دراز کشیده بودیم کنج تاریک اصفهان. بهار از لای انگشت‌های پای‌مان بالا آمده بود و قصه‌ها دانه‌دانه نوک می‌زدند به تن‌مان. آن‌ وقت بود که ناگهان گنجشکی پرید و پری‌دریایی را به خواب‌های‌مان آورد. بی‌آن که بدانم قرار است به کجا برسیم، قصه بافتم. و مثل دختری چهل‌گیس قصه‌ها را به افسانه‌ها وصل می‌کردم. حالا دیگر به یاد نمی‌آورم چطور پری‌دریایی به گنجشکی تبدیل شد که می‌توانست قهرمان حکایت‌های عبرت‌آموز باشد و چطور دوباره به موجودیت اولیه‌اش برگشت. امروز تهران پر از باد است که خودش را می‌کوبد به زمین و زمان. به یک تراس پهن و بزرگ فکر می‌کنم که می‌شود روی‌اش ایستاد و به حرف بادها گوش داد. به هوهوی جنون‌زده‌ی‌شان که پر از کلمه‌های دزدیده شده است. و طرح کاشی‌ها، ظریف و معرق، پر از نقوش، هر جا که باشم در من می‌وزد و جان می‌گیرد.

 

*عنوان از محسن نامجو است.