راه‌های رفته‌ی کلمات

از مرور تجربه‌های‌ام می‌بایست به نتیجه‌ای می‌رسیدم. این‌که چطور توانسته‌ام چیزهایی که می‌خواهم را به دست بیاورم یا دست‌کم برای‌شان تلاش کنم. یاد آن روزی می‌افتم که برای یک متن کوتاه چقدر دست و پا می‌زدم و حالا بی آن‌که انگشتانم بدانند چطور، هزاران کلمه می‌نویسم. این نوشتن شاید هنوز در مراحل تکاملی خودش باشد، هنوز بخواهد که شکل‌های دیگری بپذیرد، واژه‌های بیش‌تر و جمله‌های بهتری داشته باشد، جادوی زبان بی‌نهایت است. می‌گویند برای مَستر شدن باید بیست سال کوشش کرد. حالا ده سال است که می‌نویسم. و این‌جا باید میانه‌ی راه باشد. 

 

به راستی
صلت كدام قصيده‌ای
ای غزل؟

 

 

می‎دانم، نمی‌دانم چه‌کس این‌گونه‌ات نگاشته

توی یکی از دهنه‌های سی‌وسه پل ایستاده‌ام و ریزش آب را از زیر پاهایم تماشا می‌کنم. زنده‌رود دراز کشیده تا از سر حوصله به حرف‌هایم گوش کند. می‌گوید می‌بینی چه آرامم؟ و هیچ پرنده‌ای حتا دورش نیست و تنها چند پیرمرد آن طرف‌تر نشسته‌اند و ترانه‌های تکه‌پاره‌ای آواز می‌کنند. آسمان بی‌ابر آن‌قدر پایین آمده که می‌تواند پیشانی زندهرود را ببوسد و من بعد از بارانی پرشدت، شبیه کسی که غسل تعمید شده باشد، خالی از هر آلودگی‌ام. دلم می‌خواهد سرودها بخوانم تا زنده‌رود همه‌شان را ببرد برای خواجو. برای آن زیباییِ ایستاده. دلم می‌خواهد کلمه بریزم تا زنده‌رود همه‌شان را ببرد در مزرعه‌های اطراف و هفت هزار خوشه بروید از هر هجای من. چه دل خواستن‌هایی دارم. 

از امتداد رود می‌گذرم. دور می‌شوم از پُل و زنده‌رود که موهای‌اش انشعاب هزار آبیِ تماشایی است، حرف‌هایم را می‌برد.

 

 

*عنوان از محسن نامجو است.

 

جان‌باختگان

 

چاره‌ای نیست، چیزهایی را نمی‌شود فراموش کرد، نمی‌شود در خود حل کرد، نمی‌شود ردشان را از قامت روح پاک کرد. این چیزها آزار می‌دهند، شاید تا همیشه‌ی عمر. این چیزها تَرکش‌اند. مثل سربازی که به جنگ رفته و جانباز برگشته با ترکش‌هایی در بدن. این‌جا و آن‌جا. ترکش‌هایی که به ما اصابت می‌کنند نه خوب می‌شوند، نه ته‌نشین، نه جذب می‌شوند و نه ذوب. آدم‌ها اسلحه دست گرفته‌اند و ما بی‌سنگر در مقابل این ترکش‌ها فقط گاهی اشک می‌ریزیم، گاهی نفی و سرکوب قلب‌مان را انتخاب می‌کنیم و گاهی هم رنج می‌بریم. آدمی گنجایش چند هزار ترکش را دارد در تمام زندگی؟ و هر کسی چه‌قدر از این ترکش‌ها را با خودش همه‌جا می‌برد؟ ما جان باخته‌ی کدام هدف نامقدّسی هستیم؟

 

 

