که خانه یک مفهوم عاطفی و روانی دارد برای صاحبانش. حالا آن مفهوم در ذهن من‌هم روییده بود در حالی‌که مابه‌ازای بیرونی نداشت. و این فقدان در آن لحظه برایم سخت بود و سخت‌تر می‌شد.

ما آن‌جا، زیر باران بودیم و چتر توی دست‌‌مان ابرهای انباشته را دل‌‌گیرتر می‌کرد.