مناجات

توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی.

 

-احمد شاملو-

 

خورشید اندر چاه شد

حالا یک نفری گفته که «ندانستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است» و یک عده خیال کرده‌اند همه‌چیز را باید از بقیه بپرسند و امری به نام جستجو و کشف و دریافت شخصی در وجودشان جایی ندارد. این‌که دانشجوی ترم سوم کارشناسی‌ارشد ادبیات از آدم بپرسد فلان کتاب مال کدام ناشر است و بعد که جواب بدهی، دوباره سال انتشار و این‌که کدام کتابفروشی‌ها ممکن است آن کتاب را داشته باشند را بپرسد، آدم را گیج می‌کند. وقتی بهش جواب می‌دهی کتاب را از فیدیبو بخر و امروز تخفیف بیست درصد دارد، باز می‌گوید کدتخفیف را از کجا بیاورم؟ این دیگر چیزی بیش‌تر از لقمه‌ی جویده است. بیاییم به جستجوهای شخصی برگردیم. حداقل به خودمان زحمت بدهیم، اگر چیزی پیدا نکردیم (حالا دیگر حتا شیرمرغ و جان آدمیزاد را هم می‌شود گوگل کرد و اصلاً فکر نکنید منظورم جستجو در منابع معتبر و کتاب‌های تخصصی بود) آن وقت سؤال کنیم. این‌که کسی بگوید خیلی «علاقه»مندم که درباره‌ی این موضوع بدانم و به‌جای تفحص، از دم‌دستی‌ترین راه استفاده کند (کسی که آشنایی مختصری با آن موضوع دارد) من را عصبی می‌کند. ما دقیقاً به چه چیزی می‌گوییم علاقه؟ طنز ماجرا هم این است که همه در توهم دانستن و عالم بودن و لبریز بودن از دانش‌های روز و غیره و غیره به‌سر می‌بریم و خوشحال هستیم و با خودمان حال می‌کنیم. 

 

هایکویی برای آش رشته

آش رشته پخته‌ام و از نتیجه‌اش راضی‌ام. البته باید اعتراف کنم که یک‌بار نعناع داغ را سوزاندم اما به روی خودم نیاوردم. حالا حس عجیبی در من است. انگار یک قدرت جادویی دارم. انگار روح ازلی یک زن در من حلول کرده. پختن آش رشته آدم را وصل می‌کند به گستره‌ای به اندازه تاریخ و پیشاتاریخ. آدم را می‌گذارد در یک گروه بزرگ از کسانی که مؤمنانه آیین‌ها را اجرا کرده‌اند. 

کاش می‌شد برای آش رشته یک هایکو نوشت. کوتاه و زنده. به احترام گیاهی که ادامه‌اش در کاسه‌ی سرامیکی‌مان هنوز حرف می‌زد و شادی می‌کرد.

 

عاقبت‌بخیری پیراهن‌های راه‌راهی

ساعت هجده و بیست و یک دقیقه توی مترو، آواز غمگنانه‌ی پری‌های کوچکی که توی تونل مترو زندگی می‌کنند، به گوش هیچکدام از مسافرها نمی‌رسید. دو زن درباره‌ی دردهای‌شان حرف می‌زدند و درد سیاتیک و دیسک کمر را باهم مقایسه می‌کردند اما هیچ‌کدام راضی نمی‌شد که درد خودش کم‌تر از دیگری باشد. من تصمیم گرفتم برای شام عدس پلو درست کنم. حالا عدس‌ها روی گازند و من دوش گرفته‌ام و باید مطلب دوم را هم تمام کنم. پیراهن راه‌راهی تو را زیر پلیور نارنجی‌ام پوشیده‌ام. این همان پیراهنی است که مدت‌ها قبل درباره‌اش نوشته‌ام (+) و فکر می‌کنم نسبت به پیراهن سبز پسته‌ایت عاقبت بهتری داشته. از میان پیراهن‌های تو، کوچ کرده به لباس‌های من. شاید عاشق دامن قرمزم شده و بین تی‌شرت‌ها و بلوزها چشم‌چرانی کرده. اما راه‌هایش را مثل آزادراهی درندشت باز گذاشته. توی این راه‌راهی‌ها خرس قطبی کوچکی را اسیر کرده‌ بودند سرخپوست‌های بومی. توی این راه‌های یکی در میان سفید و آبی، خطوط مترو رد شده بودند و ببرها به فتح تازه رسیده بودند. توی این راه‌های موازی و صاف، سرنوشت آدم‌ها عوض شده بود. آدم‌هایی که ایستگاه‌شان را پیدا می‌کنند ولی نمی‌ایستند. می‌خواهند قصه‌های تازه‌ای کشف کنند و راه‌های جادویی را پیدا کنند.  