در یک عصر جمعه اتفاق افتاد

برای رسیدن به یکی از آن نقاطی که خطوط حمل‌ونقل شهری ما را به شهرآفتاب ببرند، مسیری را پیاده‌ می‌رویم. در راه، گنجشک‌ها انگار که بخواهند راهنمای‌مان باشند این‌ور و آن‌ور می‌پرند. می‌گوید گنجشک‌ها دوستان من‌اند. و من پرزهای ریزی را روی ساعد و بازوهام احساس می‌کنم. چند صد روز دیگر شاید و یا کم‌تر از این حتا، یکی از دوستانم که زیر چشم‌های سیاهش خط پررنگی دارد و دیگران فکر می‌کنند در جیک‌جیک‌های ممتدش هیچ کلامِ بی‌لهجه‌ای نیست، ازم می‌پرسد: نشانی را جایی نوشتی؟ نکند توی راه گم بشوی؟ من با دستی که دیگر پَرهای‌اش درآمده و باید آن‌ها را در گرمای تند تهران زیر پیراهن‌های گشاد و بلند پنهان کنم، خواهم گفت: در حافظه‌ام ثبت کرده‌ام. من خیلی زود نشانی‌ها را یاد می‌گیرم. و تکه‌ای از لاجوردیِ آخرین کاشیِ معرقِ خانه‌ای باستانی را در جیب پیراهنم می‌گذارم تا بدانم چه‌طور می‌شود اشیاء ساده را قشنگ‌تر دید. و چه‌طور می‌شود آوازهای نیلی را مثل نقل و نبات در تمام دنیا پاشید. این‌چیزها را آدم‌ها به سادگی یاد نمی‌گیرند. نمی‌دانند که نوک‌ زدن‌های گنجشک‌ها مثل چوبی جادویی ماهیت هر چیزی را عوض می‌کند. پیاده‌روها را صحنه‌ی رقص اسلیمی‌هایی می‌کند که از یادِ آدم‌های خیال‌باف به‌جا مانده، دودها و سُرب‌ها را پولکِ نقره‌ای ماهی‌های دور و چیزهای زیاد دیگری که گفته‌اند در هیچ نوشته‌ای به‌شان اشاره نکنم.

همه‌ی این تخیّل پُررنگ در جمعه‌ای اتفاق افتاد که عصرگاهی بارانی داشت و ما با بغلی از کتاب‌های دلخواه‌مان به خانه برگشتیم.

 

رنجِ مُدام

همسایه‌ی دیواربه‌دیوارمان بچه‌اش را کتک می‌زند. این را چند روز پیش برای اولین‌بار فهمیدم و هرچه دست‌هایم را روی گوش‌هایم فشار می‌دادم، صدای فریاد زدن پسرک قطع نمی‌شد. بعد شروع کردم به گریه. به تمام دفعاتی فکر کردم که باید صدایی را می‌شنیدم که عاجزانه از پدرش می‌خواهد به حرفش گوش بدهد. باید از پشت این دیوار نه چندان ضخیم صدای ضجه‌ی آدمی را می‌شنیدم که کوچک‌تر از آن است که از خودش دفاع کند. صدای برخوردها و این‌ور و آن‌ور افتادنش من را پشت این دیوار مچاله می‌کرد. قسم می‌خورد که مادرش اجازه داده بعد از نوشتن مشق‌هایش، بازی کند اما پدر راضی نمی‌شد.

یک‌ساعت بعد پسرک با لحنِ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده داشت با مادرش حرف می‌زد. و این یعنی آن اتفاقی که برای من شکنجه بود، برای پسرک عادی شده بود. تا خرخره در خشونت فرو رفته‌ایم و عین خیال‌مان نیست.

 

 

من از سطح سيمانی قرن می‌ترسم

توی یک کانال شعر سهراب سپهری برچسب فروغ فرخزاد خورده‌، توی یک وبلاگ کتاب سال‌های سگیِ ماریو بارگاس یوسا ارجاع شده به گابریل گارسیا مارکز، یکی دیگر هم تکه‌ای از ترانه‌ی محسن نامجو را با کلمه‌ای اشتباه، عنوان نوشته‌اش گذاشته، اما برای من فاجعه وقتی بود که متن مزخرفی –یک مزخرف واقعی- را به اسم احمد شاملو دیدم. خونم به جوش آمد. هرکسی که فقط یک یا دو کتاب از احمد شاملو خوانده باشد، می‌داند که کلمه‌های شاملو چه شکلی‌اند، می‌داند آن متن احمقانه را هرگز شاعری نمی‌نویسد، چه برسد به این‌که آن شاعر، شاملو باشد. با این‌همه من با سایت رسمی احمد شاملو ارتباط گرفتم و آن‌ها جواب دادند این متن بیش‌تر به دلنوشته‌ی نوجوانی ده، دوازده ساله شبیه است و معلوم است که برای شاملو نیست. من احمق نبودم که این کار را کردم. این‌کاری است که باید همیشه انجام داد. باید همیشه پیگیر بود، مسئول بود. فکر کردم اگر این عکس در یک کانال دویست نفری فوروارد شود، چه می‌شود؟ مگر این‌کار انتشار نیست؟ مگر ترویج نیست؟ همه‌ی ما که اهل شعار دادن هستیم و خیلی خوب بلدیم همه‌چیز را به نقد بکشیم، از زمین و زمان ایراد بگیریم و به دنیا و آدم‌هایش فحش بدهیم، مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را تحلیل کنیم و انگشت اتهام را به سمت همه نشانه بگیریم، تا‌به‌حال توی آینه به خودمان نگاه کرده‌ایم؟

