عصر یک سه‌شنبه‌ی معمولی

هر کدام داشتیم درباره تجربه خودکشی ناموفق حرف می‌زدیم. اصلاً یادم نیست از کجا به این موضوع رسیدیم. شاید از همینگوی گفته بودیم. یکی‌مان گفت که در کودکی همیشه چاقو را روی شکمش فشار می‌داده. می‌گفت زندگی سختی داشته و دعا می‌کرده بمیرد. از بازمانده‌‌های جنگ بوده‌اند و آواره. یکی‌مان ‌گفت در شانزده سالگی تجربه داشته. بحران خانوادگی و این حرف‌ها. آن وقت یکی‌مان پرسید چرا آدم‌های غمگین وانمود می‌کنند به خوشحالی و اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده؟ چرا مسخره‌بازی درمی‌آورند و چیزی را نشان می‌دهند که نیستند؟ بازمانده جنگ گفت که آدم‌ها، حتا افسرده ‌حال‌ترینشان همان اندازه که غمگینند به شادی نیاز دارند. ولی همان لحظه هم حتا همه‌مان به این جمله شک داشتیم. نشسته بودیم روی نیمکت‌های پارک، مگس‌ها دورمان وز وز می‌کردند، آدم‌ها می‌رفتند. آدم‌ها می‌آمدند. دنیا به هیچ جای‌اش نبود که ما یک روز چه تصمیمی گرفته بودیم.

 

 

 

اندوه چرکین من

 

بعد از سال‌ها شعری نوشته‌ام

درباره عفونت و توئیتر و خشم

در آن شعر مدام خودم را

زیر سؤال برده‌ام

و تا دل‌تان بخواهد

خودزنی کرده‌ام

گفته‌ام چطور حماقت از سروکله‌ام می‌بارد

و درد دل‌های تو در صدوچهل کاراکتر جا نمی‌شود

با این همه گاهی زن احمقت را یاد می‌کنی

که نه موهایش سرخ است و نه عقلش به‌سامان

اما ضریب دلسوزی آدم‌ها

به اندازه تاثیر سیپروفلوکساسین بالا نیست

که تمام چرک‌ها را یک‌جا خشک می‌کند

بعد از هر توئیت کوتاه، دیوار ما بلندتر

و عمق چاه‌ تنهایی عمیق‌تر 

و فعل در انتهای جمله‌ها هرز می‌رود

من نه همدم بوده‌ام نه دوست

تنها اسمی هستم کمرنگ

بر شناسنامه‌ای که 

سالی یک‌بار هم نگاهش نمی‌کنی.

 

آبی و امن و روشن

من همیشه حرف‌هایم را به تو گفته‌ام، دست‌کم بیش‌ترشان را، غمگین‌ترین‌شان را. در این سال‌های نه چندان دور هیچکس به اندازه تو، من را به بهتر نوشتن تشویق نکرد که این البته در مقایسه با صبر تو بر اندوه‌هایم ناچیز و حقیر است. بدان روزی که در برابر تو هم سکوت کنم، روز سختی خواهد بود. 

 

 

من قتل‌های اخیر زنجیره‌ای توام.

 

مزایای مجنون نبودن

میشل فوکو توی کتاب «تاریخ جنون» توضیح می‌ده که جنون در قرون وسطا و رنسانس، بر خلاف امروز، یه اختلال روانی و عصبی تلقی نمی‌شد. مردم اون دوره دیوانه‌ها رو بیمار نمی‌دونستن. برعکس، جنون از دید مردم اون دوران، یه فرا-عقل بود. دیوانه کسی بود که پرده از برابر چشم‌هاش کنار رفته بود و می‌تونست چهره حقیقی جهان رو ببینه، شبیه یک عارف، با این تفاوت که اون چهره‌ای که دیوانه می‌دید، اون باطنی که شهود می‌کرد، اون‌قدر وحشت‌انگیز بود که باعث می‌شد حرف‌های به ظاهر نامفهوم بزنه، خوی وحشیانه پیدا کنه، بی‌دلیل نعره بکشه یا سرش رو به دیوار بکوبه و به خودش آسیب بزنه. همه این رفتارها اون‌قدرها هم نامعقول نیست وقتی بدونیم اون فرد تمام مدت خودش رو در حضور چه حقیقتی می‌بینه.
مردم اون دوران معتقد بودن عاقل‌ها به اختیار خودشونه که پا به اقلیم فرا-عقل جنون نمی‌ذارن، به اختیار خودشونه که فقط از گوشه چشم به جهان نگاه می‌کنن و از دیدن چهره حقیقی جهان اجتناب می‌کنن. و اگه جلوی خودشون رو نگیرن، اسیر وسوسه نگاه کردن می‌شن، و اون‌وقت یک نگاه کافیه که پا به مسیر بدون برگشت جنون بذارن.