 

شاید مثل همیشه که زیادی خیالباف بوده‌ام این فکرها هم هرگز ربطی به واقعیت موجود نداشته‌اند. چطور من این همه در تشخیص واقعیت‌ها بی‌استعدادم و خیال می‌کنم ... خیال می‌کنم همیشه آن پوسته شفاف و لاجوردی تخیّل قرار است روی تمام دنیا و زندگی و ضمایم آن وجود داشته باشد. در این باره شکست خورده‌ام؟ بازنده؟

 

شادی‌های هندوستان

دوست هندی‌ام برایم پیام تبریک فرستاده. آخرش نوشته؛ Mubaraq گمانم هردو هم‌زمان خبر را خوانده بودیم. او که خیلی بیش‌تر از من طرفدار فیلم‌های اصغر فرهادی است، قبلاً گفته بود که می‌خواهد در اولین فرصت فیلم را ببینید و از من پرسیده بود کدام فیلم او را بیش‌تر می‌پسندم؟ من گفتم درباره الی. جواب داد که بعضی عکس‌هایم حالت خاصی دارند که او را یاد فیلم‌های فرهادی می‌اندازند. من هم که حسابی ذوق‌زده بودم برایش به فینگلیش نوشتم سپاسگزارم. و توضیح دادم این تشکر ایرانی‌هاست همراه با احترام زیاد.

 

مراقب هفت عزیزمان باش

دیشب که دست‌هایم در آن دستکش‌های زرد مشغول شستن قهوه جوش بودند، ناگهان خواستند که دور گردنت حلقه شوند. بهشان گفتم بعد از تمام شدن ظرف‌ها... اما دست‌های من مثل دو پرنده که هیچ قانونی را نمی‌پذیرند به من گفتند همین حالا. گفتند که هیچ قید و بندی را نمی‌پذیرند و من دویدم... 
 
 
عددها زیادی واقعی هستند. پررنگ و بدون هیچ ابهامی. اما من مطمئن نیستم که این دو سال، دو تا سیصد و شصت و پنج روز باشد. مطمئن نیستم بین این روزهایی که مجموع‌شان دو سال می‌شود زمان نایستاده باشد. مثل آن لحظه‌ای که پشت یکی از میزهای سنگی پارک نشسته بودیم. جایی که بقیه روی آن شطرنج بازی می‌کردند و ما به نوبت شعر می‌خواندیم. آن لحظه جدا از زمان نبود؟ یا آن بوسه‌ای که در ایستگاه مترو اتفاق افتاد و هنوز در واقعیت‌اش شک داریم. آن لحظه وصل به همین ثانیه‌های معمول و زمان متداول بود؟ من که می‌گویم آن لحظه خودش چند سال طول کشید. من می‌توانستم در آن لحظه‌ای  که به نظر چند ثانیه می‌آمد به اندازه چند سال تو را به خلوتم بکشم. بیاورمت نزدیک قلبم و بگذارم قایق‌ات در این دریاچه‌ای که می‌شناسم سکونت کند. و تو پارو بزنی تا همین وسط‌های زندگی. تا جایی که دیگر شمارش روزها از روالش خارج شود. من خیلی بیشتر از دو سال با تو آشنایم و با اسمت که پر از نشانه‌های مهربانی است. 
 تنها چیزی که به این دو سال شبیه است، شانه‌های آشنای توست. و من که می‌توانم هربار که بخواهم بر شانه‌هایت... بر شانه‌هایت...
 

مثلاً آن روبه‌رو

 

 

آن روبه‌رو یک خانه‌ی قدیمی بود با سقف شیروانی. مخروبه و متروک. آدم‌ها زیر پاهایم در حرکت بودند و ماشین‌ها و خیابان‌هایی که از دور پیدا بود، مسیرهایی می‌ساخت که باز آدم‌ها را تا جای ممکن دور می‌کرد و صدای بوق و آشوبِ یک نیمروز در هوا پرسه می‌زد. اما کسی چه می‌داند شاید همه چیز طور دیگری بود. مثلاً آن روبه‌رو یک اقیانوس بود که گل‌های آب‌زی‌اش سر بیرون می‌آوردند و غنچه‌های ریز سرخ داشتند و موج‌های اقیانوس روی هم چین می‌خوردند تا افق. مثلاً آن روبه‌رو هوا آبی‌تر بود و دست‌های جوهری بوی لاجورد و جوانه گندم داشتند. و همه‌چیز به حکایت نوشتن و قصه‌ی رازآمیز کلمه ختم می‌شد. مثلاً آن روبه‌رو رؤیا ممکن‌ترین اتفاق هر روزه بود.

 

نیایش

چقدر خوب است آدمی را بشناسی که بتوانی با او فقط درباره ادبیات صحبت کنی. ای خدای کتاب‌های خوب‌، ای روح جاری در کلمه، این آدم‌ها را از ما مگیر.

 

چهارمین زن

چقدر ممکن است که آدم یک روز توی مترو سه زن را در حال گریه ببیند؟ ما زن‌های دیگر که ایستاده یا نشسته بودیم، بین همدردی و سکوت، همگی سکوت را انتخاب کرده بودیم، به خودمان می‌گفتیم که این وضیت چیزی بیش‌تر از غم‌انگیز و اندوه‌گین است. اما بیش‌تر از خودمان می‌پرسیدیم نفر بعدی هم هست؟ چهارمین زن کدام یکی از ما بود؟ ما زن‌های مترو که هر روز با صدای فروشنده‌هایی که رژلب و خط چشم‌های ارزان قیمت می‌فروشند و می‌خواهند که ما کمی بیش‌تر به صورت‌های‌مان حسی از خوشبختی تصنعی و بی‌کیفیت اضافه کنیم، امروز در میان لرزش شانه‌های سه زنی که گریه می‌کردند به خودمان و تمام چیزهایی فکر کردیم که دنیا و بعضی آدم‌هایش از ما دریغ کرده بودند.

 

*دیروز.