دخترکی که فراموش شده بود

نوجوان که بودم هر هفته برای روزنامه نامه می‌فرستادم. روزنامه یک ستون شعر و یک ستون داستان داشت. من هر هفته کار کارگاهی ستون داستان را می‌نوشتم و برای روزنامه پست می‌کردم. اما ستون داستان هیچ‌وقت کار من را چاپ نمی‌کرد. ولی من ناامید نمی‌شدم. و حتا دیدن اسمم در بخش نامه‌های رسیده هم برایم کافی بود. با دیدن‌اش ذوق‌زده هم می‌شدم. من به فرستادن نامه‌هایم برای ستون داستان ادامه دادم، تا این‌که معلمم سرطان گرفت و مُرد. من همان روز که خبر مرگش را شنیدم شعری نوشتم که اینجوری شروع می‌شد؛ آرام گذشتی تو از دنیای‌ام/ باقی‌ست جای نگاهت در ر‌ؤیای‌ام. و شعرم را با توضیح مرگ معلمم برای ستون شعر فرستادم. هفته‌ی بعد آن‌ها شعرم را چاپ کردند و زیرش چندتا ایرادش را تذکر داده بودند و از این‌که احساسم به معلمم را به شعر درآورده بودم، تحسین‌ام کردند. مامان تا مدت‌ها  آن صفحه‌ی روزنامه را نگه داشته‌ بود و به هرکسی که می‌رسید نشان می‌داد. حالا من برای همان روزنامه مطلب می‌نویسم. بی‌آن که هیچ‌وقت یادم بوده باشد به آن دختر نوجوان که هر هفته تا دفتر پست می‌رفت، تمبر پشت پاکت می‌زد و با خط خرچنگ قورباغه‌اش اسمش را زیر آدرس می‌نوشت. من هیچ‌وقت مطالبم را توی روزنامه چک نمی‌کنم، چه برسد به این‌که از دیدن اسمم ذوقم بگیرد. ولی می‌دانم که رؤیای آن دخترک را به واقعیت برگردانده‌ام. می‌دانم که آن دخترک برای این اتفاق انباشته از شعف است.  

 

بازخوانی گاوخونی؛ سپیدخوانی و غیره

 

 

از سال هشتادوچهار که این کتاب را خریده‌ام تا الان، سه‌بار خواندم‌اش. و این تعداد بازخوانی، در این یازده سال اصلاً زیاد نیست. خوبی‌اش اتفاقاً این است که می‌شود هربار رویکردی به داستان‌اش داشت و چیزکی تازه‌تر از آن درآورد. مثلاً من پیش‌تر این‌ اندازه به پررنگی اصفهان و معنای نمادین‌اش در داستان فکر نکرده بودم. واژه‌ی «صُفّه» برایم کلمه‌ای بیش‌تر نبود. پل فلزی و پل شهرستان را نمی‌شناختم. یائسگی زاینده‌رود زخمی بر جانم نبود. ولی حالا که بارها و بارها رو گردانده‌ام از خشکی زنده‌رود و در تاریکی شب به هیئت غول‌آسای صُفّه خیره شده‌ام، و فکر کرده‌ام این کوه در شب، سمت تاریک روان آدم‌های این شهر است، هر کلمه برایم دری است به معنایی. به رگه‌هایی از متعلقاتی که عین جان، دوست‌شان دارم.

 

«دلم می‌خواست برگردم تهران. نه این‌که اصفهان را دوست نداشته باشم. اصفهان را بیش‌تر از تهران. امّا اصفهان آزارم می‌داد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم همین‌طور. اما اصفهان نه. به من کار داشت.» (ص۴۹)

 

