آدم‌ها و مکان‌ها من را منزوی و منزوی‌تر می‌کنند. گاهی حس می‌کنم چیزی نمانده تا عده‌ای، عده‌ی دیگری را درسته قورت بدهند. آدمخوار بودن در مقایسه با برخی رفتارها اصلاً غیرعادی نیست. در شهری که آدم‌هایش با اولین جمله‌ی انتقادی پرخاش می‌کنند و ذره‌ای انعطاف و تحمل در آن‌ها نیست باید که خلوت‌گزین و گوشه‌گیر بود و یا با پیوستن به قانون آن‌ها همرنگ دیگران شد. قانونی که می‌گوید تو همیشه حق داری. تو اجازه داری توهین کنی. همه آدم‌ها بدون استثناء حق تو را خورده‌اند و باید گرگ باشی و با چنگ و دندان هر چیزی که می‌توانی را از آن خودت کنی. من این قانون را نمی‌پذیرم. برای همین از دعوای مترو کناره‌گیری می‌کنم. فروشنده‌ و مسافر هر لحظه صدای‌شان بالاتر می‌رود. محال است که بتوان با آن‌ها صحبت کرد. کاری که آن‌ها می‌کنند گفتگو نیست، چنگ و دندان نشان دادن است. عجیب این‌که بیش‌تر مسافران از فروشنده‌ای طرفداری می‌کنند که در توهین کردن پیشقدم شده. دلیلش این است که از مسئولان ناراضی‌اند. فروشنده می‌گوید: ناراحتی؟ با ماشین شخصی بیا. می‌خوای با پونصد تومن هر جا می‌خوای بری و هیچ صدایی هم نشنوی؟ استدلال عجیبی است. و آن فروشنده‌ی دیگر:‌ من زنم، همه خرج زندگیمو خودم درمیارم. شماها که تو خونه می‌خورین و می‌خوابین باید به ما افتخار کنین. بعد از این جمله‌ها توهین‌های‌شان به مسافری که گفته بود: آهسته‌تر اجناس‌تان را تبلیغ کنید، از راه می‌رسند و من مجبورم صدای هدفونم را بالاتر ببرم. نمی‌خواهم این آدم‌ها، چه مسافر و چه فروشنده‌هایی که با بی‌صبری توهین‌های درشت‌تری نثار هم می‌کنند، صداهای‌شان را در مغزم فرو کنند. مثل نیزه‌هایی که انسان‌های بدوی با آن به شکار می‌رفتند.