ما وانمود می‌کنیم اهل کتاب خواندن هستیم، وانمود می‌کنیم شعرها را از این‌جا و آن‌جا کپی نمی‌کنیم. وانمود می‌کنیم خودمان همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده و شِیر کرده‌ایم. وانمود می‌کنیم آدم‌های بی‌سوادی نیستیم که فرق یک متن بی‌ارزش و بی‌معنی را با کلمه‌ها و شعرهای بزرگ شاملو نمی‌دانیم. حال من یکی به هم می‌خورد از این ژست‌هایِ من خیلی می‌فهمم و خیلی درباره‌ی همه‌چیز نظر و عقیده دارم. حالم از ژست‌های دروغکی آدم‌هایی به هم می‌خورد که از خلوتِ باشکوه شاعرها سوءاستفاده می‌کنند تا خودشان را بهتر نشان بدهند. به آن خلوتی فکر می‌کنم که احمد شاملو در آن، بی‌فخر و بی‌غرور کلمه‌ها را شعر می‌کند. چقدر ما بیگانه‌ایم با فروتنی آن‌ها و چقدر داریم بیگانه می‌شویم با اثری که خلق شده تا آگاه‌مان کند نه ابزار خودنمایی‌مان شود. لعنت به همه‌ی ما.

 

*عنوان از سهراب سپهری.

 

 

درخت‌ها هم از خودشان پرسیده‌اند؟

باید لپ‌تاپ را ببندم، کوله‌پشتی را بیندازم روی شانه و باز بروم. اگر می‌شد بلیت‌ها را جمع می‌کردم و از تلنبار کردن خاطره‌ی هزاران جاده مورمورم نمی‌شد، حالا احتمالاً کلی بلیت داشتم از رفتن‌ها و برگشتن‌ها. همه‌اش از خودم پرسیده‌ام چه‌چیزی این‌قدر من را قوی کرده، این‌قدر به من یاد داده مثل درختی با آوندهای چوبی چندین ساله بایستم و در این جریان رفتن و برگشتن و خطوط سفید جاده‌ها را خیره شدن، تاب بیاورم. از خودم پرسیده‌ام چه‌طور من که مثل گیاهی که حتا جابه‌جا شدن گلدانش را تحمل نمی‌کند این همه تغییر و عوض شدن آب‌وهوا را سازگار شده‌ام؟ در هفده ساعت پیش‌رو می‌شود به همه‌ی این پرسش‌ها دوباره و دوباره فکر کرد.

 

نگفتن.

کسی را پیدا نمی‌کنید که این‌همه در خودش گود شده باشد. این‌همه نگفته باشد و از سنگینی نگفتن به تقلا افتاده باشد. من در نگفتن مهارت بالایی دارم. هر حرفی، کلامی و اشاره‌ای برایم رازی است که فاش کردنش را برنمی‌تابم. حجم کلمه‌هایی که در من زیست می‌کنند آن‌قدر عظیم است که فکر می‌کنم رودی از نگفته‌ها در من جاری‌ست. از من تا ابدیت. در نوجوانی پرحرف بودم. گفتن برایم ضرورت بود. ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف می‌زدم. اما شنونده‌ی من بعد از آن‌که محرم راز من شد و سنگ‌صبوری برای ناگفته‌هایم آن‌چنان من را شکست که دیگر نتوانستم آن‌جور با کسی حرف بزنم. بعد از آن هربار حرف می‌زنم احساس می‌کنم جدی گرفته نمی‌شوم، حرف‌هایم برای مخاطبم اهمیت ندارد و اگر گفته‌هایم دست‌مایه‌ی طنز و شوخی بشود، ورِ ساکت باش، حرف نزنِ ذهنم می‌گوید: دیدی؟ دیدی حرف نزدن بهتر بود؟ دیدی که حرف زدن با این آدم‌ها هیچ فایده‌ای ندارد؟ ساکت باش، ساکت! 

 

دشواری داشتن‌ات

چه بی‌تابانه می‌خواهم‌ات

ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده‌به‌گوری!

 

-احمد شاملو