زاینده‌رود، اصفهان و گاوخونی هر کدام لایه‌ای در رسیدن به مفهومی هستند که از طریق این نشانه‌ها نمادین شده است. بیش از همه زاینده‌رود که نمادی از باروری است و حیات‌بخشی و اصفهان که این رود را در خود دارد. درست مثل زنی است با قدرت باروری. زنی که زندگی در رگ‌هایش می‌جوشد و در تن‌اش خونی جاری است که حیات می‌بخشد. و این رگ‌ها و رگه‌ها به رحم او می‌رسند. به جایی که نطفه در آن شکل‌ می‌گیرد. جایی مثل باتلاق گاوخونی در تن اصفهان. شهری که رود در خیلی از خیابان‌هایش حضور دارد. در فرعی‌ها و اصلی‌ها. این معنای نمادین در ارتباط با رابطه‌ی راوی با مادر و همچنین با دیگر دختران شهر نیز مشهود است. بروز عقده‌ی ادیپ را می‌توان در این‌جا تشخیص داد. آن زمان که راوی مدام در نزدیک شدن به مادر ناکام بوده است و این نیاز را بر روی دختران دیگر فرافکنی کرده اما باز هم سرخورده شده. طرد شده. به تهران گریخته و حالا پدر از میان خواب‌هایش او را به خود می‌خواند. بهره‌گیری از متن رؤیاهای راوی می‌تواند تکه‌ی بزرگی از پازلی باشد که مضمون داستان را می‌سازد. راوی در خواب‌هایش به اصفهان برمی‌گردد. در زاینده‌رود آب‌تنی می‌کند. (آن هم در شرایطی که هرگز در واقعیت تن به آب نداده) و بعدها در یکی از محوری‌ترین خواب‌هایش به سمت گاوخونی می‌‌روند. حتا همخوانی واژه‌ی گاوخونی با شکل ساختاری رحم برای من جذاب است. گاوِ خونی: رحم پر خون و آماده باروری. راوی در خواب به دوران رحمی‌اش برمی‌گردد. به زمانی که جزئی جدانشدنی از هستی مادر بوده است. به اصل خود و به آغاز خود. چون به قول پدر؛ «همه‌ی زندگی ما تو این باتلاقه، هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو.» راوی به زمان دلخواه‌اش می‌رسد؛ زمان پیش از جدایی از مادر. 

 

تخیّل در خیابان

پایین‌تر از کتفم چیزی شبیه جوجه‌تیغی وول می‌خورد. برای این است که یک روز تمام داشتم نمی‌دانم چه کارهایی می‌کردم. ولی همه‌شان باعث کِشندگی ماهیچه‌های زیر کتف می‌شدند. ساعت شش عصر که با دسته‌گل توی بغلم سعی می‌کردم از آدم‌های توی پیاده‌رو سبقت بگیرم تا زودتر برسم، آن‌قدر مونولوگ‌های توی سرم زیاد شده بود که بعید می‌دانستم با همین موجودیت منسجم به خانه برسم. یکی بهم گفته بود یک بمب ساعتی توی آشپزخانه است. مگر کسی به‌جز لکه‌های نور و ابدیت فراموش‌شده به آشپزخانه رفت‌ و آمد داشت؟ و سرخپوست‌هایی که اسم من را فاش کرده‌اند، مدت‌هاست نشانه‌های‌شان را با باد فوت می‌کنند توی تراس‌مان. من هر چند روز یک‌بار با جاروی دسته‌بلند پرهای خاک‌خورده را جمع می‌کنم. و ته‌مانده‌ی نشانه‌هایی که مثل تعویذهای عهد عتیق پر از جادو و جنبل‌اند. من خیلی خوشحالم که همیشه خوشحال نیستم و جایی برای اندوه توی زندگی‌ام دارم. و خوشحال نیستم که مثل شعبده‌بازی که بخواهد برای اولین‌بار چاقوی برّنده‌ای را ببلعد، مجبورم چیزهایی را بپذیرم که هرگز پذیرفتنی نیستند و به تفاله‌های نارنجی توی آبمیوه‌گیری نگاه کنم و چیزهای بی‌ربط توی ذهنم بیاید. و برای حقوق عقب‌افتاده‌ام از قبل برنامه‌ریزی کنم. و بعضی اشیا را بیش‌تر از بعضی آدم‌ها دوست داشته باشم، و این متن را بدون هیچ منظور روشنی همین‌جا تمام کنم. 

 

Virginia Woolf’s Handwritten Suicide Note

ویرجینیا وولف بعد از نوشتن همه‌ی رمان‌هایش آن‌ها را به لئونارد -همسرش- می‌دهد. و بعد در وضعیتی اضطراب‌آلود منتظر واکنش او می‌ماند. نمی‌دانم هیچ‌کدام از نویسنده‌های مرد هم چنین عادتی داشته‌اند؟‌ کسی که بتواند جایگاه «اولین خواننده» را پیش نویسنده کسب کند. ولی ویرجینیا به‌شدت به نظر همسرش متکی است. چون آن را دقیق، منطقی و منصفانه می‌داند در حالی‌که خودش نامطمئن است و همیشه به قدرت کتابی که نوشته شک دارد.

