هر کدام داشتیم درباره تجربه خودکشی ناموفق حرف می‌زدیم. اصلاً یادم نیست از کجا به این موضوع رسیدیم. شاید از همینگوی گفته بودیم. یکی‌مان گفت که در کودکی همیشه چاقو را روی شکمش فشار می‌داده. می‌گفت زندگی سختی داشته و دعا می‌کرده بمیرد. از بازمانده‌‌های جنگ بوده‌اند و آواره. یکی‌مان ‌گفت در شانزده سالگی تجربه داشته. بحران خانوادگی و این حرف‌ها. آن وقت یکی‌مان پرسید چرا آدم‌های غمگین وانمود می‌کنند به خوشحالی و اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده؟ چرا مسخره‌بازی درمی‌آورند و چیزی را نشان می‌دهند که نیستند؟ بازمانده جنگ گفت که آدم‌ها، حتا افسرده ‌حال‌ترینشان همان اندازه که غمگینند به شادی نیاز دارند. ولی همان لحظه هم حتا همه‌مان به این جمله شک داشتیم. نشسته بودیم روی نیمکت‌های پارک، مگس‌ها دورمان وز وز می‌کردند، آدم‌ها می‌رفتند. آدم‌ها می‌آمدند. دنیا به هیچ جای‌اش نبود که ما یک روز چه تصمیمی گرفته بودیم.