بازگشت به دوران اولیه

آدم‌ها و مکان‌ها من را منزوی و منزوی‌تر می‌کنند. گاهی حس می‌کنم چیزی نمانده تا عده‌ای، عده‌ی دیگری را درسته قورت بدهند. آدمخوار بودن در مقایسه با برخی رفتارها اصلاً غیرعادی نیست. در شهری که آدم‌هایش با اولین جمله‌ی انتقادی پرخاش می‌کنند و ذره‌ای انعطاف و تحمل در آن‌ها نیست باید که خلوت‌گزین و گوشه‌گیر بود و یا با پیوستن به قانون آن‌ها همرنگ دیگران شد. قانونی که می‌گوید تو همیشه حق داری. تو اجازه داری توهین کنی. همه آدم‌ها بدون استثناء حق تو را خورده‌اند و باید گرگ باشی و با چنگ و دندان هر چیزی که می‌توانی را از آن خودت کنی. من این قانون را نمی‌پذیرم. برای همین از دعوای مترو کناره‌گیری می‌کنم. فروشنده‌ و مسافر هر لحظه صدای‌شان بالاتر می‌رود. محال است که بتوان با آن‌ها صحبت کرد. کاری که آن‌ها می‌کنند گفتگو نیست، چنگ و دندان نشان دادن است. عجیب این‌که بیش‌تر مسافران از فروشنده‌ای طرفداری می‌کنند که در توهین کردن پیشقدم شده. دلیلش این است که از مسئولان ناراضی‌اند. فروشنده می‌گوید: ناراحتی؟ با ماشین شخصی بیا. می‌خوای با پونصد تومن هر جا می‌خوای بری و هیچ صدایی هم نشنوی؟ استدلال عجیبی است. و آن فروشنده‌ی دیگر:‌ من زنم، همه خرج زندگیمو خودم درمیارم. شماها که تو خونه می‌خورین و می‌خوابین باید به ما افتخار کنین. بعد از این جمله‌ها توهین‌های‌شان به مسافری که گفته بود: آهسته‌تر اجناس‌تان را تبلیغ کنید، از راه می‌رسند و من مجبورم صدای هدفونم را بالاتر ببرم. نمی‌خواهم این آدم‌ها، چه مسافر و چه فروشنده‌هایی که با بی‌صبری توهین‌های درشت‌تری نثار هم می‌کنند، صداهای‌شان را در مغزم فرو کنند. مثل نیزه‌هایی که انسان‌های بدوی با آن به شکار می‌رفتند. 

 

ما دیوانگان بی‌خبر و بی‌هوش

دیروز توی مترو دعوا شد. زن شماره یک به مرد فروشنده گفت این‌جا واگن بانوان است و جای شما نیست. مرد فروشنده گفت من دو شب توی بازداشتگاه خوابیده‌ام. توی دهن مأمور هم زده‌ام، حالا یک ضعیفه به من می‌گوید نیا این‌جا؟! از همین دیالوگ بود که بازوهای مرد و آن هیکل درشت و اخم‌های درهم گره‌کرده‌اش در برابرم ذوب شد. صدای‌اش مثل هیولایی که خنجر خورده باشد، آهسته محو می‌شد. زن شماره دو به زن شماره یک گفت به تو هیچ ربطی ندارد که او کجا باشد! تو خودت اعتراض داری پیاده شو. زن شماره یک گفت همه اعتراض دارند و به کناری‌اش نگاه کرد. کناری‌اش گفت: بله من هم اعتراض دارم. زن شماره دو گفت همه‌تان از یک قماشید. همه‌جا را زنانه و مردانه می‌کنید. این هم می‌خواهد کاسبی کند. من داشتم خیره خیره نگاهش می‌کردم. چطور از کسی طرفداری می‌کرد که به زن‌ها می‌گوید ضعیفه؟ و از تحقیر کردنش احساس قدرت می‌کند. زن شماره دو اگر از جدا شدن زن و مرد بدش می‌آمد و اگر به مسائل دینی که زن شماره یک درباره نیامدن مرد در جمع زن‌ها گفته بود، عقیده نداشت آیا به آرامش آدم‌ها در ساعات خستگی‌شان در مترو باور داشت؟ به این‌که مترو اساساً بازار روز نیست و مسافران آسایش‌شان را به فروشنده‌ها داده‌اند اما اگر از فروشنده‌ای بخواهی صدای‌اش را پایین بیاورد درسته قورتت می‌دهد؟ آن‌وقت در مقام کسی که به او لقب ضعیفه را داده‌اند از چی دفاع می‌کرد؟ من که می‌گویم ما دیوانگانی هستیم بی‌خبر. وگرنه چطور می‌توانیم توقعات‌مان را تا سطح انسان‌های بدوی پایین بیاوریم و هم‌زمان طرفدار آنانی باشیم که جنسیت برای‌شان سند افتخار است.
 

دست‌فروش مترو بچه‌ی کوچکش را با چادر توی بغلش بسته. می‌گوید بچه‌اش بیمار است. می‌گوید خرج درمانش را ندارد. هرازگاهی او را می‌بینم. همیشه حرف‌هایش یک‌جور است. چیز دیگری هم نیست که بشود اضافه یا کم کرد. اما با خودم فکر می‌کنم بین این‌همه اجناس جورواجور که توی مترو فروخته می‌شود؛ لوازم آرایشی، لباس‌زیر، خوراکی، کیف و هدفون و چراغ‌قوه... چرا این زن همیشه چسب‌زخم می‌فروشد؟ چون بیش‌تر از همه به یک چسب‌زخم بزرگ احتیاج دارد تا خودش و بچه‌اش را از این زخم‌ها نجات بدهد؟  چیزی که می‌فروشد تجسم عینی چیزی است که نیاز دارد؟ 
راستش یک‌بار ازش یک بسته چسب خریدم. درب و داغان و کثیف بود. به خانه که رسیدم انداخته‌امش توی سطل زباله. می‌دانستم من برای زخم‌های هیچکسی کافی نیستم.