روز - داخلی - برج میلاد

همکارهام نشسته‌اند به حرف زدن و  من به شکل محسوسی کز کرده‌ام و غصه می‌خورم. حالا دیگر بر خلاف همیشه نه اشک درمان است و نه تنهایی تسکین.

 

دست‌فروش مترو بچه‌ی کوچکش را با چادر توی بغلش بسته. می‌گوید بچه‌اش بیمار است. می‌گوید خرج درمانش را ندارد. هرازگاهی او را می‌بینم. همیشه حرف‌هایش یک‌جور است. چیز دیگری هم نیست که بشود اضافه یا کم کرد. اما با خودم فکر می‌کنم بین این‌همه اجناس جورواجور که توی مترو فروخته می‌شود؛ لوازم آرایشی، لباس‌زیر، خوراکی، کیف و هدفون و چراغ‌قوه... چرا این زن همیشه چسب‌زخم می‌فروشد؟ چون بیش‌تر از همه به یک چسب‌زخم بزرگ احتیاج دارد تا خودش و بچه‌اش را از این زخم‌ها نجات بدهد؟  چیزی که می‌فروشد تجسم عینی چیزی است که نیاز دارد؟ 
راستش یک‌بار ازش یک بسته چسب خریدم. درب و داغان و کثیف بود. به خانه که رسیدم انداخته‌امش توی سطل زباله. می‌دانستم من برای زخم‌های هیچکسی کافی نیستم.
 
 

رفقای خیالی

امروز داشتم قصه‌های رسیده را گوش می‌دادم و یکی‌شان آن‌قدر حالم را خوب کرد که تا آخر وقت سر کیف بودم. داستان را دختر یازده ساله‌ای نوشته درباره یک دنیای خیلی خیلی خیالی. دنیایی که در آن شب وجود ندارد، اسم همه‌ی روزهای هفته جمعه است و مردم‌اش به‌جای غذا جوراب می‌خورند. هیچ‌کدام از موجودات این دنیای خیالی حرف نمی‌زنند البته به‌جز یکی‌شان که رفیقِ نویسنده است. یک رفیق خیالی. من هم مثل خیلی از بچه‌ها در سن خاصی، دوست خیالی داشتم یا بهتر است بگویم دوستان خیالی و همه باهم توی اتاق پشتی خانه‌مان ماجراجویی می‌کردیم. از سرزمین‌های مختلف می‌گذشتیم و روی صخره‌های بالشی می‌پریدیم. در دریای آبی و ساتن‌دار لحاف‌ها شنا می‌کردیم و در سفینه‌هایی که با سوخت بنزین روشن می‌شدند به سفر می‌رفتیم. اما باید مراقب خواهر بزرگم می‌بودیم. او وقتی که ما را می‌دید مسخره‌ می‌کرد و به من می‌گفت با خودم حرف می‌زنم و دیگر بچه نیستم که از این اداها درمی‌آورم. هوم. امروز یاد آن رفقای خیالی افتادم و هنوز سر کیف‌ام.

 

نزدیک‌تر

دو ایستگاه جلوتر، ناگهان مترو می‌ایستد. هواکش با هوووف ضعیفی متوقف می‌شود و چراغ‌ها خاموش می‌شوند. زن‌ها در تاریکی، شایعه‌ها را بزرگ‌تر می‌کنند و دامنه‌ی اخبار جعلی را وسیع‌تر. همه وحشت‌زده‌اند. فکر می‌کنم مرگ دسته‌جمعی هیچ کم نمی‌کند از ترس مُردن. حتا وحشت‌اش را به تعداد آدم‌های آن جمع بزرگ می‌کند. یکی به توهم همه دامن می‌زند: اگر همین الان بیان و بریزن رو سرمون، کجا می‌تونیم فرار کنیم؟ پشت درهای بسته‌ی مترو، ترس از مُردن همه‌ی جمله‌هایی که از کتاب «مرگ» خوانده بودم را از یادم می‌برد. تفاوت من این است که سکوت کرده‌ام. با بغل‌دستی‌ام حرف نمی‌زنم. وصل شده‌ام به نور گوشی‌ام و عکس‌های یک عکاسی ژاپنی را تماشا می‌کنم که رفیق طبیعت است. ما نه با زمین، نه با آسمان و نه با آدم‌ها رفاقتی این‌چنین داریم. آن‌قدر نزدیک که کلام‌شان را ادراک کنیم. کی می‌تواند بگوید که زمین از چه سخن می‌گوید؟ ما چطور می‌توانیم در بی‌تفاوتی با هستی و با کیهان برای دیگران پیام‌ صلح بفرستیم؟! مترو راه می‌افتد. وحشت‌ فروکش می‌کند. فروشنده‌ها با اجناس‌شان مرگ را پراکنده می‌کنند. 

 

*کتاب «مرگ»/ تاد می/ نشر گمان.

