من از سطح سيمانی قرن میترسم
توی یک کانال شعر سهراب سپهری برچسب فروغ فرخزاد خورده، توی یک وبلاگ کتاب سالهای سگیِ ماریو بارگاس یوسا ارجاع شده به گابریل گارسیا مارکز، یکی دیگر هم تکهای از ترانهی محسن نامجو را با کلمهای اشتباه، عنوان نوشتهاش گذاشته، اما برای من فاجعه وقتی بود که متن مزخرفی –یک مزخرف واقعی- را به اسم احمد شاملو دیدم. خونم به جوش آمد. هرکسی که فقط یک یا دو کتاب از احمد شاملو خوانده باشد، میداند که کلمههای شاملو چه شکلیاند، میداند آن متن احمقانه را هرگز شاعری نمینویسد، چه برسد به اینکه آن شاعر، شاملو باشد. با اینهمه من با سایت رسمی احمد شاملو ارتباط گرفتم و آنها جواب دادند این متن بیشتر به دلنوشتهی نوجوانی ده، دوازده ساله شبیه است و معلوم است که برای شاملو نیست. من احمق نبودم که این کار را کردم. اینکاری است که باید همیشه انجام داد. باید همیشه پیگیر بود، مسئول بود. فکر کردم اگر این عکس در یک کانال دویست نفری فوروارد شود، چه میشود؟ مگر اینکار انتشار نیست؟ مگر ترویج نیست؟ همهی ما که اهل شعار دادن هستیم و خیلی خوب بلدیم همهچیز را به نقد بکشیم، از زمین و زمان ایراد بگیریم و به دنیا و آدمهایش فحش بدهیم، مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را تحلیل کنیم و انگشت اتهام را به سمت همه نشانه بگیریم، تابهحال توی آینه به خودمان نگاه کردهایم؟
ما وانمود میکنیم اهل کتاب خواندن هستیم، وانمود میکنیم شعرها را از اینجا و آنجا کپی نمیکنیم. وانمود میکنیم خودمان همهی این کتابها را خوانده و شِیر کردهایم. وانمود میکنیم آدمهای بیسوادی نیستیم که فرق یک متن بیارزش و بیمعنی را با کلمهها و شعرهای بزرگ شاملو نمیدانیم. حال من یکی به هم میخورد از این ژستهایِ من خیلی میفهمم و خیلی دربارهی همهچیز نظر و عقیده دارم. حالم از ژستهای دروغکی آدمهایی به هم میخورد که از خلوتِ باشکوه شاعرها سوءاستفاده میکنند تا خودشان را بهتر نشان بدهند. به آن خلوتی فکر میکنم که احمد شاملو در آن، بیفخر و بیغرور کلمهها را شعر میکند. چقدر ما بیگانهایم با فروتنی آنها و چقدر داریم بیگانه میشویم با اثری که خلق شده تا آگاهمان کند نه ابزار خودنماییمان شود. لعنت به همهی ما.
*عنوان از سهراب سپهری.