آن روبه‌رو یک خانه‌ی قدیمی بود با سقف شیروانی. مخروبه و متروک. آدم‌ها زیر پاهایم در حرکت بودند و ماشین‌ها و خیابان‌هایی که از دور پیدا بود، مسیرهایی می‌ساخت که باز آدم‌ها را تا جای ممکن دور می‌کرد و صدای بوق و آشوبِ یک نیمروز در هوا پرسه می‌زد. اما کسی چه می‌داند شاید همه چیز طور دیگری بود. مثلاً آن روبه‌رو یک اقیانوس بود که گل‌های آب‌زی‌اش سر بیرون می‌آوردند و غنچه‌های ریز سرخ داشتند و موج‌های اقیانوس روی هم چین می‌خوردند تا افق. مثلاً آن روبه‌رو هوا آبی‌تر بود و دست‌های جوهری بوی لاجورد و جوانه گندم داشتند. و همه‌چیز به حکایت نوشتن و قصه‌ی رازآمیز کلمه ختم می‌شد. مثلاً آن روبه‌رو رؤیا ممکن‌ترین اتفاق هر روزه بود.