جادوگری در قرن بیست‌ویکم - قسمت اول

جادوگرها را با کلاه بوقی و عصاهای بلند و ریش‌های فلفل‌نمکی‌شان نشناسید. در این زمانه‌ای که باید تن نازک‌آرای خیال را با هزار جور پماد آغشته به روغن رؤیا و روایت تخیّل زنده نگه داشت، جادوگرها حاضر نیستند به جامه‌های گذشته‌شان برگردند. فقط یک نشانه هست که هنوز مخفیانه در جیب‌ها نگه داشته می‌شود و جادوی جادوگران را فاش می‌کند؛ دست‌ها. اگر انگشت‌های کشیده‌ی جادوگران را دیده باشید که چطور می‌توانند برقصند و آوازشان، رودخانه‌ای از کلمه‌های شناور شود، هرگز به ظواهر اعتنا نمی‌کنید. ناگفته نماند که همچنان جادوگران منزوی، خیال‌باف و خلوت‌گزین برای دگرگون کردن واقعیت‌ها مستعدترند. 

 

«آه اگر فقط حتی یک ذرّه سرخپوست بودی، من می‌توانستم خیلی چیزها را برایت بگویم». 

 

چیزهای توی سرم را، که گاهی با صدای بلند کسی داد می‌زند توی جمجمه‌ام پیش خودم نگه می‌دارم. نه این‌جا و نه توی دفتر یادداشتم که پر از کلمه‌هاست. به این نمی‌گویم خودسانسوری. حدودشان جهانی غیرواقعی است. پر از کلاف‌های پیچ‌خورده‌ی لاجورد و آبی‌های محو ابرهای پیش‌رونده و ذره‌های در حال ذوب یخ‌های شناور. چطور بنویسم‌شان وقتی کلمات پذیرنده نیستند و چشم‌های تو نامحرم. هنوز نزدیکی‌ات آشنا نیست. و خانه‌ات ناپیدا.

 

*جمله داخل گیومه از کتاب «اسطوره‌های سرخپوستان آمریکا/ آلیس ماریوت، کارول.ک راچلین»

 

دایره‌گی

گودریدز قابلیتی دارد که می‌توانی کتاب‌های خودت را با دیگران مقایسه کنی و نتیجه‌اش را روی نمودار دایره‌ای ببینی. هر چقدر دایره‌ها بیش‌تر هم‌پوشانی داشته باشند، سلیقه تو و آن دیگری نزدیک‌تر است. دایره‌ها نقطه‌های نسبتاً یکسانی در آدم‌هاست. در شلوغی مهمانی از خودم پرسیدم من این‌جا چه‌کار می‌کنم؟ مهمان‌ها دخترعموهایم بودند اما حس می‌کردم همگی هفت‌پشت با من غریبه‌اند. بودند. و یا پیش‌تر از آن ماه‌ها قبل، وقتی میان آدم‌هایی که تا زانو در لوازم‌آرایشی فرورفته بودند و یکی‌شان مثل کسی که آدم آنرمالی دیده باشد، نگاهم می‌کرد، تمام دایره‌هایم را گم کردم. وجودم تهی از نقاط درخشانی بود که بین آدم‌های شبیه به‌هم روشن می‌شود. بی‌دایره بین‌شان وول می‌خوردم و چقدر دشوار است بیگانگی. بیگانه‌ای که من بودم. دهان‌ها همه باز می‌شود، کشیده می‌شود، پاها می‌روند، می‌ایستند و من هیچ دایره‌ای ندارم. آن‌وقت شاید مجبور شوم دایره‌های قلابی بسازم. ابداً. پس دایره‌های لاجوردی خودم چه می‌شود؟ یادم می‌آید که به مرجان گفتم چقدر چندشم می‌شود که این حرف‌ها را به تو می‌گویم. گفت: ولی باید به یک کسی بگی. گفتم: چرا تو؟ شاید به‌خاطر همین دایره‌ها. 

 

عاقبت باید از تو بگذرم

مثل ابری

که از خانه‌ی آبی‌اش گذشت

اگر چه او هم، اوّل

مثل ستاره‌ها غافل بود

ولی بعد

با سختی روزگار

عاقل شد.

