دیشب که دستهایم در آن دستکشهای زرد مشغول شستن قهوه جوش بودند، ناگهان خواستند که دور گردنت حلقه شوند. بهشان گفتم بعد از تمام شدن ظرفها... اما دستهای من مثل دو پرنده که هیچ قانونی را نمیپذیرند به من گفتند همین حالا. گفتند که هیچ قید و بندی را نمیپذیرند و من دویدم...
عددها زیادی واقعی هستند. پررنگ و بدون هیچ ابهامی. اما من مطمئن نیستم که این دو سال، دو تا سیصد و شصت و پنج روز باشد. مطمئن نیستم بین این روزهایی که مجموعشان دو سال میشود زمان نایستاده باشد. مثل آن لحظهای که پشت یکی از میزهای سنگی پارک نشسته بودیم. جایی که بقیه روی آن شطرنج بازی میکردند و ما به نوبت شعر میخواندیم. آن لحظه جدا از زمان نبود؟ یا آن بوسهای که در ایستگاه مترو اتفاق افتاد و هنوز در واقعیتاش شک داریم. آن لحظه وصل به همین ثانیههای معمول و زمان متداول بود؟ من که میگویم آن لحظه خودش چند سال طول کشید. من میتوانستم در آن لحظهای که به نظر چند ثانیه میآمد به اندازه چند سال تو را به خلوتم بکشم. بیاورمت نزدیک قلبم و بگذارم قایقات در این دریاچهای که میشناسم سکونت کند. و تو پارو بزنی تا همین وسطهای زندگی. تا جایی که دیگر شمارش روزها از روالش خارج شود. من خیلی بیشتر از دو سال با تو آشنایم و با اسمت که پر از نشانههای مهربانی است.
تنها چیزی که به این دو سال شبیه است، شانههای آشنای توست. و من که میتوانم هربار که بخواهم بر شانههایت... بر شانههایت...