روزهایی که روی سه خط مترو سفر می‌کنم، رد غصه‌ی آدم‌ها را که روی شیشه‌های مترو چسبیده و لکه‌های تنهایی‌شان که واگن را پوشانده، با خودم برمی‌دارم و توی کوله‌ام می‌گذارم. کوله‌ام زرد، آبی، سبز و قرمز است. هر جای‌اش یک رنگ. شاید من را دیده باشید؛ در ایستگاه شلوغ تئاترشهر، روی پله‌‌هایی که از خط زرد به آبی می‌روند. مثل آدمی که از بیابان به رودخانه می‌رسد. از کویر به دریا. خاطره‌هایی که توی سر آدم‌ها می‌چرخد مثل ابرهای کوچک باران‌زا جمع می‌شود توی قطار و برای همین هر چقدر که مترو به ته خط نزدیک‌تر می‌شود با این‌که تعداد مسافرها کم‌تر می‌شود اما قطار سنگین‌تر است. ریل‌ها باید تحمل‌شان را بالا ببرند. چند تا از ابرهای خاطره را با خودم برمی‌دارم. مثل یک پیکسل کوچک می‌زنم به تکه‌ی آبیِ کیف‌ام و خودم را که از حجم داستان و کلمه تلنبار شده‌ام، به خانه می‌رسانم. نمی‌شود تمام قسمت‌های یک خاطره، یک اندوه و یا یک خیال را همه‌جای شهر با خود برد. نمی‌شود همه‌ی عمر چیزی را با خود حمل کرد. اطلس هم این‌قدر تحمل نداشته چون وزن این وزنه‌های نامرئی که از قلب و گلو و گردن‌مان آویزان می‌کنیم از وزن کل کره‌ی زمین بیش‌تر است. می‌رسم خانه، مقنعه را بالا می‌زنم و کوله را می‌اندازم روی کاناپه. روزم به انتها رسیده و من مثل جهانگردی که به وطن برگشته، خسته اما سبک شده‌ام.

 

*عنوان؛ کتاب شعری از گروس عبدالملکیان