در مقام گردآفرید

این اواخر به جز رفتن به شهر آفتاب و گشتن زدن توی غرفه‌ها، تجربه خوب دیگری هم داشته‌ام. و آن دیدن نقال‌های کوچکی بوده که شاهنامه را بهتر از خیلی‌ از ما می‌خواندند. دختری که فراز گردآفرید را اجرا می‌کرد من را که نفس حبس‌کرده و پر دلهره تماشای‌اش می‌کردم، برداشت و به عرصه‌ی دیگری برد. دنیاهای آن بچه‌ها مثل حباب‌های هفت‌رنگ شفافی بود که شناور در زمان به ساحت حماسه می‌رفت و برمی‌گشت. شب که کتاب‌های تازه‌ام را توی قفسه می‌چیدم، فکر می‌کردم که باید من‌هم، آن‌چنان پرشکوه و ناب برای یک‌بار هم که شده گردآفرید را تجربه کنم. 
 

زن/دگی

 

با این‌که آدم «زود خوش‌حال‌شو»یی نیستم اما دلایلم برای شادی می‌تواند پیش‌پا افتاده باشد. هر بار واژه‌یاب این عبارت را به شکل تصادفی نمایش می‌دهد با تماشای استعاره‌ای که در این مستطیل باریک فاش می‌شود، شادی در اتاق‌های تنم می‌دود. مثل کودکی نوپا. آن‌وقت زندگی و زن و شباهت‌شان را به یاد می‌آورم. زایش و باروری که تنها در باردار شدن و آبستن بودن نیست. زایش زن در شکوفایی روح زنانه‌ی وجودش و بروز زنانگی‌هایی است که اغلب در برابر جهان مردانه ظهور می‌کند. این ابراز شدن هم در ظاهر نیست و نه از تماس دو جسم که در درون است و در نقطه‌ی اتصال دو روح. یین و یانگ.

 

مرور

عنوان دوم می‌تواند این باشد؛ زایمان در بستر کلمات.

ادامه نوشته

غیاب

تماشای کتابخانه شخصی یک آدم غایب، ورق زدن کتاب‌هایش و خریدن‌شان مثل حفر کردن روزنه‌های کوچکی در فردیت اوست. به جز دختری که آمده بود پول کتاب‌ها را بگیرد، یک پسر موفرفری هم بود که تجربه‌ی کمی در خواندن داشت. تقریباً بیش‌تر کتاب‌های داستانی و فلسفه را برداشت. وقتی بهش گفتم می‌توانم کتاب «داستان‌هایی به زبان نامادری» را که قبل‌تر بین کتاب‌های سلکت‌شده‌اش دیده بودم، ببینم؟ گفت: فکر نکنم چنین کتابی برداشته باشم. بعد دختر برایمان چای دم کرد. پسر موفرفری با لیوان چای دنبال «غلط ننویسیم» می‌گشت. من نشستم روی کاناپه‌ی قراضه‌ی کرم‌رنگ گوشه سالن. خانه و اشیاءش بیش از اندازه خصلت صاحبخانه غایب را به خود گرفته بودند. صاحبخانه‌ای که احتمالاً ادبیات خوانده بود، سینما علاقه‌ی اصلی‌اش بود، فلسفه را جدی گرفته بود و گریزی هم به روانشناسی زده بود. دوباره کتاب «پزشک دهکده» را باز کردم. و دوباره جمله‌ای که صفحه اولش نوشته شده بود را خواندم؛ «نمی‌دانم چرا آدم خودش را مجبور می‌بیند این چرندیات را بخواند». مورمورم شد. 
می‌خواهم که دیگر کم‌تر با کسی درباره چیزهایی که توی این گودال اتفاق می‌افتد صحبت کنم. صبح داشتم فکر می‌کردم که چقدر جمله‌ی روی کتاب قابل تأویل است ولی حالا دیگر نمی‌خواهم بگویم به چه چیزهایی و چه حس‌هایی. انگار اغلب موضوعاتِ من جز برای خودم مهم نیستند. و من نمی‌خواهم اسیر حس بیهودگی و تلف‌شدگی بشوم.
 
 

امروز چیزی در من، مثل تهران طوفانی دیروز، غرش می‌کرد. می‌دانستم که آن‌چیز هر چند نادیدنی اگر به صدای‌اش پاسخ ندهم من را فرو می‌بلعد. عصرهای خسته‌ای که بی‌تفاوت گوش‌هایم را می‌گیرم، صبح‌های تازه‌ای که امیدوارش می‌کنم. حالا هیچ‌کدام آرام‌اش نمی‌کند.  

 

در مدح و ثنای کتاب‌ها

کتاب‌ها صامت‌ترین خردمندان روی زمین هستند که هرگز صدای‌شان درنمی‌آید و رو به هیچ آدم پرمدعایی نمی‌گویند شات‌اپ. خواندن من را مسخ می‌کند. خوابگرد می‌شوم. از خود بی‌خود. می‌روم به دنیاهای‌ موازی. بیرون که می‌آیم اتاق تاریک شده، ساعت‌ها گذشته. دیوانه می‌شوم. سرگذشت‌های‌شان شگفت‌زده‌ام می‌کند. تلاش نمی‌کنم آدم‌هایی که کتاب خواندن برای‌شان سرگرمی، اتلاف وقت،  تفریح آدم‌های ناچار، ژست روشنفکرمابانه و ... است را قانع کنم که کتاب خواندن چه جور اتفاقی باید باشد. در واقع ترجیح می‌دهم بین دوستان کتاب‌خوانم بمانم و در خلوت خودساخته‌ام بخوانم. دوستانی که کتاب می‌خوانند از بهترین‌ها هستند، حتا مجازی‌های‌شان، حتا سخت‌پسندهای‌شان. در این جمع دل‌پذیر هیچ جایی برای دیگران خالی نیست. خوش‌ترین اوقات برای من زمانی است که آدم‌هایی مثل خودم را پیدا می‌کنم. انگار دو تا مریخی در زمین به هم رسیده‌اند. شاخک‌های‌شان را برای هم تکان داده‌اند و خیلی جدی از کتاب، از نویسنده‌ها، از فرم‌ها و شکل‌ها صحبت می‌کنند. حالا گیرم که آن بیرون آدم‌های فارغ و بیخیال در حال خوردن همدیگر باشند. چه مهم؟