امروز جهان علم به این حرف‌ها می‌خنده، و به جای کلمه «جنون» از «اختلال» یا کلمات مشابه علمی و بدون بار احساسی استفاده می‌کنه. امروز جهان علم انواع و اقسام جنون رو طبقه‌بندی کرده و با هر کدوم از اون‌ها به تناسب اختلالی که در سیستم عصبی‌شون رخ داده رفتار می‌کنه، گاهی دارو، گاهی شوک الکتریکی، گاهی گروه درمانی و... امروز کسی به «چهره وحشت‌انگیز جهان» باور نداره.

اما وقتی شب می‌شه و هر کس به گوشه تنهای خودش می‌خزه، و توی سکوت با خودش فکر می‌کنه، می‌تونه شبحی تار از چهره‌ای هولناک رو ببینه که از دل تاریکی بهش خیره شده، و فوری باید دست به دامان گوشی موبایل و شبکه‌های اجتماعی بشه تا جلوی خودش رو بگیره، مبادا اسیر وسوسه بشه و مستقیم بهش نگاه کنه. 

 

ــــ از صفحه‌ی گودریدز فوأد

 

در زندگی‌ام چند بار هجده گرفته‌ام؟

کلاس دوم دبستان که بودم، یک‌بار دیکته‌ام را هجده گرفتم. بابا خیلی تند و تیز دعوای‌ام کرد. شاید برای یک بچه هشت‌ساله زیاد بود که از پدرش بشنود این چه وضع درس خواندن است؟ مگر می‌خواهی مردود بشوی؟ دیگر نبینم پای تلویزیون بنشینی. من احساس بدبختی می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم یعنی هیجده به این بدی است؟ چند روز بعد -یا شاید همان فردای‌اش بود اما به من سخت و گند گذشت- مامان گفت که نباید حرف بابا را جدی بگیرم. گفت خواهرم خیلی تنبل است و به‌عنوان یک کلاس پنجمی نمره‌های افتضاحی گرفته. آخر ده‌ونیم هم شده نمره؟! بابا خواسته با دعوا کردن من به او بفهماند که اوضاع از چه قرار است. من توبیخ شده بودم. بی‌آن که مستحقش بوده باشم. همین‌حالا هم به‌نظرم بی‌اندازه غیرمنصفانه می‌آید که یک بچه هشت ساله ابزاری در فرایند تربیت یک بچه ده ساله باشد. هنوز هم گاهی این حس را دارم که دنیا و هر چه در آن است دارد برای نمره هجده‌ام من را طوری تنبیه می‌کند که انگار قرار است تهش مردود شوم. 

 

کلام خاموش کاشی‌ها

به جز هوایی که مثل کوره داغ و گرم است همه‌چیز به پاییز شباهت دارد. من یک‌بار یک کوره‌ی بزرگ دیده‌ام که در آن کاشی‌ها پخته می‌شدند و حالا آن خاطره مثل فرنی، نرم و شیرین به ذهنم می‌رسد. حتا اگر کسی بخواهد ایراد بگیرد که فرنی را با دارچین تزیین نمی‌کنند! روی تخت دراز کشیده‌ام و کاش چراغ خاموش بود تا می‌توانستم بنویسم؛ این حدود تاریک اندک آرامشی دارد و سطح نازکی از فراموشی و یادآوری. چقدر به کلام کاشی‌ها گوش سپرده بودم و چقدر حالا تمام آن زمزمه‌های خاموش مثل پرنده‌ای که از دسته‌اش جا مانده باشد، محزون و افسرده بر دلم سنگینی می‌کند.