قطره‌های درشت باران به شیشه‌ی عینکم می‌چسبند و کسی به من نمی‌گوید چرا عینکم برف‌پاکن ندارد. شاید هم می‌گوید و من نمی‌شنوم چون دارم به آهنگی گوش می‌دهم که زیادی به احوالم شبیه است. آن‌قدر احساس خوشبختی دارم که می‌توانم همین لحظه بمیرم. آب‌پرتقال را سر می‌کشم. گنجشک‌ها نوک می‌زنند به نان‌های خمیر شده‌ی باغچه‌ی روبه‌روی نانوایی و خوش‌اند مثل من که پشت پلک‌هایم طرح در هم پیچیده‌ی ماندالاها جان می‌گیرد. آهسته قدم می‌زنم و هزار خاطره از دل صدایی که در گوشم است، بیدار می‌شود. زمانی این آهنگ روی وبلاگم پخش می‌شد و آدم‌هایی در زندگی‌ام بودند که حالا نیستند. بی‌آن که حسی از فقدان و کمبود درونم باشد، یادشان در ذهنم می‌پلکد. با اسم‌های‌شان. کامنت‌ها و دوست‌داشتن‌ها. هر روز دارم بیش‌تر به نبودن چیزی عادت می‌کنم. خودم را سازگار می‌کنم. و آهنگ که تمام شود چراغ‌هایی که تصویر آن آدم‌ها و وابستگی‌های‌شان را روشن کرده بود، خاموش می‌شود. 

 

*اگر دوست داشتید آهنگ را بشنوید (+) و یا بخرید (+).