نوجوان که بودم هر هفته برای روزنامه نامه می‌فرستادم. روزنامه یک ستون شعر و یک ستون داستان داشت. من هر هفته کار کارگاهی ستون داستان را می‌نوشتم و برای روزنامه پست می‌کردم. اما ستون داستان هیچ‌وقت کار من را چاپ نمی‌کرد. ولی من ناامید نمی‌شدم. و حتا دیدن اسمم در بخش نامه‌های رسیده هم برایم کافی بود. با دیدن‌اش ذوق‌زده هم می‌شدم. من به فرستادن نامه‌هایم برای ستون داستان ادامه دادم، تا این‌که معلمم سرطان گرفت و مُرد. من همان روز که خبر مرگش را شنیدم شعری نوشتم که اینجوری شروع می‌شد؛ آرام گذشتی تو از دنیای‌ام/ باقی‌ست جای نگاهت در ر‌ؤیای‌ام. و شعرم را با توضیح مرگ معلمم برای ستون شعر فرستادم. هفته‌ی بعد آن‌ها شعرم را چاپ کردند و زیرش چندتا ایرادش را تذکر داده بودند و از این‌که احساسم به معلمم را به شعر درآورده بودم، تحسین‌ام کردند. مامان تا مدت‌ها  آن صفحه‌ی روزنامه را نگه داشته‌ بود و به هرکسی که می‌رسید نشان می‌داد. حالا من برای همان روزنامه مطلب می‌نویسم. بی‌آن که هیچ‌وقت یادم بوده باشد به آن دختر نوجوان که هر هفته تا دفتر پست می‌رفت، تمبر پشت پاکت می‌زد و با خط خرچنگ قورباغه‌اش اسمش را زیر آدرس می‌نوشت. من هیچ‌وقت مطالبم را توی روزنامه چک نمی‌کنم، چه برسد به این‌که از دیدن اسمم ذوقم بگیرد. ولی می‌دانم که رؤیای آن دخترک را به واقعیت برگردانده‌ام. می‌دانم که آن دخترک برای این اتفاق انباشته از شعف است.