دست‌فروش مترو بچه‌ی کوچکش را با چادر توی بغلش بسته. می‌گوید بچه‌اش بیمار است. می‌گوید خرج درمانش را ندارد. هرازگاهی او را می‌بینم. همیشه حرف‌هایش یک‌جور است. چیز دیگری هم نیست که بشود اضافه یا کم کرد. اما با خودم فکر می‌کنم بین این‌همه اجناس جورواجور که توی مترو فروخته می‌شود؛ لوازم آرایشی، لباس‌زیر، خوراکی، کیف و هدفون و چراغ‌قوه... چرا این زن همیشه چسب‌زخم می‌فروشد؟ چون بیش‌تر از همه به یک چسب‌زخم بزرگ احتیاج دارد تا خودش و بچه‌اش را از این زخم‌ها نجات بدهد؟  چیزی که می‌فروشد تجسم عینی چیزی است که نیاز دارد؟ 
راستش یک‌بار ازش یک بسته چسب خریدم. درب و داغان و کثیف بود. به خانه که رسیدم انداخته‌امش توی سطل زباله. می‌دانستم من برای زخم‌های هیچکسی کافی نیستم.