 

Dearest,

 

I feel certain I am going mad again. I feel we can’t go through another of those terrible times. And I shan’t recover this time. I begin to hear voices, and I can’t concentrate. So I am doing what seems the best thing to do. You have given me the greatest possible happiness. You have been in every way all that anyone could be. I don’t think two people could have been happier till this terrible disease came. I can’t fight any longer. I know that I am spoiling your life, that without me you could work. And you will I know. You see I can’t even write this properly. I can’t read. What I want to say is I owe all the happiness of my life to you. You have been entirely patient with me and incredibly good. I want to say that – everybody knows it. If anybody could have saved me it would have been you. Everything has gone from me but the certainty of your goodness. I can’t go on spoiling your life any longer.

I don’t think two people could have been happier than we have been.

 

 

ببینیم

 

 

*لینک IMDb (+)

 

پرسش‌وپاسخ

یکی ازم پرسیده که نظرم درباره‌ی ازدواج چیست؟ اول خیلی خندیدم و بعد فکر کردم ازدواج مثل شعر است. و آن‌طور که در ترانه‌ی نامجو آمده؛ «کلی‌گویی آفت شعر است، حرف مُفت آفت ذهن» نه می‌شود کلی‌گویی کرد و نه حرف مُفت زد. هرجور که خودتان هستید، ازدواج‌تان هم همان‌جور است. نه این‌که مرد/ زن زندگی‌تان نقشی این وسط نداشته باشد ولی همان نصفه‌ای که مال شماست، شکل و شمایلی شبیه خودتان دارد. من هیچ‌وقت به کسی نمی‌گویم ازدواج کن، به کسی هم نمی‌گویم ازدواج نکن. این چیزی نیست که اصلاً درباره‌اش حرف بزنم و یا بنویسم. نمی‌دانم چرا شما همچین سوالی پرسیده‌اید! اگر پای تجربه شخصی وسط باشد، به‌تان می‌گویم که در ازدواج چیزهای خوب و قشنگی هست. هر جایی از زندگی چیزهایی برای دل‌خوشی آدم‌ها هست. لحظه‌هایی که نمی‌شود حتا اسم‌شان را خوشبختی گذاشت. تکرارناپذیرند. مثل آن لحظه‌ای که روبه‌روی‌اش ایستاده بودم و او بی‌هیچ ‌حرفی پر روسری‌ام را گرفت و عینکش را با آن پاک کرد. احساس کردم که هیچ مرزی نیست. ولی با این‌همه ازدواج هم مرزهایی دارد که بودن‌شان خوب است. و حدودی که شاید اذیت‌تان کند اگر آدم ساختارشکنی باشید. ولی حتا ژاک دریدا هم که پدر ساختارشکنی است، ازدواج کرده. پس دیگر حرفی نیست. اگر هم باشد مُفت است.   

 

جای‌ها

این‌همه آدم‌ هست که آرزوی‌اش این باشد که احاطه شود با کتاب، هی از هر طرف که نگاه کند تا دوردست کتاب ببیند و با بوی کتاب، مثل گربه‌ای در آستانه‌ی اردیبهشت، دیوانه شود. آن‌وقت می‌روی کتابخانه و بی‌حوصلگی و کسالت و از شغلم متنفر هستمِ کتابداری را می‌بینی که زورش می‌آید لب‌هایش را از هم باز کند. لبخند زدن پیشکش. این‌که هیچ‌چیزی در دنیا سر جای‌اش نیست و حتا همین ماگ روی میز، کنار دست من هم نمی‌بایست این‌جا می‌بود، حقیقتی انکارنشدنی است. سال‌ها و سال‌ها عضو کتابخانه‌ای بودم. اوایل بخش نوجوان و بعدها بخش بزرگسال. کتابدارهایی را به یاد می‌آورم که بین قفسه‌ها و راهروها جیغ می‌کشیدند: «چرا شما نمی‌فهمین؟ مگه حالی‌تون نیس کتابا رو بذارین سرجاش؟» و ما همچون کبکی سرمان را توی کتاب‌های فرسوده و رمان‌های زرد و بوگندو فرو می‌کردیم و عین خیال‌مان نبود که کسی دارد راست‌راست تحقیرمان می‌کند. بارها خواستم یک شکایت‌نامه برای رئیس آن کتابخانه بنویسم. بعدها در بخش بزرگسال، کتابدارهایی را دیدم که زورشان می‌آمد از روی صندلی‌شان بلند شوند. اما انگار این آدم‌ها، بی‌هیچ رابطه‌ی دلپذیری با کتاب، همه‌جا هستند. دلم می‌خواهد یک مشت بزنم زیر چانه‌ی همه‌شان.