 

از عشق و اضطراب

خطر ماهانه مادر شدن، وادار می‌کند هر زنی را که فکر کند گاهی به هستی یک کودک، بی‌آن‌که مسئله خواستن یا نخواستن مطرح باشد فقط ناچار می‌شود به پرسشگری. اگر باردار باشم؟ پاسخ منفی گاهی راحتی خیال است و پاسخ مثبت اضطراب یک مسئولیت ابدی. به این فکر می‌کنم که بچه‌ای متعلق به خودم، چطور تا شش‌ماهگی تفاوت خودش را با من تشخیص نمی‌دهد و چطور یکپارچگی موجودیت‌اش با من، تجربه‌ای عظیم از سرخوشی، لذت و مادرانگی است. هرگز، هیچ‌کس به اندازه زنی که مادر است، نمی‌تواند برای کودک یگانه و بی‌نظیر باشد. به این چیزها‌ فکر می‌کنم و به بی‌مسئولیتی مادرانی که به تازگی در ارتباط با شغلم شناخته‌ام. مادرانی که حتا کم‌تر از نسل‌های قبل از خودشان در تربیت بچه‌های‌شان موفق بوده‌اند. مادران بی‌خیال، مادران احمق، مادرانی که از تأثیر و تأثر چیزی نمی‌دانند و چرا گمان ببرم که من از آن‌ها جدای‌ام؟ 

 

 

از همه گسسته و با او پیوسته شو. (المزمل: ۸)

 

جادوگری در قرن بیست‌ویکم - قسمت دوم

کهن‌ترین روایتی که از پری‌های دریایی وجود دارد به یکی از پس‌کوچه‌های اصفهان برمی‌گردد. تاریخ‌نویسان محل دقیق آن‌ را ثبت نکرده‌اند تا مبادا به تجربه‌ای همگانی بدل شود اما جادوگرها، به خاطر کنجکاوی زائدالوصف‌شان خوب می‌دانند که آن‌جا حوالی چهارراه فلسطین است. و برای این افشای نه‌چندان دقیق تنها چشمکی می‌زنند و به متن اصلی برمی‌گردند. جایی که می‌شود تا عمق آبی و تیره‌ی یکی از انشعاب‌های کوچک و بی‌شمار زنده‌رود فرو رفت و بیرون نیامد. چشمه‌پری‌ها همیشه آدم‌ها را حاجت‌روا کرده‌اند. حتی آدم‌هایی که در قرن بیست‌ویکم همچنان به چیزی بیش‌تر از تمدن‌شان مفتخر نیستند. آن‌ها می‌توانند در یک ظهر داغ اصفهان که حتا دهنه‌های سی‌وسه پل هم برای اندکی خنکی نسیم، هوا را به درون خود می‌بلعند، یک سقوط آبی را تجربه کنند. آلوئه‌ورا، آناناس، لیموترش و عصاره‌ای که کافه‌من بهش می‌گفت پرتقال آبی. دوباره به اعصار گذشته برمی‌گردیم. جادو معنی دقیق کلمه‌ی آبی است. 

 

جذابیت شخصی‌شده‌ی شنبلیله

قرمه‌سبزی‌هایی که با سبزی آماده، خردشده و گاهی سرخ‌شده درست می‌شوند بی‌نشان‌اند و غیرشخصی. انگار دارم با سلیقه یکی دیگر غذا درست می‌کنم. هر دوشنبه که نوبت پختن قرمه‌سبزی است باید عزا بگیرم که بروم و سبزی خردشده بخرم و زنی را تماشا کنم که دسته‌های بزرگ سبزی را که گاهی به علف‌هرز می‌مانند توی دستگاه می‌ریزد و اغلب به کم‌تر از یک کیلو راضی نمی‌شود. دلم، یکی از آن صبح‌هایی را می‌خواهد که تا سر چهارراه به قصد خرید سبزی بیرون می‌رفتم. سبزی خورش را با نسبت دقیقی از گشنیز، جعفری، شنبلیله، اسفناج و تره می‌گرفتم که باب‌میل خودم بود. دسته‌های سبزی را وارسی می‌کردم و تا به خانه برسم همه را می‌شستم و توی خردکن می‌ریختم. حدود سه‌ونیم بعدازظهر بوی پیازداغ توی خانه می‌پیچید و تا نه‌ونیم شب خورش کاملاً جا افتاده بود. این‌ها که می‌گویم نه روزمرگی‌اند و نه اساسی‌ترین دغدغه‌های یک زن. این‌ها مثل اهمیت اختیار در فرایند انتخاب‌اند وقتی که قرار است چند کار را با هم انجام بدهی. بی‌اهمیت اما مهم!

نوشته‌ام ممکن است بوی قرمه‌سبزی بدهد اما احتمالاً قرمه‌سبزی هم جزئی از تمام هستی ماست، جزئی ناچیز البته. حالا نشسته‌ام در خانه‌ی مملو از سکوت و قرار نیست قرمه‌سبزی بپزم. شام دیشب را گرم می‌کنم و در حالی‌که او با دوست ازسفربرگشته‌اش بیرون رفته، در درون خود سیر می‌کنم.