 

-کتاب‌های موسا مرعشی/ رضا زاهد

 

Rain Of Blessing

قطره‌های درشت باران به شیشه‌ی عینکم می‌چسبند و کسی به من نمی‌گوید چرا عینکم برف‌پاکن ندارد. شاید هم می‌گوید و من نمی‌شنوم چون دارم به آهنگی گوش می‌دهم که زیادی به احوالم شبیه است. آن‌قدر احساس خوشبختی دارم که می‌توانم همین لحظه بمیرم. آب‌پرتقال را سر می‌کشم. گنجشک‌ها نوک می‌زنند به نان‌های خمیر شده‌ی باغچه‌ی روبه‌روی نانوایی و خوش‌اند مثل من که پشت پلک‌هایم طرح در هم پیچیده‌ی ماندالاها جان می‌گیرد. آهسته قدم می‌زنم و هزار خاطره از دل صدایی که در گوشم است، بیدار می‌شود. زمانی این آهنگ روی وبلاگم پخش می‌شد و آدم‌هایی در زندگی‌ام بودند که حالا نیستند. بی‌آن که حسی از فقدان و کمبود درونم باشد، یادشان در ذهنم می‌پلکد. با اسم‌های‌شان. کامنت‌ها و دوست‌داشتن‌ها. هر روز دارم بیش‌تر به نبودن چیزی عادت می‌کنم. خودم را سازگار می‌کنم. و آهنگ که تمام شود چراغ‌هایی که تصویر آن آدم‌ها و وابستگی‌های‌شان را روشن کرده بود، خاموش می‌شود. 

 

*اگر دوست داشتید آهنگ را بشنوید (+) و یا بخرید (+).

 

زارع:
در سال یأس از قرن یائسه 
دو تن از دنیای قصه‌ها به عالم ما آمدند 
تا محال را ممکن کنند
اینک ما می‌دانیم 
که فردا روز بهتر است!
 
صحنه‌گران:
این یک تخیّل است.
از دنیای قصه‌ها کسی نخواهد آمد
آنچه این خیال را حقیقت می‌کند 
دستان خود شماست.
 
__نمایشنامه سلطان مار، بهرام بیضایی
 
 

در سابقه‌ام باد وزان است

دراز کشیده بودیم کنج تاریک اصفهان. بهار از لای انگشت‌های پای‌مان بالا آمده بود و قصه‌ها دانه‌دانه نوک می‌زدند به تن‌مان. آن‌ وقت بود که ناگهان گنجشکی پرید و پری‌دریایی را به خواب‌های‌مان آورد. بی‌آن که بدانم قرار است به کجا برسیم، قصه بافتم. و مثل دختری چهل‌گیس قصه‌ها را به افسانه‌ها وصل می‌کردم. حالا دیگر به یاد نمی‌آورم چطور پری‌دریایی به گنجشکی تبدیل شد که می‌توانست قهرمان حکایت‌های عبرت‌آموز باشد و چطور دوباره به موجودیت اولیه‌اش برگشت. امروز تهران پر از باد است که خودش را می‌کوبد به زمین و زمان. به یک تراس پهن و بزرگ فکر می‌کنم که می‌شود روی‌اش ایستاد و به حرف بادها گوش داد. به هوهوی جنون‌زده‌ی‌شان که پر از کلمه‌های دزدیده شده است. و طرح کاشی‌ها، ظریف و معرق، پر از نقوش، هر جا که باشم در من می‌وزد و جان می‌گیرد.

 

*عنوان از محسن نامجو است.

 

ترانه‌های شب

قبلاً وظیفه بیدار نگه داشتن راننده‌های بین‌شهری را هایده یک‌تنه به دوش می‌کشید. حالا صدایش  بازنشسته شده و به جایش راننده‌ها آهنگ‌های خر در چمن گوش می‌کنند. نه این‌که طرفدار هایده باشم ولی دیشب اصلاً نمی‌خواستم صداهای مزاحم توی گوشم باشد. مگر تاریکی جاده کافی نبود که آدم به دلهره بیفتد و خوابش بپرد؟ اگر من راننده اتوبوس دیشب بودم خط جاده را می‌گرفتم و می‌رفتم و به عروسک آویزان از آینه‌ی پهن جلو می‌گفتم؛ نگاه کن که موم شب به راه ما/ چگونه قطره قطره آب می‌شود/ نگاه کن/ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود.