آبیهای ناگهان
در تاریکی اتاق نشستهام و دوست دارم با عطر چای خودم را آرام کنم. نمیشود. همسایهی طبقه بالا لشکر گوزنها را رها کرده در دشت پذیرایی و از سه ساعت پیش این گوزنها بیخستگی و مکث برای خوردن اندکی شبدر، دارند یورتمه میروند. خستهام و سعی دارم فکرم را با موضوع عشق سرگرم کنم. زل میزنم به گلدانها و فکر میکنم عشق به طبیعت کهنترین رابطهی عاشقانهی انسان باشد. وقتی که طبیعت براش در حکم خدا بود و حیوانات را برادر و خواهر خودش میدانست. وقتی دستهاش را رو به خورشید میگرفت و نیایش میکرد. آن حس عمیق شبیه عشق بوده به گمانم. اما به رؤیا و استاد جوانِ شبهای روشن هم فکر میکنم. به اینکه عشق چقدر ناگهانی آمد سراغ استاد جوان، در یک پیادهروی شبانه و چقدر ناگهانی تنهایاش گذاشت. اما برای آن فیلم هر پایان دیگری که انتخاب میشد از شکوه و تعالی عشق کم میکرد. آن عشقی که بین گفتگوها شکل گرفته بود و بعد استاد جوان را از لای کتابهاش بیرون کشیده بود و حتی باعث شده بود تمامشان را بفروشد، آن عشق اگر به وصال میرسید، بیننده ارضا نمیشد. انگار در نرسیدن بودن که آن عشق باشکوه بهنظر میرسید، در شناختی کم، فرصتی محدود. عشق مراقبت میخواهد و کیست که نداند اگر حواست نباشد مثل رؤیا میرود و هیچ نشان و نشانهای نمیگذارد برات. عشق نه منتکشی میکند و نه منتظر میماند تا جوابش را بدهی. آن وقت شاید در یک غروب معمولی تابستانی مثل همین امروزِ خستهی من آدمهایی بهجای نوشتن از عشقِ، ایستاده باشند جلوی آینه و از خودشان پرسیده باشند؛ چهرهی آبی عشق چرا پیدا نیست؟
*آبی ناگهان؛ عنوان مجموعه شعری از منصور خورشیدی.