چقدر ممکن است که آدم یک روز توی مترو سه زن را در حال گریه ببیند؟ ما زن‌های دیگر که ایستاده یا نشسته بودیم، بین همدردی و سکوت، همگی سکوت را انتخاب کرده بودیم، به خودمان می‌گفتیم که این وضیت چیزی بیش‌تر از غم‌انگیز و اندوه‌گین است. اما بیش‌تر از خودمان می‌پرسیدیم نفر بعدی هم هست؟ چهارمین زن کدام یکی از ما بود؟ ما زن‌های مترو که هر روز با صدای فروشنده‌هایی که رژلب و خط چشم‌های ارزان قیمت می‌فروشند و می‌خواهند که ما کمی بیش‌تر به صورت‌های‌مان حسی از خوشبختی تصنعی و بی‌کیفیت اضافه کنیم، امروز در میان لرزش شانه‌های سه زنی که گریه می‌کردند به خودمان و تمام چیزهایی فکر کردیم که دنیا و بعضی آدم‌هایش از ما دریغ کرده بودند.

 

*دیروز.