راههای رفتهی کلمات
از مرور تجربههایام میبایست به نتیجهای میرسیدم. اینکه چطور توانستهام چیزهایی که میخواهم را به دست بیاورم یا دستکم برایشان تلاش کنم. یاد آن روزی میافتم که برای یک متن کوتاه چقدر دست و پا میزدم و حالا بی آنکه انگشتانم بدانند چطور، هزاران کلمه مینویسم. این نوشتن شاید هنوز در مراحل تکاملی خودش باشد، هنوز بخواهد که شکلهای دیگری بپذیرد، واژههای بیشتر و جملههای بهتری داشته باشد، جادوی زبان بینهایت است. میگویند برای مَستر شدن باید بیست سال کوشش کرد. حالا ده سال است که مینویسم. و اینجا باید میانهی راه باشد.