دایرهگی
گودریدز قابلیتی دارد که میتوانی کتابهای خودت را با دیگران مقایسه کنی و نتیجهاش را روی نمودار دایرهای ببینی. هر چقدر دایرهها بیشتر همپوشانی داشته باشند، سلیقه تو و آن دیگری نزدیکتر است. دایرهها نقطههای نسبتاً یکسانی در آدمهاست. در شلوغی مهمانی از خودم پرسیدم من اینجا چهکار میکنم؟ مهمانها دخترعموهایم بودند اما حس میکردم همگی هفتپشت با من غریبهاند. بودند. و یا پیشتر از آن ماهها قبل، وقتی میان آدمهایی که تا زانو در لوازمآرایشی فرورفته بودند و یکیشان مثل کسی که آدم آنرمالی دیده باشد، نگاهم میکرد، تمام دایرههایم را گم کردم. وجودم تهی از نقاط درخشانی بود که بین آدمهای شبیه بههم روشن میشود. بیدایره بینشان وول میخوردم و چقدر دشوار است بیگانگی. بیگانهای که من بودم. دهانها همه باز میشود، کشیده میشود، پاها میروند، میایستند و من هیچ دایرهای ندارم. آنوقت شاید مجبور شوم دایرههای قلابی بسازم. ابداً. پس دایرههای لاجوردی خودم چه میشود؟ یادم میآید که به مرجان گفتم چقدر چندشم میشود که این حرفها را به تو میگویم. گفت: ولی باید به یک کسی بگی. گفتم: چرا تو؟ شاید بهخاطر همین دایرهها.