حالا یک نفری گفته که «ندانستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است» و یک عده خیال کرده‌اند همه‌چیز را باید از بقیه بپرسند و امری به نام جستجو و کشف و دریافت شخصی در وجودشان جایی ندارد. این‌که دانشجوی ترم سوم کارشناسی‌ارشد ادبیات از آدم بپرسد فلان کتاب مال کدام ناشر است و بعد که جواب بدهی، دوباره سال انتشار و این‌که کدام کتابفروشی‌ها ممکن است آن کتاب را داشته باشند را بپرسد، آدم را گیج می‌کند. وقتی بهش جواب می‌دهی کتاب را از فیدیبو بخر و امروز تخفیف بیست درصد دارد، باز می‌گوید کدتخفیف را از کجا بیاورم؟ این دیگر چیزی بیش‌تر از لقمه‌ی جویده است. بیاییم به جستجوهای شخصی برگردیم. حداقل به خودمان زحمت بدهیم، اگر چیزی پیدا نکردیم (حالا دیگر حتا شیرمرغ و جان آدمیزاد را هم می‌شود گوگل کرد و اصلاً فکر نکنید منظورم جستجو در منابع معتبر و کتاب‌های تخصصی بود) آن وقت سؤال کنیم. این‌که کسی بگوید خیلی «علاقه»مندم که درباره‌ی این موضوع بدانم و به‌جای تفحص، از دم‌دستی‌ترین راه استفاده کند (کسی که آشنایی مختصری با آن موضوع دارد) من را عصبی می‌کند. ما دقیقاً به چه چیزی می‌گوییم علاقه؟ طنز ماجرا هم این است که همه در توهم دانستن و عالم بودن و لبریز بودن از دانش‌های روز و غیره و غیره به‌سر می‌بریم و خوشحال هستیم و با خودمان حال می‌کنیم.