در یک عصر جمعه اتفاق افتاد
برای رسیدن به یکی از آن نقاطی که خطوط حملونقل شهری ما را به شهرآفتاب ببرند، مسیری را پیاده میرویم. در راه، گنجشکها انگار که بخواهند راهنمایمان باشند اینور و آنور میپرند. میگوید گنجشکها دوستان مناند. و من پرزهای ریزی را روی ساعد و بازوهام احساس میکنم. چند صد روز دیگر شاید و یا کمتر از این حتا، یکی از دوستانم که زیر چشمهای سیاهش خط پررنگی دارد و دیگران فکر میکنند در جیکجیکهای ممتدش هیچ کلامِ بیلهجهای نیست، ازم میپرسد: نشانی را جایی نوشتی؟ نکند توی راه گم بشوی؟ من با دستی که دیگر پَرهایاش درآمده و باید آنها را در گرمای تند تهران زیر پیراهنهای گشاد و بلند پنهان کنم، خواهم گفت: در حافظهام ثبت کردهام. من خیلی زود نشانیها را یاد میگیرم. و تکهای از لاجوردیِ آخرین کاشیِ معرقِ خانهای باستانی را در جیب پیراهنم میگذارم تا بدانم چهطور میشود اشیاء ساده را قشنگتر دید. و چهطور میشود آوازهای نیلی را مثل نقل و نبات در تمام دنیا پاشید. اینچیزها را آدمها به سادگی یاد نمیگیرند. نمیدانند که نوک زدنهای گنجشکها مثل چوبی جادویی ماهیت هر چیزی را عوض میکند. پیادهروها را صحنهی رقص اسلیمیهایی میکند که از یادِ آدمهای خیالباف بهجا مانده، دودها و سُربها را پولکِ نقرهای ماهیهای دور و چیزهای زیاد دیگری که گفتهاند در هیچ نوشتهای بهشان اشاره نکنم.
همهی این تخیّل پُررنگ در جمعهای اتفاق افتاد که عصرگاهی بارانی داشت و ما با بغلی از کتابهای دلخواهمان به خانه برگشتیم.