جایها
اینهمه آدم هست که آرزویاش این باشد که احاطه شود با کتاب، هی از هر طرف که نگاه کند تا دوردست کتاب ببیند و با بوی کتاب، مثل گربهای در آستانهی اردیبهشت، دیوانه شود. آنوقت میروی کتابخانه و بیحوصلگی و کسالت و از شغلم متنفر هستمِ کتابداری را میبینی که زورش میآید لبهایش را از هم باز کند. لبخند زدن پیشکش. اینکه هیچچیزی در دنیا سر جایاش نیست و حتا همین ماگ روی میز، کنار دست من هم نمیبایست اینجا میبود، حقیقتی انکارنشدنی است. سالها و سالها عضو کتابخانهای بودم. اوایل بخش نوجوان و بعدها بخش بزرگسال. کتابدارهایی را به یاد میآورم که بین قفسهها و راهروها جیغ میکشیدند: «چرا شما نمیفهمین؟ مگه حالیتون نیس کتابا رو بذارین سرجاش؟» و ما همچون کبکی سرمان را توی کتابهای فرسوده و رمانهای زرد و بوگندو فرو میکردیم و عین خیالمان نبود که کسی دارد راستراست تحقیرمان میکند. بارها خواستم یک شکایتنامه برای رئیس آن کتابخانه بنویسم. بعدها در بخش بزرگسال، کتابدارهایی را دیدم که زورشان میآمد از روی صندلیشان بلند شوند. اما انگار این آدمها، بیهیچ رابطهی دلپذیری با کتاب، همهجا هستند. دلم میخواهد یک مشت بزنم زیر چانهی همهشان.