ساعت هجده و بیست و یک دقیقه توی مترو، آواز غمگنانه‌ی پری‌های کوچکی که توی تونل مترو زندگی می‌کنند، به گوش هیچکدام از مسافرها نمی‌رسید. دو زن درباره‌ی دردهای‌شان حرف می‌زدند و درد سیاتیک و دیسک کمر را باهم مقایسه می‌کردند اما هیچ‌کدام راضی نمی‌شد که درد خودش کم‌تر از دیگری باشد. من تصمیم گرفتم برای شام عدس پلو درست کنم. حالا عدس‌ها روی گازند و من دوش گرفته‌ام و باید مطلب دوم را هم تمام کنم. پیراهن راه‌راهی تو را زیر پلیور نارنجی‌ام پوشیده‌ام. این همان پیراهنی است که مدت‌ها قبل درباره‌اش نوشته‌ام (+) و فکر می‌کنم نسبت به پیراهن سبز پسته‌ایت عاقبت بهتری داشته. از میان پیراهن‌های تو، کوچ کرده به لباس‌های من. شاید عاشق دامن قرمزم شده و بین تی‌شرت‌ها و بلوزها چشم‌چرانی کرده. اما راه‌هایش را مثل آزادراهی درندشت باز گذاشته. توی این راه‌راهی‌ها خرس قطبی کوچکی را اسیر کرده‌ بودند سرخپوست‌های بومی. توی این راه‌های یکی در میان سفید و آبی، خطوط مترو رد شده بودند و ببرها به فتح تازه رسیده بودند. توی این راه‌های موازی و صاف، سرنوشت آدم‌ها عوض شده بود. آدم‌هایی که ایستگاه‌شان را پیدا می‌کنند ولی نمی‌ایستند. می‌خواهند قصه‌های تازه‌ای کشف کنند و راه‌های جادویی را پیدا کنند.