باید لپ‌تاپ را ببندم، کوله‌پشتی را بیندازم روی شانه و باز بروم. اگر می‌شد بلیت‌ها را جمع می‌کردم و از تلنبار کردن خاطره‌ی هزاران جاده مورمورم نمی‌شد، حالا احتمالاً کلی بلیت داشتم از رفتن‌ها و برگشتن‌ها. همه‌اش از خودم پرسیده‌ام چه‌چیزی این‌قدر من را قوی کرده، این‌قدر به من یاد داده مثل درختی با آوندهای چوبی چندین ساله بایستم و در این جریان رفتن و برگشتن و خطوط سفید جاده‌ها را خیره شدن، تاب بیاورم. از خودم پرسیده‌ام چه‌طور من که مثل گیاهی که حتا جابه‌جا شدن گلدانش را تحمل نمی‌کند این همه تغییر و عوض شدن آب‌وهوا را سازگار شده‌ام؟ در هفده ساعت پیش‌رو می‌شود به همه‌ی این پرسش‌ها دوباره و دوباره فکر کرد.