زن/دگی

با اینکه آدم «زود خوشحالشو»یی نیستم اما دلایلم برای شادی میتواند پیشپا افتاده باشد. هر بار واژهیاب این عبارت را به شکل تصادفی نمایش میدهد با تماشای استعارهای که در این مستطیل باریک فاش میشود، شادی در اتاقهای تنم میدود. مثل کودکی نوپا. آنوقت زندگی و زن و شباهتشان را به یاد میآورم. زایش و باروری که تنها در باردار شدن و آبستن بودن نیست. زایش زن در شکوفایی روح زنانهی وجودش و بروز زنانگیهایی است که اغلب در برابر جهان مردانه ظهور میکند. این ابراز شدن هم در ظاهر نیست و نه از تماس دو جسم که در درون است و در نقطهی اتصال دو روح. یین و یانگ.
مرور
غیاب
امروز چیزی در من، مثل تهران طوفانی دیروز، غرش میکرد. میدانستم که آنچیز هر چند نادیدنی اگر به صدایاش پاسخ ندهم من را فرو میبلعد. عصرهای خستهای که بیتفاوت گوشهایم را میگیرم، صبحهای تازهای که امیدوارش میکنم. حالا هیچکدام آراماش نمیکند.
در مدح و ثنای کتابها
کتابها صامتترین خردمندان روی زمین هستند که هرگز صدایشان درنمیآید و رو به هیچ آدم پرمدعایی نمیگویند شاتاپ. خواندن من را مسخ میکند. خوابگرد میشوم. از خود بیخود. میروم به دنیاهای موازی. بیرون که میآیم اتاق تاریک شده، ساعتها گذشته. دیوانه میشوم. سرگذشتهایشان شگفتزدهام میکند. تلاش نمیکنم آدمهایی که کتاب خواندن برایشان سرگرمی، اتلاف وقت، تفریح آدمهای ناچار، ژست روشنفکرمابانه و ... است را قانع کنم که کتاب خواندن چه جور اتفاقی باید باشد. در واقع ترجیح میدهم بین دوستان کتابخوانم بمانم و در خلوت خودساختهام بخوانم. دوستانی که کتاب میخوانند از بهترینها هستند، حتا مجازیهایشان، حتا سختپسندهایشان. در این جمع دلپذیر هیچ جایی برای دیگران خالی نیست. خوشترین اوقات برای من زمانی است که آدمهایی مثل خودم را پیدا میکنم. انگار دو تا مریخی در زمین به هم رسیدهاند. شاخکهایشان را برای هم تکان دادهاند و خیلی جدی از کتاب، از نویسندهها، از فرمها و شکلها صحبت میکنند. حالا گیرم که آن بیرون آدمهای فارغ و بیخیال در حال خوردن همدیگر باشند. چه مهم؟