غیاب
تماشای کتابخانه شخصی یک آدم غایب، ورق زدن کتابهایش و خریدنشان مثل حفر کردن روزنههای کوچکی در فردیت اوست. به جز دختری که آمده بود پول کتابها را بگیرد، یک پسر موفرفری هم بود که تجربهی کمی در خواندن داشت. تقریباً بیشتر کتابهای داستانی و فلسفه را برداشت. وقتی بهش گفتم میتوانم کتاب «داستانهایی به زبان نامادری» را که قبلتر بین کتابهای سلکتشدهاش دیده بودم، ببینم؟ گفت: فکر نکنم چنین کتابی برداشته باشم. بعد دختر برایمان چای دم کرد. پسر موفرفری با لیوان چای دنبال «غلط ننویسیم» میگشت. من نشستم روی کاناپهی قراضهی کرمرنگ گوشه سالن. خانه و اشیاءش بیش از اندازه خصلت صاحبخانه غایب را به خود گرفته بودند. صاحبخانهای که احتمالاً ادبیات خوانده بود، سینما علاقهی اصلیاش بود، فلسفه را جدی گرفته بود و گریزی هم به روانشناسی زده بود. دوباره کتاب «پزشک دهکده» را باز کردم. و دوباره جملهای که صفحه اولش نوشته شده بود را خواندم؛ «نمیدانم چرا آدم خودش را مجبور میبیند این چرندیات را بخواند». مورمورم شد.
میخواهم که دیگر کمتر با کسی درباره چیزهایی که توی این گودال اتفاق میافتد صحبت کنم. صبح داشتم فکر میکردم که چقدر جملهی روی کتاب قابل تأویل است ولی حالا دیگر نمیخواهم بگویم به چه چیزهایی و چه حسهایی. انگار اغلب موضوعاتِ من جز برای خودم مهم نیستند. و من نمیخواهم اسیر حس بیهودگی و تلفشدگی بشوم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۱۲ ساعت توسط میس راوی