مرا ببر امید دلنواز من

 

دلم برای خانه‌ی‌مان تنگ شده سپید. برای خانه‌ای که نداریم.

 

نوشتن نشانه‌ها

-یک‌جایی توی قلب آدم‌ها، مخزن رنج‌های عظیم است. قدمت‌شان به تاریخ آگاهی‌ می‌رسد. ترس‌های کودکانه و نابالغ، زخم‌های مسخره و کلیشه‌ای زندگی، دردهای انباشته از عمر تنهایی‌. همه‌شان می‌توانند به اندازه‌ی چندتا قطب جنوب، برات کوه یخ بسازند.

-به همه‌ی این‌ها فکر کرده‌ بودم، بارها. اما این‌ را هم می‌دانستم که زندگی همواره با من حرف می‌زند. بی‌کلمه. درست در لحظه‌ای که رو به انجماد می‌روم نشانه‌ها دوباره پرده‌ای روی آن مخزن عمیق می‌کشند. دوباره تو را بازمی‌گرداند به سطح، به اندکی نور، به نمودار زیستن. نشانه‌های من امروز دو نامه بود. از یک دوست و از یک غریبه. متضاد اما مملو از احساس خوشایندی که به‌سوی من آمد. باید از هر دو ممنون باشم.

-حالا چه‌قدر دوست دارم با کسی حرف بزنم. دوست دارم یک خیابان طولانی را رکاب بزنم. دوست دارم باز به لذتِ تنهایی‌هایی زیبا برسم. مثل احمد که ساعت یک و پنجاه دقیقه‌ی نیمه‌شب توی گروه نوشته؛ تو اتاقی مملو از روشنایی روی صندلی نشسته‌ام، شوپن گوش می‌دم و کتاب می‌خونم.